پارت پنج (پارت اخر)
پارت پنج (پارت اخر)
ویو ادمین
تهیونگ ا.ت رو برد عمارت و تحویل جونگ کوک داد ا. نم ا.ت رو چون هنوز میهوش بود گذاشت رو تخت و درو هم فقل کرد بعد از نیم ساعت ا.ت بلند شدو بی صدا شروع کرد گریه کردن.
بعد از ده دقیقه از جاش بلند شد و رفت طرف پنجره ارتفاش زیاد بود و بدن وقفه خودشو پرت کرد پایین و بادیگاردا به جونگ کوک گفتم. مرد بیچاره که جسد بی جون و خونی دخترش رو دید از هوش رفت و بخاطر شوکه مغذی به تیمارستان رفت چون همش با همه دعوا داشتو همش توحمه دخترش رو میزد.
بعد از هفتم دخترک بیچاره پدرش نتونست تحمل کنه و یه نامه ای داخل همون تیمارستان نوشت و گفت
**نامه**
دختر قشنگم ببخشید. میتونی بابایی رو ببخشی. من دوست داشتم دخترم و دارم. میدونم از تاریکی و تنهایی میترسی پس نگران نباش مامان پیشته. الانم بابایی میاد پیشت و با مامان اشتی میکنیم. باشه دختر بابا؟
بعد از اتمام نامه قرصشو بر داشتو رفت پیش دخترش.
تهیونگ بیچاره اذاب وجدان دیونش کرده بود واسه همین مریضی بدی گرفته بود.
ایم از زندگی تلخ ا.ت ی قصه ما
***************************
میدونم گند زدم ببخشید
ویو ادمین
تهیونگ ا.ت رو برد عمارت و تحویل جونگ کوک داد ا. نم ا.ت رو چون هنوز میهوش بود گذاشت رو تخت و درو هم فقل کرد بعد از نیم ساعت ا.ت بلند شدو بی صدا شروع کرد گریه کردن.
بعد از ده دقیقه از جاش بلند شد و رفت طرف پنجره ارتفاش زیاد بود و بدن وقفه خودشو پرت کرد پایین و بادیگاردا به جونگ کوک گفتم. مرد بیچاره که جسد بی جون و خونی دخترش رو دید از هوش رفت و بخاطر شوکه مغذی به تیمارستان رفت چون همش با همه دعوا داشتو همش توحمه دخترش رو میزد.
بعد از هفتم دخترک بیچاره پدرش نتونست تحمل کنه و یه نامه ای داخل همون تیمارستان نوشت و گفت
**نامه**
دختر قشنگم ببخشید. میتونی بابایی رو ببخشی. من دوست داشتم دخترم و دارم. میدونم از تاریکی و تنهایی میترسی پس نگران نباش مامان پیشته. الانم بابایی میاد پیشت و با مامان اشتی میکنیم. باشه دختر بابا؟
بعد از اتمام نامه قرصشو بر داشتو رفت پیش دخترش.
تهیونگ بیچاره اذاب وجدان دیونش کرده بود واسه همین مریضی بدی گرفته بود.
ایم از زندگی تلخ ا.ت ی قصه ما
***************************
میدونم گند زدم ببخشید
- ۳.۱k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط