{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواستم گریه کنم لحظه ی دیدار نشد.

خواستم گریه کنم لحظه ی دیدار نشد.
بزنم حرف دلم پیشِ تو انگار نشد
بار دیگر بنویسم از برایت شعری
هرچه اصرار به این حضرتِ خودکار نشد
خواستم مثلِ قدیم شوخیِ بیجا بکنم
مثلِ ایّامِ قدیم خاطره تکرار نشد
چقدر دور ز هم از سرِ اجبار شدیم
عاشقی دلبرِ من از سرِ اجبار نشد
خواب رفتی که مرا مثلِ قدیم نشناسی
من همانم که از عشقِ تو هشیار نشد
خواستم شعر بگویم غمِ تو کم بشود
مرهمِ زخمِ دلت قدرتِ اشعار نشود
دیدگاه ها (۱۵)

غزل بردار، لب تر کن، بنوش از شربت شعرمدلت را مبتلاتر کن به ب...

صد خاطره در یادم آمد اما هیچکس پایش نبودیادم آمد هر کجا تنها...

‍ تا عاشق و دیوانه و شیدا نشویدر قلب کسی به راحتی جا نشویآنگ...

مرا نگاه عجیب تو در کمین انداختو روزگار مرا هم به این‌چنین ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط