{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.

وقتی پشت سر پدرت از پله ها پایین می روی
و می‌بینی چقدر آهسته می رود
تازه می‌فهمی چقدر پیر شده !

وقتی مادر بعد از غذا پنهانی مشتی دارو را می‌خورد ، می‌فهمی چقدر درد دارد اما چیزی نمی گوید..
.
در ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”

در ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”

در ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”

در ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”

در ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”

در ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”

در ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”

در شصت سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ....

و این رسم زندگی است....


چه آرامشی دارد قدردان زحمات پدر و مادر بودن و هیچ زمانی دیر نیست
حتی همین الان...
دیدگاه ها (۹)

ﮪﯿـــــــﺲ ......ﺣﺎﻟـــــﻢ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﺧـــــﻮﺏ ﺧـــــــــــــــ...

گفتی دلتنگ دل نوشته هایم هستی…اما مهربانم دیگر دلی برایم باق...

دیر که جواب میدهی نگران می شوم ...! می گویند نگرانی ، عشق نی...

بزن ﺑﺎﺭﺍﻥﻫﻮﺍ ﺍﺑﺮﯾﺴﺖﻧﻔﺲ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﻦ ﺗﻦ ﺭﻧﺠﻮﺭ...

BTS Reaction اداستان:تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای ...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پارت. ۲۸

#خورشیدوماه 🌙☀️part=24(فصل2)«دیدگاه ایرانا» رسیدیم خونه، سلا...

سورا رو از بغل تهیونگ گرفتم و گفتم: «تو فعلاً برو تو پذیرایی...

پارت ۲۵

چند پارتی جیمین.وقتی خیانت می‌کنه...پا تند کردم و سریع به سم...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:³....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط