{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانمعشوقه خیانتکار

رمان:معشوقه خیانتکار.
پارت:14
ویو جونگ کوک:
کلاه رو از سرش در آورد. با دیدن چهرش شوکه شدم ولی به روی خودم نیاوردم،گفتم:
کوک:میدونستم یه روزی باید منتظر اومدن خانم لی جی آیون یا همون آیو ی معروف خودمون باشم.
آیو:چرا باید منتظر من میبودی؟
کوک:من میدونم که تو و تهیونگ رابطه دارید،البته حقو میدم به ته،منم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم در مقابل زنی که بسیار خوش پوش و زیباست،همه ی معیار های تهیونگ هم که داری!
نمیدونم بهش چی گفتم که قهقهه ی بلندی زد.بعد از کلی خندیدن وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم گفت:
آیو:نمیدونم حرفایی که زدی تعریف بود یا تعنه ولی به هر حال ممنونم جناب جئون جونگ کوک.مث اینکه تو هم اشتباه متوجه شدی.
کوک:چه اشتباهی اونوقت؟
آیو:من دوست پسر دیگران رو صاحب نمیشم و میدونم تهیونگ برای توئه، پس بیا الان فقط روی سوال من تمرکز کنیم،باشه؟
کوک:بگو سوالتو.
آیو:با این حرف هایی که زدی فک نکنم دیگه تهیونگ برات ارزشی داشته باشه..
با حرفی که زد خونم به جوش اومد، با دندون غروچه گفتم:
کوک:اگه سوالت اینه،جوابی واسش ندارم.
آیو:نه،سوال اصلیم اینه:تو تهیونگ رو نجات میدی یا نه؟
عصبانی شدم،از چی باید تهیونگ رو نجات میدادم؟
کوک:از چی حرف میزنی آیو؟
آیو:شرکت مافیات زیادی گنده شده،نظرت چیه با تهیونگ کوتاهش کنم؟
از صندلی بلند شدم،هیچکس به جز من و آیو تو بار نبود، حتی خدمتکار ها،فقط چن تا بادیگارد جلوی در بودن.روی میز هر چی بود رو پرت کردم زمین و شکوندم.یه بادیگارد داشت میومد سمتم که آیو دست راستشو به علامت استوپ نگه داشت:
آیو:لازم نکرده بیای تو سوهو،بیرون منتظر باش.
سوهو:چشم بانو.
کوک:بگو چه بلایی سر تهیونگ اوردی؟دِبنال.
آیو:حالش خوبه، البته شاید نا الان جونگ لی دخلشو آورده باشه.
عصبانی تر شدم. رگام متورم شده بودن و به دستم که پر از شیشه بود و زخمی توجهی نمی کردم،مهم فقط تهیونگ بود.
کوک:ببیین، یه مو از سر تهیونگ کم بشه بد میبینی.هم تو و هم اون رئیس کثیف تر از خودت.
آیو از جاش بلند شد،دستاشو از پشت به هم گره کرد و شروع کرد به راه رفتن.
آیو:بیا منطقی باشیم جونگ کوک.تو و شوگا از باند مافیاتون کم میکنید تا ما به اوج برسیم، در اون صورت هم تهیونگ و هم جیمین آزادن.
با صدایی بلند که تا حالا تو عمرم از خودم نشنیده بودم داد زدم:
کوک:با جیمین چیکار داری سگ صاحاب.
آیو:بهتره بگم همون کاری که با تهیونگ دارم،یعنی مرگ هر دوشون جلون چشم تو و مین یونگی.
کوک:چی میخوای ازم ها؟
آیو:بیا بریم شرکت،رئیس منتظرته.
و قاه قاه خندید و به سمن در حرکت کرد. منم راه افتادم دنبالش و با هم سوار ماشین شدیم.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱)

رمان:معشوقه خیانتکار. پارت...

رمان:معشوقه خیانتکار. پارت:...

رمان:معشوقه خیانتکار. پار...

رمان:معشوقه خیانتکار. پار...

My vampire 🦇 part2۱جیمین: میگم زیادی صمیمی نیستین ات : خب چه...

اما من عاشقتم ! پارت ۷ تهیونگ بعد از اینکه کارای شرکت و راست...

رمان عشق و نفرت پارت ۹صبح شد آت خیلی درد داشت داشت بزور راه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط