گفتم
گفتم
دیر وقت است رستوران هنوز باز است ؟
استاد گفت
بله تا ظرفها بشورند و تمیز کنند وقت هست بیا نهایت در خیابان قدم می زنیم
رفتم و صحبت از هر دری رفت . خودتان خوب می دانید وقتی افکار منقی و شریر هجوم می اورند استاد چگونه مدیریت ذهن را به دست می گرفت و افکار را به نور و روشنایی می برد و تمام انرژیت متمرکز می شد که خدا را محبت کنی ...مردم را دوست داشته باشی و کینه ها را فراموش کنی ....
باور میکنی ان شب حتی
کارمندهای رستوران هم امدند و به صحبت های استاد گوش دادند
در زمانی که در رستوران بودیم باران بارش خود را اغاز کرده بود . اسمان همیشه با دیدن عشق من و استاد
شب مان را رمانتبک میکرد و زمین حسادت ....
زمانی خاستم بلند شوم پاشنه کفشم شکست
راه رفتن با ان مقدور نبود
استاد رفت و ماشین گرفت
باور کنید
کت و بارانی خود را در آورد
جلوی پای من می انداخت و
تا من پایم را بروی زمین نگذارم
از کارمندان رستوران بپرسید
شخصی فیلم گرفت استاد خندید و گفت
من به بوسیدن پای رژینایم افتخار میکنم ولی برای رژینا خوب نیست دوست ندارم پخش شود این فیلم
از غرور و احساس بزرگی سر در آسمان داشتم
یک قدمم بروی بارانی استاد بود
بعد کت را بر میداشت
روی کت می رفتم
بارانی را می آورد
تاسوار ماشین شدم
یادم نمی رود جوانی گفت
این مرده بدبخت چقدر زن ذلیله ....
باور کنید اگر بروری فرش قرمز کن راه می رفتم اینقدر به خودم افتخار نمیکردم که ان لحظه استاد با تمام وجودش با همه عشقش اینگونه به عشق من از کت و بارانی خودش گذشت و در میان جمع به گونه ای رفتار کرد که دهان ها باز مانده بود
یکی از کارمندان رستوران گفت
وقتی حرف میزد فکر کردم . استاد دانشگاه. یا نویسنده است .... باورم نمیشد بدبخت نوکر باشه ...
از ان شب و ان احترام و عشق هر چه بگویم کم است . خلاصه کنم تا زمانی که
وارد اپارتمانم شدم استاد اینگونه جلوی پایم را با لباس خودش فرش کرد
از سرما دستانش سرخ بود ولی انقدر با عشق اینکار را انجام می داد و انقدر حال پرواز و غرور داشتم که با خود گفتم کاش این مسیر تمام نشود
باید زن باشی تا بفهمی
یک مرد ان هم شخصیتی مانند استاد اینگونه در عشقت سر از پا نشناسد و حتی برای اینکه یک لحظه پایت را بر زمین نگذاری از خودش از لباسش بگذرد ..... قبل از ان شب هیچ وقت جرات نمیکردم با خودم در مورد عشق استاد بگویم باور نمیکرذم . می ترسم باور کنم و رویا پردازی کنم و بعد بفهمم همه چیز دروغ بوده ان شب بود که عشق و ایثار وجنون عشق را در چشمان استاد دیدم که با شور و شوقی خاص اینگونه به من احترام میگذاشت .
احترامی که بعید میدانم مردم اورشلیم به مریم مقدس گذاشته باشند
ان شب برای من تولدی دیگر بود
من
رژینا
معشوقه استادم بود کسی که ...
پایان ۴
دیر وقت است رستوران هنوز باز است ؟
استاد گفت
بله تا ظرفها بشورند و تمیز کنند وقت هست بیا نهایت در خیابان قدم می زنیم
رفتم و صحبت از هر دری رفت . خودتان خوب می دانید وقتی افکار منقی و شریر هجوم می اورند استاد چگونه مدیریت ذهن را به دست می گرفت و افکار را به نور و روشنایی می برد و تمام انرژیت متمرکز می شد که خدا را محبت کنی ...مردم را دوست داشته باشی و کینه ها را فراموش کنی ....
باور میکنی ان شب حتی
کارمندهای رستوران هم امدند و به صحبت های استاد گوش دادند
در زمانی که در رستوران بودیم باران بارش خود را اغاز کرده بود . اسمان همیشه با دیدن عشق من و استاد
شب مان را رمانتبک میکرد و زمین حسادت ....
زمانی خاستم بلند شوم پاشنه کفشم شکست
راه رفتن با ان مقدور نبود
استاد رفت و ماشین گرفت
باور کنید
کت و بارانی خود را در آورد
جلوی پای من می انداخت و
تا من پایم را بروی زمین نگذارم
از کارمندان رستوران بپرسید
شخصی فیلم گرفت استاد خندید و گفت
من به بوسیدن پای رژینایم افتخار میکنم ولی برای رژینا خوب نیست دوست ندارم پخش شود این فیلم
از غرور و احساس بزرگی سر در آسمان داشتم
یک قدمم بروی بارانی استاد بود
بعد کت را بر میداشت
روی کت می رفتم
بارانی را می آورد
تاسوار ماشین شدم
یادم نمی رود جوانی گفت
این مرده بدبخت چقدر زن ذلیله ....
باور کنید اگر بروری فرش قرمز کن راه می رفتم اینقدر به خودم افتخار نمیکردم که ان لحظه استاد با تمام وجودش با همه عشقش اینگونه به عشق من از کت و بارانی خودش گذشت و در میان جمع به گونه ای رفتار کرد که دهان ها باز مانده بود
یکی از کارمندان رستوران گفت
وقتی حرف میزد فکر کردم . استاد دانشگاه. یا نویسنده است .... باورم نمیشد بدبخت نوکر باشه ...
از ان شب و ان احترام و عشق هر چه بگویم کم است . خلاصه کنم تا زمانی که
وارد اپارتمانم شدم استاد اینگونه جلوی پایم را با لباس خودش فرش کرد
از سرما دستانش سرخ بود ولی انقدر با عشق اینکار را انجام می داد و انقدر حال پرواز و غرور داشتم که با خود گفتم کاش این مسیر تمام نشود
باید زن باشی تا بفهمی
یک مرد ان هم شخصیتی مانند استاد اینگونه در عشقت سر از پا نشناسد و حتی برای اینکه یک لحظه پایت را بر زمین نگذاری از خودش از لباسش بگذرد ..... قبل از ان شب هیچ وقت جرات نمیکردم با خودم در مورد عشق استاد بگویم باور نمیکرذم . می ترسم باور کنم و رویا پردازی کنم و بعد بفهمم همه چیز دروغ بوده ان شب بود که عشق و ایثار وجنون عشق را در چشمان استاد دیدم که با شور و شوقی خاص اینگونه به من احترام میگذاشت .
احترامی که بعید میدانم مردم اورشلیم به مریم مقدس گذاشته باشند
ان شب برای من تولدی دیگر بود
من
رژینا
معشوقه استادم بود کسی که ...
پایان ۴
- ۱۴.۳k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط