رمان:جنایت کاران
رمان:جنایت کاران
پارت:8
*بعد مهمونی*
ویو ا/ت
*سوار ماشین شدیم که بریم،کل راه حرف نمیزد منم به بیرون نگاه میکردم،شروع کرد به حرف زدن*
تهیونگ:امروز چی میگفتی؟
ا/ت:درمورد چی؟
تهیونگ:به این هیونجین،چی میگفتی بهش؟
ا/ت:فقط درمورد خودش حرف زدیم
تهیونگ:چی گفتید؟
ا/ت:درمورد زندگیش پرسیدم
تهیونگ:اون چی گفت؟
ا/ت:از من چرا سوال میکنی؟
تهیونگ:باشه،دیگه سوال نمیپرسم،تو هم دیگه حق نداری بری سمت مردا
ا/ت:حق نداری برای من تصمیم بگیری
*اونا دعواشون شد،تهیونگ دیگه حواسش به جاده نبود،داشت به ا/ت نگاه میکرد،یهو تصادف کردن*
ادامه دارد...
پارت:8
*بعد مهمونی*
ویو ا/ت
*سوار ماشین شدیم که بریم،کل راه حرف نمیزد منم به بیرون نگاه میکردم،شروع کرد به حرف زدن*
تهیونگ:امروز چی میگفتی؟
ا/ت:درمورد چی؟
تهیونگ:به این هیونجین،چی میگفتی بهش؟
ا/ت:فقط درمورد خودش حرف زدیم
تهیونگ:چی گفتید؟
ا/ت:درمورد زندگیش پرسیدم
تهیونگ:اون چی گفت؟
ا/ت:از من چرا سوال میکنی؟
تهیونگ:باشه،دیگه سوال نمیپرسم،تو هم دیگه حق نداری بری سمت مردا
ا/ت:حق نداری برای من تصمیم بگیری
*اونا دعواشون شد،تهیونگ دیگه حواسش به جاده نبود،داشت به ا/ت نگاه میکرد،یهو تصادف کردن*
ادامه دارد...
- ۱۰.۵k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط