{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اشک هایم را نمی دانم چگونه دیده بود

اشک هایم را نمی دانم چگونه دیده بود
قطره قطره بر سر ِ شعرم، خدا باریده بود

حرف‌ها می‌زد که شاید مرحم ِ دردم شود
من حواسم پرت ِ چشمانش، خودش فهمیده بود

واژه‌ام از این همه زیبایی ِ او مات ِ مات،
شعر من از بردن ِ نامش چرا ترسیده بود؟

در دلم یک عمر خندیدم به اشک ِ عاشقان
خنده او، شوق ِ من، عشقش به دل خندیده بود

داد و فریاد ِ نگاه ِ او، امان از من برید
کاش می‌فهمید، دستم نه .... دلم لرزیده بود
دیدگاه ها (۱)

هیچوقت دیوانه وار عاشق کسی نباش، سعی کن صادقانه دوست داشته ب...

مینـــویســــم سـرشـــار از عـشـــقبـــرای تـــویــی کـــه ه...

گفتم به دل عاشق مشو،جایی برای عشق نیست خندید دل گفتابمن،پس ک...

خواستم در بغلت عاشق مجنون باشمخواستی در طلبت شاعر دلخون باشم...

اشکهایم را نمی دانم چگونه دیده بودقطره قطره بر سرِ ِشعرم، خد...

اشکهایم را نمی دانم چگونه دیده بود قطره قطره بر سرِ ِشعرم، خ...

گفتی ام مجنون شدم دیوانه شو گفتم قبولگفتی ام من پیله ام پروا...

که پیشانیش شایسته ی بوسه ی امام روح الله بود و با یادی از دو...

لحظه های بی کسی را می شمارم ..یک و دو صد هزاران گشته این لحظ...

نور خورشید به پلکهایم تابید و بیدارم کرد. میان اتاق روی تشک ...

بهمن زدوار شاعر تهرانی

#رمان_جذاب. نخونی از دست رفته

#طلوعِ‌چشمهایت...به خیالم می‌روی و از یاد خواهم برد نگاه ملی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط