آنکو که در شبم گل مهتاب پاره بود
آنکو که در شبم گل مهتاب پاره بود
گاهی نهان ز چشم و گهی آشکاره بود
هرشب در آسمان خیالم به خاطرش
سوسوی غمگنانه یک تک ستاره بود
وقتی که عاشقانه قدم میگذاشتی
در حسرتش تمام دلم در نظاره بود
حتی میان غربتِ پاییزی ام از او
هر بوته ی نگاه بهاری دوباره بود
دلخسته هیچ وقت ز عشقش نمیشدم
گرچه پیاده بودم و او خود سواره بود
یادش بخیر باد غریب_آشنای من
هرچند آتشِ غمِ او پر شراره بود
با آن همه لطافتِ بارانِ دیده اش
باور نمیکنم که چنین سنگ خاره بود
آندل که دادمش و پس آورد...دل نبود
دفترچه ای که خط خطی و پاره پاره بود
غمگینتر از حکایتِ مجنون... حکایتم
خود آخرین_تراژدیِ این هزاره بود
__
گاهی نهان ز چشم و گهی آشکاره بود
هرشب در آسمان خیالم به خاطرش
سوسوی غمگنانه یک تک ستاره بود
وقتی که عاشقانه قدم میگذاشتی
در حسرتش تمام دلم در نظاره بود
حتی میان غربتِ پاییزی ام از او
هر بوته ی نگاه بهاری دوباره بود
دلخسته هیچ وقت ز عشقش نمیشدم
گرچه پیاده بودم و او خود سواره بود
یادش بخیر باد غریب_آشنای من
هرچند آتشِ غمِ او پر شراره بود
با آن همه لطافتِ بارانِ دیده اش
باور نمیکنم که چنین سنگ خاره بود
آندل که دادمش و پس آورد...دل نبود
دفترچه ای که خط خطی و پاره پاره بود
غمگینتر از حکایتِ مجنون... حکایتم
خود آخرین_تراژدیِ این هزاره بود
__
- ۴.۱k
- ۲۶ آبان ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط