پارت
پارت۳
ویو جی را
با سردردی که داشتم چشام و باز کردم توی بیمارستان بودم اطرافم کسی نبود گیج شده بودم یعنی کی من و آورده بود بیمارستان که پرستار و دکتر وارد اتاق شدن
دکتر:بهوش اومدی حالت خوبه
جی را:بله شما میدونید کی من و به اینجا اورد
دکتر:یه اقا شما رو اورد و بعد از اینکه مطمئن شدن وضعیت شما خوبه از اینجا رفتن و نخواستن که شما ایشون و ببینید
جی را: همین یعنی هیچ حرفی چیزی نگفت
دکتر:اها یه چیزی گفتن که بهتون بگیم همیشه از دور شما رو میبینن
جی را:همین
دکتر:بله
جی را:کی میتونم برم
دکتر:حالتون که خوبه سرم تون هم تموم شده میتونید برید اون اقا همه ی کار هارو انجام دادن
جی را:ممنون
جی را همش توی فکر بود یعنی اون فرد کی بوده اون کیه که همیشه من و میبینه
براش عجیب بود کل راه خونه رو فکر میکرد ولی اون هیچ دوستی هم نداشت که به فکرش باشه انقد فکر کرد تا رسید به خونه که مادرش گفت
مادرجی را:دخترم چرا انقدر دیر اومدی
جی را:چیزی نیست فقط حالم بدشد و رفتم بیمارستان
مادر جی را:الان خوبی
جی را:اوم چیزی نیست
مادر جی را:برو دخترم استراحت کن
جی را اهومی گفت و به اتاقش رفت و بعد از عوض کردن لباساش خودشو رو تخت ولو کرد و انقدر فکر کرد که خوابش برد
..............
ویو جی را
با سردردی که داشتم چشام و باز کردم توی بیمارستان بودم اطرافم کسی نبود گیج شده بودم یعنی کی من و آورده بود بیمارستان که پرستار و دکتر وارد اتاق شدن
دکتر:بهوش اومدی حالت خوبه
جی را:بله شما میدونید کی من و به اینجا اورد
دکتر:یه اقا شما رو اورد و بعد از اینکه مطمئن شدن وضعیت شما خوبه از اینجا رفتن و نخواستن که شما ایشون و ببینید
جی را: همین یعنی هیچ حرفی چیزی نگفت
دکتر:اها یه چیزی گفتن که بهتون بگیم همیشه از دور شما رو میبینن
جی را:همین
دکتر:بله
جی را:کی میتونم برم
دکتر:حالتون که خوبه سرم تون هم تموم شده میتونید برید اون اقا همه ی کار هارو انجام دادن
جی را:ممنون
جی را همش توی فکر بود یعنی اون فرد کی بوده اون کیه که همیشه من و میبینه
براش عجیب بود کل راه خونه رو فکر میکرد ولی اون هیچ دوستی هم نداشت که به فکرش باشه انقد فکر کرد تا رسید به خونه که مادرش گفت
مادرجی را:دخترم چرا انقدر دیر اومدی
جی را:چیزی نیست فقط حالم بدشد و رفتم بیمارستان
مادر جی را:الان خوبی
جی را:اوم چیزی نیست
مادر جی را:برو دخترم استراحت کن
جی را اهومی گفت و به اتاقش رفت و بعد از عوض کردن لباساش خودشو رو تخت ولو کرد و انقدر فکر کرد که خوابش برد
..............
- ۷.۰k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط