پارت
پارت۴
ازدواج اجباری با تهیونگ
درخواستی
سوریا:به به اومدی
شیون:خفه شو نکنه دلت میخواد همه چیو درموردن به تهیونگ بگم
سوریا:چ..چی
شیون:بیا روراست باشیم توی زمان دانشگاه هم دانشگاهی بودیم و کاملا میشناسمت تو یه هر...زه ای و هرشب بایه پسری عشقت به تهیونگ هم واقعی نیست
سوریا:پس گذشته توچی
شیون:من چیزی برای پنهان کردن ندارم
سوریا:اها پس اینکه وقتی بچه بودی و عاشق یه پسر شدی چی
شیون:من اون پسر بچه رو از ته دلم دوست دارم نمیدونم الان کجاست و چیکار میکنه ولی این چیزی برای مخفی کردن نیست
سوریا:خب از خودم میسازم
شیون:هر غلطی میخوای بکنی بکن ازت نمیترسم
و از کنار سوریا رد شد و رفت توی اتاقش و بعد از عوض کردن لباساش روی تخت ولو شد
ویو شیون
اخه دختر تو چقدر احمقی چقدر بدبختی که زندگیت انقدر سخته توی همین فکرا بودم که در با شتاب باز شد و با چهره عصبی تهیونگ و چهره گریون سوریا مواجه شد و کلافه پرسید
شیون:چته ها چرا اینجوری در رو باز میکنی وحشی
تهیونگ:این چه کاریه
شیون؛یعنی چی چیمیگی
تهیونگ:چرا سوریا رو اذیت کردی
شیون:من اذیتش نکردم الانم اگه حرفت تموم شد لطف کن برو بیرون
تهیونگ:شیون(داد)
شیون:چته چرا داد میزنی تو الان از دست من عصبانی هستی چه چیزا جاها عوض شده من باید عصبی باشم دیشب شب اول ازدواج ما بود و از همون اول اذیت و آزار هات شروع شد بعدم ازم عصبی هستی اره
تهیونگ:میدونی باید ادمت کنم سوریا برو بیرون
سوریا:ولی
تهیونگ:گفتم برو(داد)
سوریا:با....باشه
و از اتاق خیلی زود بیرون رفت و تهیونگ و شیون تنها موندن
تهیونگ:زودباش لباسات و دربیار
شیون:نمیخوام اصن تو کی هستی
تهیونگ:باشه پس خودم شروع میکنم الی نه حیفه این اتاق خراب بشه بیا بریم جای دیگه
و سریع دست شیون و گرفت و کشید به سمت اتاق شکنجه و
(هرکی این قسمت اسمات و میخواد بگه بفرستم براش)
ویو شیون
تموم بدنم درد میکرد از اون اتاق بیرون اومدم و رفتم توی اتاق خودم و به سرعت رفتم توی حموم درسته آب و شامپو ها زخمام و اذیت میکرد ولی خب چیکار میکردم با تموم درداش حموم کردم و اومدم بیرون و خودم و خشک کردم و روی تخت دراز کشیدم که خوابم برد
...................
ازدواج اجباری با تهیونگ
درخواستی
سوریا:به به اومدی
شیون:خفه شو نکنه دلت میخواد همه چیو درموردن به تهیونگ بگم
سوریا:چ..چی
شیون:بیا روراست باشیم توی زمان دانشگاه هم دانشگاهی بودیم و کاملا میشناسمت تو یه هر...زه ای و هرشب بایه پسری عشقت به تهیونگ هم واقعی نیست
سوریا:پس گذشته توچی
شیون:من چیزی برای پنهان کردن ندارم
سوریا:اها پس اینکه وقتی بچه بودی و عاشق یه پسر شدی چی
شیون:من اون پسر بچه رو از ته دلم دوست دارم نمیدونم الان کجاست و چیکار میکنه ولی این چیزی برای مخفی کردن نیست
سوریا:خب از خودم میسازم
شیون:هر غلطی میخوای بکنی بکن ازت نمیترسم
و از کنار سوریا رد شد و رفت توی اتاقش و بعد از عوض کردن لباساش روی تخت ولو شد
ویو شیون
اخه دختر تو چقدر احمقی چقدر بدبختی که زندگیت انقدر سخته توی همین فکرا بودم که در با شتاب باز شد و با چهره عصبی تهیونگ و چهره گریون سوریا مواجه شد و کلافه پرسید
شیون:چته ها چرا اینجوری در رو باز میکنی وحشی
تهیونگ:این چه کاریه
شیون؛یعنی چی چیمیگی
تهیونگ:چرا سوریا رو اذیت کردی
شیون:من اذیتش نکردم الانم اگه حرفت تموم شد لطف کن برو بیرون
تهیونگ:شیون(داد)
شیون:چته چرا داد میزنی تو الان از دست من عصبانی هستی چه چیزا جاها عوض شده من باید عصبی باشم دیشب شب اول ازدواج ما بود و از همون اول اذیت و آزار هات شروع شد بعدم ازم عصبی هستی اره
تهیونگ:میدونی باید ادمت کنم سوریا برو بیرون
سوریا:ولی
تهیونگ:گفتم برو(داد)
سوریا:با....باشه
و از اتاق خیلی زود بیرون رفت و تهیونگ و شیون تنها موندن
تهیونگ:زودباش لباسات و دربیار
شیون:نمیخوام اصن تو کی هستی
تهیونگ:باشه پس خودم شروع میکنم الی نه حیفه این اتاق خراب بشه بیا بریم جای دیگه
و سریع دست شیون و گرفت و کشید به سمت اتاق شکنجه و
(هرکی این قسمت اسمات و میخواد بگه بفرستم براش)
ویو شیون
تموم بدنم درد میکرد از اون اتاق بیرون اومدم و رفتم توی اتاق خودم و به سرعت رفتم توی حموم درسته آب و شامپو ها زخمام و اذیت میکرد ولی خب چیکار میکردم با تموم درداش حموم کردم و اومدم بیرون و خودم و خشک کردم و روی تخت دراز کشیدم که خوابم برد
...................
- ۱۴.۴k
- ۱۸ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط