پارت
پارت۲
ازدواج اجباری با تهیونگ
درخواستی
مادرشیون:چه خوشگل شدی دخترم
شیون:مرسی مامان
که زنگ در به صدا دراومد و خانواده کیم وارد شدن و سلام و احوالپرسی کردن و بعد هم نشستن و شروع به صحبت کردن
ویو شیون
وقتی خانواده کیم اومدن نگاهم روی پسرشون قفل شد و حس کردم که عاشقش شدم اون واقعا خیلی خوبه بنظرم بهش نمیاد آدم بدی باشه داشتم بهش نگاه میکردم که با صدای پدرم به خودم اومدم و توجهم و دادم به پدرم
ویو تهیونگ
وقتی وارد خونه خانواده پارک شدیم دختر کوچولو و قشنگی و دیدم که حتی نصف منم نمیشد اون حقش نبود عمرش و کنار من حروم کنه ولی خب متاسفم که باید توی رنج زندگی کنه منکه دوس دختر خودم و دارم و کاری به کار این ندارم
پدرشیون:خب میدونین که این ازدواج برای هردو خانواده منفعت داره
پدرتهیونگ:درسته الحق که دختر زیبایی داری دخترم چند سالته
شیون:ممنون من ۲۳
مادرتهیونگ:تو هنوز بچه ای ولی خب دیگه باید بهش عادت کنی دخترم
شیون:بله
پدرتهیونگ:نظرتون چیه که عروس و داماد کمی باهم حرف بزنن
پدرشیون: موافقم دخترم برید و باهم حرف بزنید
شیون :بله پدرجان
و با تهیونگ به سمت اتاق رفتن و شروع به صحبت کردن
تهیونگ:میدونی که این ازدواج اجباریه و من و تو فقط روی کاغذ زن و شوهریم پس فکرای دیگه نکن و من خودم دوس دختر دارم و باید عادت کنی بهش چون اون میاد و با ما زندگی میکنه توهم حق نداری بی احترامی کنی و حرف اضافه بزنی و اگر در مورد رواتبطمون توی خونه هم به کسی بگی خودت میدونی و تو باید هروقت نیازت داشتم باشی برام مهم هم نیست که چته اگه کاری نداری بریم دیگه
شیون:نه ندارم بریم(بغض)
شیون واقعا عاشق تهیونگ شده بود و خیلی دوسش داشت حتی بیشتر از خودش ولی تهیونگ اینو نفهمید و خب تهیونگ هم حق داشت از همین الان بگه که قراره شیون توی چه عذابی زندگی کنه
و رفتن پایین و گفتن به توافق رسیدن و تاریخ عروسی و مشخص کردن
*پرش زمانی به بعد از عروسی*
..............
ازدواج اجباری با تهیونگ
درخواستی
مادرشیون:چه خوشگل شدی دخترم
شیون:مرسی مامان
که زنگ در به صدا دراومد و خانواده کیم وارد شدن و سلام و احوالپرسی کردن و بعد هم نشستن و شروع به صحبت کردن
ویو شیون
وقتی خانواده کیم اومدن نگاهم روی پسرشون قفل شد و حس کردم که عاشقش شدم اون واقعا خیلی خوبه بنظرم بهش نمیاد آدم بدی باشه داشتم بهش نگاه میکردم که با صدای پدرم به خودم اومدم و توجهم و دادم به پدرم
ویو تهیونگ
وقتی وارد خونه خانواده پارک شدیم دختر کوچولو و قشنگی و دیدم که حتی نصف منم نمیشد اون حقش نبود عمرش و کنار من حروم کنه ولی خب متاسفم که باید توی رنج زندگی کنه منکه دوس دختر خودم و دارم و کاری به کار این ندارم
پدرشیون:خب میدونین که این ازدواج برای هردو خانواده منفعت داره
پدرتهیونگ:درسته الحق که دختر زیبایی داری دخترم چند سالته
شیون:ممنون من ۲۳
مادرتهیونگ:تو هنوز بچه ای ولی خب دیگه باید بهش عادت کنی دخترم
شیون:بله
پدرتهیونگ:نظرتون چیه که عروس و داماد کمی باهم حرف بزنن
پدرشیون: موافقم دخترم برید و باهم حرف بزنید
شیون :بله پدرجان
و با تهیونگ به سمت اتاق رفتن و شروع به صحبت کردن
تهیونگ:میدونی که این ازدواج اجباریه و من و تو فقط روی کاغذ زن و شوهریم پس فکرای دیگه نکن و من خودم دوس دختر دارم و باید عادت کنی بهش چون اون میاد و با ما زندگی میکنه توهم حق نداری بی احترامی کنی و حرف اضافه بزنی و اگر در مورد رواتبطمون توی خونه هم به کسی بگی خودت میدونی و تو باید هروقت نیازت داشتم باشی برام مهم هم نیست که چته اگه کاری نداری بریم دیگه
شیون:نه ندارم بریم(بغض)
شیون واقعا عاشق تهیونگ شده بود و خیلی دوسش داشت حتی بیشتر از خودش ولی تهیونگ اینو نفهمید و خب تهیونگ هم حق داشت از همین الان بگه که قراره شیون توی چه عذابی زندگی کنه
و رفتن پایین و گفتن به توافق رسیدن و تاریخ عروسی و مشخص کردن
*پرش زمانی به بعد از عروسی*
..............
- ۱۴.۲k
- ۱۸ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط