{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

𝑷𝒂𝒓𝒕: 9

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هوا واقعاً سرد بود.

از وقتی از اونجا بیرون اومده بودیم، من هنوز کت استاد رو روی شونه‌هام انداخته بودم و دست‌هام رو داخل آستین‌های بلندش جمع کرده بودم.

استاد خودش بدون کت رانندگی می‌کرد.

من چند بار یواشکی نگاهش کردم.

— استاد؟

— هوم؟

— سردتون نیست؟

نگاهش همچنان روی جاده بود.

— نه.

— ولی کتتون رو دادین به من.

— میدونم.

دوباره چیزی نگفتم.

چند دقیقه بعد ماشین جلوی یه فروشگاه بزرگ و معروف توقف کرد.

استاد ماشین رو خاموش کرد.

— بیا پایین.

پیاده شدم.

همین که در ماشین رو بستم، استاد نگاهی به من انداخت.

آروم کت رو درست کردم.

آستین‌هاش برای دست‌هام خیلی بلند بود.

— این خیلی بزرگه…

— می‌دونم.

— چون مال شماست.

— دقیقاً.

بعد راه افتاد سمت فروشگاه.

— بریم.

من هم دنبالش رفتم.


---

داخل فروشگاه گرم و بزرگ بود.

استاد دست‌هاش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و گفت:

— هرچی لازم داری بردار.

— چیزی لازم ندارم، استاد.

همون‌جا ایستاد.

— چی؟

— گفتم چیزی لازم ندارم.

چند ثانیه با همون نگاه جدی نگاهم کرد.

— یعنی داری میگی می‌خوای این‌جوری توی خونه‌ی من بگردی؟

ساکت شدم.

به لباس‌هام نگاه کردم.

خب…

راست می‌گفت.

استاد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه گفت:

— برو.

— کجا؟

— لباس بردار.

رفتم سمت لباس‌ها.

بعد از چند دقیقه یه تیشرت ساده برداشتم و یه شلوار گرم‌کن بلند.

برگشتم سمتش.

— همین.

استاد نگاهی به لباس‌ها انداخت.

بعد به من.

صورتش یه حالت کاملاً پکر گرفت.

— اوِلین.

— بله؟

— گفتم وسایلات تکمیل بشه.

— اینا کافیه.

— کافیه؟

— بله، استاد.

چند لحظه نگاهم کرد.

— باشه.

ولی مشخص بود اصلاً قانع نشده.

راه افتاد.

— بیا.

من هم دنبالش رفتم.


---

اول رفت سمت حوله‌ها.

یه حوله‌ی بزرگ برداشت.

بعد چند دست لباس راحتی.

بعد رفت سمت لباس‌های فرم مدرسه.

یه ست برداشت.

من با تعجب نگاهش کردم.

— استاد، این دیگه چرا؟

— مدرسه.

— یکی کافیه.

— نه.

یه ست دیگه برداشت.

— اینم لازمه.

— استاد…

— اوِلین.

ساکت شدم.

— بذار وسایلت کامل بشه.

— چشم.

بعد چندتا وسیله‌ی دیگه برداشت و گذاشت داخل سبد.

آخرش برگشت سمتم.

— چیزی نیازته؟ بردار.

من به قفسه نگاه کردم.

بعد به استاد.

بعد دوباره به قفسه.

صورتم داغ شد.

— اِ… استاد…

— هوم؟

— این قسمت رو خودم برمی‌دارم.

همون لحظه متوجه شد.

خیلی عادی نگاهش رو برگردوند سمت دیگه.

— باشه.

من سریع دو تا ست ساده برداشتم و گذاشتم توی سبد.

بعد برگشتم.

— تموم شد.

— خوبه.

راه افتادیم.

چند لحظه بعد استاد جلوی قسمت محصولات بهداشتی ایستاد.

دو بسته پد برداشت و گذاشت داخل سبد.

من خشکم زد.

— استاد!

— چیه؟

— اینا رو…

— لازمه.

— ولی…

نگاهش جدی شد.

— اوِلین، چیزی که لازمه رو برداریم. همین.

من با صورت قرمز سرم رو پایین انداختم.

— باشه…

استاد بدون هیچ واکنش خاصی سبد رو برداشت.

— بریم.


---

بعد از حساب کردن خریدها، وسایل رو داخل ماشین گذاشتیم.

من رفتم اتاق پرو و همون تیشرت و گرم‌کن رو پوشیدم.

وقتی بیرون اومدم، استاد یه نگاه کوتاه بهم انداخت.

— بهتره.

— خیلی گرم‌تره.

— خوبه.

— استاد…

— هوم؟

— واقعاً ممنون.

چند ثانیه نگاهم کرد.

— لازم نیست تشکر کنی.

— ولی شما کلی چیز خریدین.

— چون لازم داشتی.

بعد بدون حرف اضافه‌ای راه افتاد سمت ماشین
ـــــــــــــــــــــــــــــ

بقیش تو کامنتاا خیلی رو اعصابمه وقتی پارت جا نمیشههه
دیدگاه ها (۵)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆      ۲ پارتچند دقیقه بود که ه...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁰کاش می‌شد همین چند دقیقه رو از همه‌ی...

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: بیست و یک مین جی: با قدم های ا...

لبخند قاتلپارت²⁰ویو جونگ‌کوکنگاهم از روی ماشین مشکی برداشته ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁷⁰ویو: اتچند روز از مرگ بابا گذشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط