{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانزاده

🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁


#خان_زاده
#فصل_سوم
#پارت8

نه راه بیفت..
چون بهشون دروغ گفتم کمی عذاب وجدان دارم همین

نمیدونم چرا احساس کردم شاهو داره پوزخند میزنه اما خیلی سریع دیدم که لبخند شیرینی جای اون پوزخند الکی رو گرفت دستمو نوازش کرد و گفت

_همه بچه‌ها به پدر و مادرشون دروغ میگن تو فقط نیستی!

وقتی از شهر خارج شدیم وقتی جلوی اون ساختمون خیلی بزرگ وقتی جلوی اون باغ خیلی بزرگ ایستاد با دیدن اون همه ماشین گفتم
تو که گفتی یه مهمونی خودمونیه اینجا که خیلی شلوغه

از ماشین پیاده شد در سمت منو باز کرد دستشو به سمتم دراز کرد و گفت

_بیا پایین برای توچه فرقی میکنه هزار نفر آدم باشن یا ۱۰ نفر من کنار توام!

حق با من بود دستمو توی دستش گذاشتم به سمت داخل رفتیم وقتی مانتو کیفمو تحویل دادم همقدم با شاهو مثل یک پرنسس واقعی وارد اون جمعیت شدیم

هر کسی ما رو می‌دید یکه خورده بهمون خیره می موند و من چقدر مغرور می شدم از اینکه کنار این آدم دارم راه میرم کنارش قدم برمیدارم و نگاه همه روی خودمون ثابت می بینم.

بالاخره به جمعی نزدیک شدیم و شاهو باهاشون خیلی راحت حرف زد و اونا رو به من خوش آمد گفتن

یکی از اون مردا نگاهی به من انداخت و گفت

🌹🍁
@romankhanzadehh
😻☝️
دیدگاه ها (۱)

🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده#فصل_سوم#پارت10همین رفتاراش بود که اون ...

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁#خان_زاده #فصل_سوم #پارت11اما وقتی کنار شاهو بودم ...

🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده#فصل_سوم#پارت7چقدر خجالت میکشیدم از ماد...

🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده#فصل_سوم#پارت6از این که داشتم بهش مادرم...

پارت دهم: ----چند ساعت بعد وقتی که باید از هواپیما پیاده شنا...

بیب من برمیگردمپارت: 82حسابی مست بودم و کارام دست خودم نبود ...

چندشاتی جونگکوک(پارت۸)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط