ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۰۲
نمیتونست بلند شه.. توان و انرژی نداشت خاک بر سرم. برای جمع کردن گندم تند لبخند زدم و گفتم پس منم هموني رو میخورم که تو میخوري اقايي.. داغون نگاه از م کند و از پنجره اون سمتش به تاریکی خیره شد. نفسهاش جور بدي خس خس میکرد و سینه اش اشفته و به زور بالا و پایین میشد.. اروم و نگران گفتم: جیمین خوبی؟ و با محبت و نگران رفتم جلو گونه شو بوسیدم که خیلی پردرد چشماشو بست و محکم به هم فشردشون و نفس نفس شد و با بغض و صداي خيلي خيلي گرفته اي گفت الا .. میشه.. چند دقیقه..تنهام بذاري ؟ لطفا... صداش خيلي از ته گلو بود و تند دستمال رو به دهنش فشرد. قلبم ریخت و مشوش و گنگ نگاش میکردم یه جور خيلي بدي بود.. انگار داشت له میشد. بدنشو سفت منقبض کرده بود و دستمال رو خيلي محکم به دهنش میفشرد. لرزون و تند گفتم: جیمین.. عزیزم ببین منو..دکترو صدا کنم؟ تند و تلخ به زور و مقطع گفت الا .. لطفا... خدایا... داشتم از وحشت و نگراني خفه میشدم اما... درمونده و ناچار تند گفتم باشه....باشه... تو... تو اروم باش و لرزون و با بغض اومدم بیرون و در اتاقش رو بستم.. چند قدمی از اتاقش دور شدم اما.. دلم طاقت نیاورد دلم خيلي بد شور میزد. اشفته کنار در اتاقش به دیوار تکیه دادم. یه دفعه صداي سرفه هاي خيلي شديد و عق زدنش رو شنیدم.. نفسم يهو بند اومد.. والي..
والي.. خداي من.. وحشت زده خواستم در اتاقش رو باز کنم که پرستاری تند از کنارم رد شد و دوید داخل.. دکمه نیاز به پرستار رو زده بود. اشك ترسيده اي تو چشمام جمع شد نگران به داخل اتاقش نگاه کردم. از شدت بهت و وحشت نفسم بند اومد و بهم حالت تهوع دست داد. اشکم تند روي صورتم افتاد.. داشت.. داشت بین سرفه هاي شديدش خون بالا میاورد اخ.. اخ.. سینه ام سنگین شده بود. خداي من.. عق خيلي پردردي زدم که خيلي تند جلوی دهنم رو گرفتم و بي هق هق کردم پرستار ظرفی جلوش گرفت و جیمینم.. سرخ شده خيلي خيلي شديد سرفه میزد و خون خيلي زيادي از دهنش تو ظرف میریخت. تمام وجودم داشت تند تند و داغون میلرزید سریع و با حال خيلي بدي ازش رو برگردوندم داشتم خفه میشدم نمیتونستم اینطور ببینمش... نمیتونستم جیمین محکمم رو اینطور ببینم.. خداياا... اشکام همينجوري تند و بي وقفه جاري ميشدن.. تند دویدم بیرون صدا توي محوطه بیمارستان به زور دست یخ زدمو به نيكمتي گرفتم و به زور نشستم و یه دفعه این گریه و درد فرو خورده ترکید و بلند زدم زیر گریه... خیلی بلند گریه میکردم تا سینه سنگین لامصبم اروم بگیره چقدر جلوی خودش رو گرفته بود تا جلوی من حالش بد نشه..
( فصل سوم ) پارت ۶۰۲
نمیتونست بلند شه.. توان و انرژی نداشت خاک بر سرم. برای جمع کردن گندم تند لبخند زدم و گفتم پس منم هموني رو میخورم که تو میخوري اقايي.. داغون نگاه از م کند و از پنجره اون سمتش به تاریکی خیره شد. نفسهاش جور بدي خس خس میکرد و سینه اش اشفته و به زور بالا و پایین میشد.. اروم و نگران گفتم: جیمین خوبی؟ و با محبت و نگران رفتم جلو گونه شو بوسیدم که خیلی پردرد چشماشو بست و محکم به هم فشردشون و نفس نفس شد و با بغض و صداي خيلي خيلي گرفته اي گفت الا .. میشه.. چند دقیقه..تنهام بذاري ؟ لطفا... صداش خيلي از ته گلو بود و تند دستمال رو به دهنش فشرد. قلبم ریخت و مشوش و گنگ نگاش میکردم یه جور خيلي بدي بود.. انگار داشت له میشد. بدنشو سفت منقبض کرده بود و دستمال رو خيلي محکم به دهنش میفشرد. لرزون و تند گفتم: جیمین.. عزیزم ببین منو..دکترو صدا کنم؟ تند و تلخ به زور و مقطع گفت الا .. لطفا... خدایا... داشتم از وحشت و نگراني خفه میشدم اما... درمونده و ناچار تند گفتم باشه....باشه... تو... تو اروم باش و لرزون و با بغض اومدم بیرون و در اتاقش رو بستم.. چند قدمی از اتاقش دور شدم اما.. دلم طاقت نیاورد دلم خيلي بد شور میزد. اشفته کنار در اتاقش به دیوار تکیه دادم. یه دفعه صداي سرفه هاي خيلي شديد و عق زدنش رو شنیدم.. نفسم يهو بند اومد.. والي..
والي.. خداي من.. وحشت زده خواستم در اتاقش رو باز کنم که پرستاری تند از کنارم رد شد و دوید داخل.. دکمه نیاز به پرستار رو زده بود. اشك ترسيده اي تو چشمام جمع شد نگران به داخل اتاقش نگاه کردم. از شدت بهت و وحشت نفسم بند اومد و بهم حالت تهوع دست داد. اشکم تند روي صورتم افتاد.. داشت.. داشت بین سرفه هاي شديدش خون بالا میاورد اخ.. اخ.. سینه ام سنگین شده بود. خداي من.. عق خيلي پردردي زدم که خيلي تند جلوی دهنم رو گرفتم و بي هق هق کردم پرستار ظرفی جلوش گرفت و جیمینم.. سرخ شده خيلي خيلي شديد سرفه میزد و خون خيلي زيادي از دهنش تو ظرف میریخت. تمام وجودم داشت تند تند و داغون میلرزید سریع و با حال خيلي بدي ازش رو برگردوندم داشتم خفه میشدم نمیتونستم اینطور ببینمش... نمیتونستم جیمین محکمم رو اینطور ببینم.. خداياا... اشکام همينجوري تند و بي وقفه جاري ميشدن.. تند دویدم بیرون صدا توي محوطه بیمارستان به زور دست یخ زدمو به نيكمتي گرفتم و به زور نشستم و یه دفعه این گریه و درد فرو خورده ترکید و بلند زدم زیر گریه... خیلی بلند گریه میکردم تا سینه سنگین لامصبم اروم بگیره چقدر جلوی خودش رو گرفته بود تا جلوی من حالش بد نشه..
- ۳.۵k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط