MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۲۲
"ویو جنا"
اینم بجایه طرفداریش بود.
هانا داشت از عصبانیت می ترکید..
یه دفعه چرخید سمت من که با غرور نگاش می کردم .
هانا:تو چرا زول زدی به من؟؟!!
همونجوری با غرور و لحنی طعنه امیز گفتم:
_مگه دلقکا برایه نمایش نیستن؟منم دارم تماشا می کنم...
قشنگ پوزخند و گوشه ل/به جونگکوک دیدم.
هانا:حداقل زیر این ارایشام خوشگلم تو چی؟؟..مطمئنم تا به حال هیچ پسری بهت نگا هم نکرده..
این حرفش خیلی فشاریم کرد.
ولی به رویه خودم نیاوردم..
بجاش اارنج دوتا دستام و رو میز گزاشتم و سرتم و بین دستام گرفتم.
جنا:اتفاقا..برعکس..
هانا:هه،ما ام باور کردیم..کسی که بیاد سمت تو قطعا خودش یه مشکلی داره..
جنا: یعنی دوست پسر تو ام مشکل داره؟!
با این حرفم همه از جمله تهیونگ بهم نگاه کردن..
جونگکوک قاشق به دست متوقف شد و نگام کرد.
هانا: عزیزم دوست پسر من حتی برایه تفریح..به بد//نتم دست نمیزنه...
خندیدم..
جنا:اشتباه نکن جونم..
نگام و دادم به جونگکوک..
جنا: دوست پسر شما امروز صبح خودش زحمت کشید لباسام و از تنم در اورد..
جونگکوک قاشقش و تو سینی گزاشت و دست به سینه تکیه داد..
هانا: چی؟؟
جنا:..عزیزم لمس دستای پر حرارت رو بد//نم واقعا لذت بخش بود..
هانا: داری چرت و پرت میگی..
جنا: میتونی از دوست پسرت بپرسی..
منتطر به جونگکوک نگاه کرد.
ولی جونگکوک فقط نگاهش به من بود و
با این حرفم لبخندی از رو رضایت زد..
از جام بلند شد و سینم و برداشتم.
جنا:حالا قابل توجه هانا،نمیخوام پشت میزی بشینم که تو توش نشستی..
سینیم و ورداشتم و رفتم سمت یه میز خلوت..
خیلی سریع یوری کنارم نشست..
یوری:اونا چی بود گفتیی؟؟!!
GHAPTER:1
PART:۲۲
"ویو جنا"
اینم بجایه طرفداریش بود.
هانا داشت از عصبانیت می ترکید..
یه دفعه چرخید سمت من که با غرور نگاش می کردم .
هانا:تو چرا زول زدی به من؟؟!!
همونجوری با غرور و لحنی طعنه امیز گفتم:
_مگه دلقکا برایه نمایش نیستن؟منم دارم تماشا می کنم...
قشنگ پوزخند و گوشه ل/به جونگکوک دیدم.
هانا:حداقل زیر این ارایشام خوشگلم تو چی؟؟..مطمئنم تا به حال هیچ پسری بهت نگا هم نکرده..
این حرفش خیلی فشاریم کرد.
ولی به رویه خودم نیاوردم..
بجاش اارنج دوتا دستام و رو میز گزاشتم و سرتم و بین دستام گرفتم.
جنا:اتفاقا..برعکس..
هانا:هه،ما ام باور کردیم..کسی که بیاد سمت تو قطعا خودش یه مشکلی داره..
جنا: یعنی دوست پسر تو ام مشکل داره؟!
با این حرفم همه از جمله تهیونگ بهم نگاه کردن..
جونگکوک قاشق به دست متوقف شد و نگام کرد.
هانا: عزیزم دوست پسر من حتی برایه تفریح..به بد//نتم دست نمیزنه...
خندیدم..
جنا:اشتباه نکن جونم..
نگام و دادم به جونگکوک..
جنا: دوست پسر شما امروز صبح خودش زحمت کشید لباسام و از تنم در اورد..
جونگکوک قاشقش و تو سینی گزاشت و دست به سینه تکیه داد..
هانا: چی؟؟
جنا:..عزیزم لمس دستای پر حرارت رو بد//نم واقعا لذت بخش بود..
هانا: داری چرت و پرت میگی..
جنا: میتونی از دوست پسرت بپرسی..
منتطر به جونگکوک نگاه کرد.
ولی جونگکوک فقط نگاهش به من بود و
با این حرفم لبخندی از رو رضایت زد..
از جام بلند شد و سینم و برداشتم.
جنا:حالا قابل توجه هانا،نمیخوام پشت میزی بشینم که تو توش نشستی..
سینیم و ورداشتم و رفتم سمت یه میز خلوت..
خیلی سریع یوری کنارم نشست..
یوری:اونا چی بود گفتیی؟؟!!
- ۱۵.۰k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط