{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chapter 2

chapter 2
p30
تهیونگ، که دیگه نتونسته بود خودش رو کنترل کنه، با یه حرکتِ سریع، رویِ ا.ت خیمه زد. نگاهش قفل شده بود رویِ لب‌هایِ ا.ت، رویِ گردنِ ظریفش. دست‌هاش رو برد بالا و با انگشت‌هایِ محکم، شروع کرد به بوسیدنِ نقاطِ حساسِ گردنِ ا.ت. هر بوسه، یه نشونه‌یِ تازه رویِ پوستِ سفیدِ ا.ت می‌گذاشت، یه کیس مارکِ سرخ و باارزش.

ا.ت، نفسش بند اومده بود. از شدتِ لذت و هیجان، بدنش می‌لرزید. حسِ لب‌هایِ داغِ تهیونگ رویِ پوستش، حسِ نفس‌هایِ داغش که تویِ گردنش می‌پیچید، داشت دیوانه‌ش می‌کرد.

اما درست در اوجِ این هیجان، یه دفعه، انگار یه حسی به تهیونگ دست داد. یه مکثِ کوتاه، یه عقب‌نشینیِ ذهنی. انگار که یه صدایِ درونی، آروم بهش گفت:
تهیونگ: «وایسا! این الان درسته؟»

تهیونگ، با همون حالتی که رویِ ا.ت خیمه زده بود، سرش رو عقب کشید. چشم‌هاش، که تا اون لحظه برقِ هیجان توشون موج می‌زد، حالا کمی تار شده بود. نفسِ عمیقی کشید و سعی کرد تمرکزش رو به دست بیاره.

تهیونگ: «ا.ت…»
صداش حالا دیگه خیلی بم و گرفته بود، ولی یه جورِ غمِ عمیق هم توش بود.
تهیونگ: «دختر کوچولویِ من… عزیزم… نفسِ من… زندگیم…»
هر کلمه‌ای که می‌گفت، انگار که یه بغضِ ناگفته رو با خودش حمل می‌کرد.
تهیونگ: «من… من الان… امادگیِ روانیش رو ندارم. و ممکنه بهت خیلی اسیب بزنم »

اشاره کرد به گردنش، به اون کیس مارک‌هایِ تازه.
تهیونگ: «توهم الان… بینِ یه هوسِ لحظه‌ای هستی. من نمی‌خوام… نمی‌خوام فقط یه هوس باشه.»

با این حرف، آروم از رویِ ا.ت بلند شد. شروع کرد به درآوردنِ لباس‌هاش. پیراهنش رو از تنش جدا کرد و انداخت یه گوشه. حالا فقط با بالاتنه‌یِ لخت، جلویِ ا.ت ایستاده بود. عضلاتِ سینه‌ش، که هنوزم جایِ بوسه‌هایِ ا.ت روشون بود، با نفس کشیدنِ عمیقش بالا و پایین می‌رفت.

بعد، آروم کنارِ ا.ت دراز کشید، طوری که فقط بالاتنه‌ش لخت بود و شلوارِ راحتیِ خودش رو تنش داشت. دستش رو برد و آروم موهایِ ا.ت رو نوازش کرد.
تهیونگ: «من فقط… می‌خوام این حسِ خوب، پایدار باشه. این عشق… این آرامش…»

با این حرف، ا.ت رو تویِ آغوشِ گرمِ بالاتنه‌یِ لختش گرفت. حسِ پوستِ داغِ تهیونگ رویِ پوستِ ا.ت، حسِ قلبِ تپنده‌یِ تهیونگ که تویِ سینه‌ش می‌کوبید، یه حسِ امنیتِ عمیق بهش داد. حتی با وجودِ اون ناکامیِ لحظه‌ای، حسِ عشق و دوست داشتن، همه چیز رو پر کرده بود.

ههه دیدین اسمات نزاشتم.....ححححححح
دیدگاه ها (۱)

chapter 2pنفس‌هایِ هر دو نفر، کم‌کم آروم گرفت. گرمایِ آغوشِ ...

chapter 2p33ا.ت، با صورتِ خیس از اشک، تویِ آغوشِ تهیونگ فرو ...

chapter 2p29با هر تماسی که بدنِ ا.ت با بدنِ تهیونگ داشت، با ...

chapter 2p28همین که لب‌هایِ ا.ت، نرم و مطمئن، لب‌هایِ تهیونگ...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

پارت 4

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط