me My many years of lov
me: My many years of lov
Part:⑤③
ویو میونگ
درو برام باز کرد نشستم خودشم اومد نشست امروز خودش رانندگی میکرد یک دستش روی فرمون بود و یک دستش روی رون پام بود یه حس عجیبی داشت یکم استرس و معذبی داشت ولی خب دروغ نگم خوشم اومد دستشو روی رونم بازی میداد بعد اینکه رسیدیم باز خودش درو برام باز کرد ستشو به طرفم حلقه کرد منم دستمو داخل دستش حلقه کردم وقتی وارد شدیم همه نگاه ها روی ما بود وقتی رسیدیم به اتاق کار در زدیمو وارد شدیم نشستیم که گفتن
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
=بچه ها یکی به من خبر رسونده که شما دونفر باهمین راست میگن؟
☆درسته ما باهمیم
-من با تمام وجودم میونگ رو دوست دارم
$عالیه چون ما هم مجبور بودیم که شما دونفر ازدواج کنید بخاطر این شرکت شما باید یک وارث بیارید و برای قدرتمند تر شدن باید نیونگ و تهیونگ هم ازدواج کنن
☆اونا هم عاشق هم هستن راستیتش
=پس عالیه ما همینو میخواستیم بگیم میتونین برین
ویو میونگ
با خوشحالی تمام رفتیم بیرون کوک دستشو دور کمرم حلقه کرد و منم دستمو گذاشتم رو شونش و از شرکت زدیم بیرون رفتیم داخل ماشین که کوک ستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک کرد منم به ناچار دوتا دستمو روی دوتا شونش گذاشتم منو به خودش اروم اروم نزدیک میکرد که لبامون به هم خورد شروع به بوسیدن کرد و منم همراهی کردم بعد چند مین از هم جدا شدیم
☆دیونه ای (خنده)
-بلخره که زنم میشدی باید میچشیدمت
☆پس زندگی کردن با تو همیشه اینو داره
-تازه بعضی چیزا رو داره که فعلاً انجامش ندادم (پوزخند)
☆اومیدوارم که اون چیزی که فکر میکنم نباشه
-دقیقاً خودشه بیب
☆عزیزم تو نباید همچین کاری کنی
-چرا اونوقت
☆ام خب ام نمیدونم چون درد داره
-کاری میکنم حسش نکنی
☆بریم
-معذب نشو جزوی از زندگیه.. باهش میریم(پوزخند)
ویو میونگ
قشنگ معلومه که اگه باهاش زندگی کنی از اون ددی ها هست از همین الان مشخصه اِه لعنتی قراره خیلی درد داشته باشه با این پوزخندی که زد معلومه که چه چیزایی قراره اتفاق برام بیوفته
-بیب بهش فکر نکن
☆ها چی نه بهش فکر نمیکنم
Part:⑤③
ویو میونگ
درو برام باز کرد نشستم خودشم اومد نشست امروز خودش رانندگی میکرد یک دستش روی فرمون بود و یک دستش روی رون پام بود یه حس عجیبی داشت یکم استرس و معذبی داشت ولی خب دروغ نگم خوشم اومد دستشو روی رونم بازی میداد بعد اینکه رسیدیم باز خودش درو برام باز کرد ستشو به طرفم حلقه کرد منم دستمو داخل دستش حلقه کردم وقتی وارد شدیم همه نگاه ها روی ما بود وقتی رسیدیم به اتاق کار در زدیمو وارد شدیم نشستیم که گفتن
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
=بچه ها یکی به من خبر رسونده که شما دونفر باهمین راست میگن؟
☆درسته ما باهمیم
-من با تمام وجودم میونگ رو دوست دارم
$عالیه چون ما هم مجبور بودیم که شما دونفر ازدواج کنید بخاطر این شرکت شما باید یک وارث بیارید و برای قدرتمند تر شدن باید نیونگ و تهیونگ هم ازدواج کنن
☆اونا هم عاشق هم هستن راستیتش
=پس عالیه ما همینو میخواستیم بگیم میتونین برین
ویو میونگ
با خوشحالی تمام رفتیم بیرون کوک دستشو دور کمرم حلقه کرد و منم دستمو گذاشتم رو شونش و از شرکت زدیم بیرون رفتیم داخل ماشین که کوک ستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک کرد منم به ناچار دوتا دستمو روی دوتا شونش گذاشتم منو به خودش اروم اروم نزدیک میکرد که لبامون به هم خورد شروع به بوسیدن کرد و منم همراهی کردم بعد چند مین از هم جدا شدیم
☆دیونه ای (خنده)
-بلخره که زنم میشدی باید میچشیدمت
☆پس زندگی کردن با تو همیشه اینو داره
-تازه بعضی چیزا رو داره که فعلاً انجامش ندادم (پوزخند)
☆اومیدوارم که اون چیزی که فکر میکنم نباشه
-دقیقاً خودشه بیب
☆عزیزم تو نباید همچین کاری کنی
-چرا اونوقت
☆ام خب ام نمیدونم چون درد داره
-کاری میکنم حسش نکنی
☆بریم
-معذب نشو جزوی از زندگیه.. باهش میریم(پوزخند)
ویو میونگ
قشنگ معلومه که اگه باهاش زندگی کنی از اون ددی ها هست از همین الان مشخصه اِه لعنتی قراره خیلی درد داشته باشه با این پوزخندی که زد معلومه که چه چیزایی قراره اتفاق برام بیوفته
-بیب بهش فکر نکن
☆ها چی نه بهش فکر نمیکنم
- ۵.۵k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط