{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p....۵۰

p....۵۰


یهویی همه ماسک دار ها اومدن وسط و رقصیدن لیژان و بقیه دخترانم رفتن وسط ژان که اونارو دید اونم اومد وسط صدای ساز زیاد شد و دیگه چشم چشمو نمی‌دید صدای ترقه و بقیه چیزا ژان که خودشو کشت از رقص

لیژان.. من دارم میرم خسته شدم

ژان.. منم یکم دیگه میام
لیژان ..واقعا خسته نمیشی

لیژان رفت و ژان موند وسط یهویی یه مرد با یه ماسک ترسناک اومد جلوش و ژان یه جیق زد مرده دست ژان گرفت و رفتن بیرون لینگ هه متوجه شد و دنبالشون رفت بیرون ژان دستشو کشید و گفت

ژان ..ولم کن
مرده وایستاد

ژان..کی هستی زود باش ماسکتو بردار نکنه میخوایی بمیری
مرده ماسکشو برداشت و بله ییبو بود

ژان ..توووو اینجا چیکار میکنی
ییبو.. اومدم ببینمت دلم برات تنگ شده
سربازا داشتن رد میشدن که ژان گفت از این طرف

رفتن پشت دیوار قائم شدن
که یکی از سربازا اومد و نگاه کرد به دور بر ییبو برای اینکه اونو نبینه اومد جلوتر که به ژان چسبیده بود و میتونست صدای نفس کشیدنشو بشنوه همینجوری به هم دیگه زل زده بودن

سربازه رفت
ژان ..رفت

ییبو..نه هنوز همین‌جاست
ییبو خودشو نزدیک ترکرد به ژان فاصله بین صورتشون کم بود

ژان ..چرا قلبم تند میزنه چرا اینقد استرس دارم واقعا چرا

ییبو ..خب دیگه رفتن
ژان یکم فاصله گرفت

ژان.. اینجا چیکار میکنی نمیدونی اگه سربازا بگیرنت اونوقت تو دردسر میفتی
ییبو... پوزخندی زد یعنی نگران من شدی

ژان..خب یکم زیاد نه
ییبو..خب یعنی بخشیده شدم
ژان.. بیخیال اینجا چیکار داری

ییبو.. گفتم دلم برات تنگ شده بود

ژان..این افتخار چطور نصیبم شد که رئیس بزرگ گروه سایه دل تنگ من شده

ییبو..حالا تیکه ننداز تعریف کن
ژان..چیو تعریف کنم
ییبو..مراسم خاستگاری

ژان ..پس بگو چرا اومدی خب تموم شد

ییبو..چی شد چطوری
ژان..هفته آینده قراره مراسم عروسی بگیریم

ییبو... عروسی کی
ژان..منو شوکای

ییبو..داد زد چطوررررتونستی
ژان باصدای اروم خندید
ییبو..ههههه پس مسخره میکنی
ژان..چه زود باور کردی

ییبو..باشه فقط وایستا ببین چجوری تلافی میکنم
ژان.. باشه بابا

ییبو دردسر نشه برات که تو مهمونی نیستی
ژان. نه بابا اونا حتا متوجه حضور منم نمیشن
ییبو..خب پس خوبه

ژان..فکر نکن میونمون خوب شده
ییبو.. فکر نمی‌کنم مطمعن هستم

ژان..خوش باور

ییبو خندید

لینگ هه که همه مدت تماشاگر این داستان عاشقانه بود اما نمیتونست صدا بشنوه

لینگ هه..هههه داداش احمق من حالا بگو کدوم خواهر معشوقه داره فقط وایستا ببین آبروت چطوری جلوی همه میره شاهدخت ژان

ییبوو..خب راستشو بگو
ژان..چیو راستشوبگم؟

ییبو..چقدر دلت برام تنگ شده بود؟
ژان..هاا وقتی شوکای اینجاست چرا دلم برای تو تنگ بشه هاا

ییبو..پس قستت اینکه من حسادت کنم؟

ژان..یه سوال؟
ییب..توجون بخوا
دیدگاه ها (۲)

p...5۱ژان..یه سوال ییبو..بفرسژان..یادته شبیکه دوتاییمون خواب...

p...52پادشاه.اواندل یکیو فرستاد تا از نئوهو بازجویی کنه اسمش...

p....4۹مهمونی مجللی بود واقعا خوب بود و همه چیز سر جاش وانگ ...

p....48پادشاه نیانگما اوند پیش پسرش لئوو تا باهش حرف بزنهپاد...

دلام🫠______________عشق و نفرت پارت 5یکی اومد سمتم و دستام که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط