Sweet Love
Sweet Love⁸
ا/ت ویو
*زنگ کلاس خورد و من یا استرس نشسته بودم. جیمین گفته بود که اشمالی نداره که درس نخونده باشم ولی بازم نمیتونم برگه رو سفید تحویل بدم.
نمیخوام خودمو جلوش خراب کنم و یا فکر کنه چون همچین حرفی بهم زده منم تلاشی نمیکنم و فقط به حرف اون تکیه میکنم.
استاد وارد کلاس شد و با همه سلام و احوال پرسی کرد.
برخلاف موقعی که تو ماشین بودیم الان خیلی سردتر و جدی تر و اگه بخوام رو راست باشم ترسناک تر شده بود.
یه کت شلوار سرمه ای که به مشکی میزد پوشیده بود موهای مشکیش که انگار خیس بودن روی پیشونیش بود و ۳ تا از دکمه های پیراهن زیر کتش باز بود.
یکم به بچه ها اجازه داد که دوره کنن و گفت بعد ده دقیقه برگه های امتحان رو پخش میکنه.
منم شروع کردم به خوندن تا مبادا چیزی رو اشتباه بنویسم.
ده دقیقه مثل برق و باد گذشت و حالا همه با استرس به هم نگاه میکردند و دعا دعا میکردن که امتحان سخت نباشه.
جیمین ورقه ها رو پخش کرد تا به من رسید.
وقتی ورقه رو نگاه کردم دیدم همه ی جواب ها نوشته شده بود پلی به روی هودم نیاوردم و خودمار ابیم رو دستم گرفتم که مثلا دارم جواب میدم.
وسطای امتحان بود که به جیمین نگاه کردم.
اونم متقابل داشت به من نگاه میکرد و متوجه تعجبم شده بود. لبخندی زد و بعدش یه چشمک دخترکش زد.
ممنونی زمزمه کردم و دوباره به برگه خیره شدم.
حدود ⁴⁰ دقیقه بعد کلاس تموم شد و جیمین از کلاس خارج شد.
زنگ بعدش تاریخ داشتم و بعدش هم ادبیات کرهای.
بلاخره زنگ ناهار شد و من بدون اینکه کسی متوجه بشه به دفتر کار جیمین رفتم. در رو به ارومی زدم.
-بله؟
+میتونم بیام تو؟
-بیا جوجه
+*لبخندی زدم و وارد شدم*
جانم؟ کاری داشتید؟
-بشین
+*نشستم و بهش خیره شدم. و منتظر حرف بعدیش بودم.*
-....
ادامه دارد....
ا/ت ویو
*زنگ کلاس خورد و من یا استرس نشسته بودم. جیمین گفته بود که اشمالی نداره که درس نخونده باشم ولی بازم نمیتونم برگه رو سفید تحویل بدم.
نمیخوام خودمو جلوش خراب کنم و یا فکر کنه چون همچین حرفی بهم زده منم تلاشی نمیکنم و فقط به حرف اون تکیه میکنم.
استاد وارد کلاس شد و با همه سلام و احوال پرسی کرد.
برخلاف موقعی که تو ماشین بودیم الان خیلی سردتر و جدی تر و اگه بخوام رو راست باشم ترسناک تر شده بود.
یه کت شلوار سرمه ای که به مشکی میزد پوشیده بود موهای مشکیش که انگار خیس بودن روی پیشونیش بود و ۳ تا از دکمه های پیراهن زیر کتش باز بود.
یکم به بچه ها اجازه داد که دوره کنن و گفت بعد ده دقیقه برگه های امتحان رو پخش میکنه.
منم شروع کردم به خوندن تا مبادا چیزی رو اشتباه بنویسم.
ده دقیقه مثل برق و باد گذشت و حالا همه با استرس به هم نگاه میکردند و دعا دعا میکردن که امتحان سخت نباشه.
جیمین ورقه ها رو پخش کرد تا به من رسید.
وقتی ورقه رو نگاه کردم دیدم همه ی جواب ها نوشته شده بود پلی به روی هودم نیاوردم و خودمار ابیم رو دستم گرفتم که مثلا دارم جواب میدم.
وسطای امتحان بود که به جیمین نگاه کردم.
اونم متقابل داشت به من نگاه میکرد و متوجه تعجبم شده بود. لبخندی زد و بعدش یه چشمک دخترکش زد.
ممنونی زمزمه کردم و دوباره به برگه خیره شدم.
حدود ⁴⁰ دقیقه بعد کلاس تموم شد و جیمین از کلاس خارج شد.
زنگ بعدش تاریخ داشتم و بعدش هم ادبیات کرهای.
بلاخره زنگ ناهار شد و من بدون اینکه کسی متوجه بشه به دفتر کار جیمین رفتم. در رو به ارومی زدم.
-بله؟
+میتونم بیام تو؟
-بیا جوجه
+*لبخندی زدم و وارد شدم*
جانم؟ کاری داشتید؟
-بشین
+*نشستم و بهش خیره شدم. و منتظر حرف بعدیش بودم.*
-....
ادامه دارد....
- ۲.۳k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط