ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 30 (๑˙❥˙๑)
همیشه برای آماده شدن وسواسه زیادی به خرج می داد و این یعنی بازم میخواد با دوستاش بره بیرون
دختر با فهمیدن این موضوع نفس رو با حرص بیرون داد اما این بار نمیخواست این موضوع رو به روی خودش بیاره... وقتی متوجه قطع شدن صدا سشوار نگاه رو از اتاق لباس گرفت و به کتابش داد تا جونگکوک متوجه نگاه های خیره اون نشه ... اون درحالی که بند ساعتش رو روی دستش می بست با لحنی سرد و جدی گفت
جونگکوک : شب دیر برمیگرم برای شام منظرم نباش
ویوا : باشه
دختر بدون توجه خواستی فقد به گفت باشه ای اکتفا کرد اما برای
جونگکوک این بی توجهی ها جنون آمیز بود نمیخواست بازم سر داد بزنه و ناراحتش کنه چون این اواخر احساس میکرد با هر قطره اشک اون دختر قلبش تیر میشه پس تمام عصبانیت رو با کوبیدن در اتاق نشون داد ... و بعد از برداشتن کتش از توی کمد توی دم در از خونه خارج شد
..........
خانم هان چون میدونست وقت های که جونگکوک نباشه دختر الاقه به نشستن تنهایی روی اون میز روی نداره شام اش رو توی سینی بزرگی به اتاق آورد و دختر با لبخند زیبا اش ازش استقبال کرد
این زن میان سال برای حکم یکی ناجی رو داشت
زمانی که توی افکار و تنهایی اش غرق باشه به دادش میرسه با لبخندی گرم و خوراکی های مورده علاقه اش سعی در خوشحال کردنش داره ... میل چندانی به خوردن غذا نداشت
برای همین خیلی زود برای خواب آماده شد ....... با احساس تشنگی پلک های سنگینی رو باز کرد نیم خیز شد نگاهی به ساعت دیجیتالش کنار تخت انداخت ساعت از 10 ؛ 2 دقیقه شب رو نشون میداد
اما هنوز خبری از جونگکوک نبود به دیر اومدم هاش عادت داشت اما بازم حس نگرانی همراهش بود از روی تخت بلند شد
روپوش لباس خوابش رو پوشید گره شلی به کمر بندش داد و قصد خوردن آب به سمته آشپزخونه رفت ... لیوانی پر از آب هنوز دستش بود که صدای پیچیده چند کلید در توی سکوت خونه اکو شد لیوان روی اپن رها کرد و به سمته پله ها قدم برداشت نگران بود اما نمیخواست زیاد به روی خودش بیاره جلوی پله مکث کرد با احساس قدم های که بهش نزدیک میشدن ایستاد ولی برنگشت ... بوی عطر تندش که دوره اطرافش رو پر کرد نشانه این بود که دقیقا پشت سرش ایستاده بود و بعد زمزمه آروم
رو شنید
جونگکوک : چرا تا این وقت شب بیداری ؟
با هر کلمه ای که از بین لب هاش خارج میشد نفس های داغش گوش و گردن دختر رو نوازش میکرد
ویوا : خواب بودم..تشنم شد اومدم آب بخورم...
حرفش با قرار گرفتن دست جونگکوک روی ساعد دست راستش قطع شد و همونطور نوازش وار تا شونه اش بالا اومد و با دست دیگرش موهاش بلندش رو به یک طرف گردنش جمع کرد و کمی از روپوش لباس خوابش رو پایین کشید و .... ادامه دارد
(๑˙❥˙๑) پارت 30 (๑˙❥˙๑)
همیشه برای آماده شدن وسواسه زیادی به خرج می داد و این یعنی بازم میخواد با دوستاش بره بیرون
دختر با فهمیدن این موضوع نفس رو با حرص بیرون داد اما این بار نمیخواست این موضوع رو به روی خودش بیاره... وقتی متوجه قطع شدن صدا سشوار نگاه رو از اتاق لباس گرفت و به کتابش داد تا جونگکوک متوجه نگاه های خیره اون نشه ... اون درحالی که بند ساعتش رو روی دستش می بست با لحنی سرد و جدی گفت
جونگکوک : شب دیر برمیگرم برای شام منظرم نباش
ویوا : باشه
دختر بدون توجه خواستی فقد به گفت باشه ای اکتفا کرد اما برای
جونگکوک این بی توجهی ها جنون آمیز بود نمیخواست بازم سر داد بزنه و ناراحتش کنه چون این اواخر احساس میکرد با هر قطره اشک اون دختر قلبش تیر میشه پس تمام عصبانیت رو با کوبیدن در اتاق نشون داد ... و بعد از برداشتن کتش از توی کمد توی دم در از خونه خارج شد
..........
خانم هان چون میدونست وقت های که جونگکوک نباشه دختر الاقه به نشستن تنهایی روی اون میز روی نداره شام اش رو توی سینی بزرگی به اتاق آورد و دختر با لبخند زیبا اش ازش استقبال کرد
این زن میان سال برای حکم یکی ناجی رو داشت
زمانی که توی افکار و تنهایی اش غرق باشه به دادش میرسه با لبخندی گرم و خوراکی های مورده علاقه اش سعی در خوشحال کردنش داره ... میل چندانی به خوردن غذا نداشت
برای همین خیلی زود برای خواب آماده شد ....... با احساس تشنگی پلک های سنگینی رو باز کرد نیم خیز شد نگاهی به ساعت دیجیتالش کنار تخت انداخت ساعت از 10 ؛ 2 دقیقه شب رو نشون میداد
اما هنوز خبری از جونگکوک نبود به دیر اومدم هاش عادت داشت اما بازم حس نگرانی همراهش بود از روی تخت بلند شد
روپوش لباس خوابش رو پوشید گره شلی به کمر بندش داد و قصد خوردن آب به سمته آشپزخونه رفت ... لیوانی پر از آب هنوز دستش بود که صدای پیچیده چند کلید در توی سکوت خونه اکو شد لیوان روی اپن رها کرد و به سمته پله ها قدم برداشت نگران بود اما نمیخواست زیاد به روی خودش بیاره جلوی پله مکث کرد با احساس قدم های که بهش نزدیک میشدن ایستاد ولی برنگشت ... بوی عطر تندش که دوره اطرافش رو پر کرد نشانه این بود که دقیقا پشت سرش ایستاده بود و بعد زمزمه آروم
رو شنید
جونگکوک : چرا تا این وقت شب بیداری ؟
با هر کلمه ای که از بین لب هاش خارج میشد نفس های داغش گوش و گردن دختر رو نوازش میکرد
ویوا : خواب بودم..تشنم شد اومدم آب بخورم...
حرفش با قرار گرفتن دست جونگکوک روی ساعد دست راستش قطع شد و همونطور نوازش وار تا شونه اش بالا اومد و با دست دیگرش موهاش بلندش رو به یک طرف گردنش جمع کرد و کمی از روپوش لباس خوابش رو پایین کشید و .... ادامه دارد
- ۲۰.۸k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط