الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت9️⃣
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت دنبال ایده بین درختا میگشت🗿🎀)
[همچنان وسط جنگل...]
هانائو:*هنوز آروم کنار مویچیرو راه میرفت. 🌫️*
هانائو:*تو ذهنش: مویچیرو-سان دو بار ازم تعریف کرد...🥹💖*
مویچیرو:*طبق معمول آروم اطراف رو زیر نظر داشت.*
{چند دقیقه بعد...مه کمکم کنار رفت...}
هانائو: هه...؟😯🎀
{جلوی اون دوتا یه دریاچه کوچیک بین درختا دیده میشد. آبش اونقدر زلال بود که انعکاس آسمون توش دیده میشد.💧}
هانائو: واااای...🥹✨
مویچیرو:*آروم ایستاد.* ...قشنگه.
هانائو:*با ذوق به سمت آب رفت.* مویچیرو-کون! اینجا رو ببینین!🥹💎
{همون لحظه...تق...}
هانائو:*پاش روی یه سنگ خیس سُر خورد.* واااای!😨💔
{قبل از اینکه داخل آب بیفته...}
مویچیرو:*سریع دستشو گرفت.*
هانائو:*متعجب به مویچیرو نگاه کرد.*
مویچیرو: ...مواظب باش.
هانائو:*چند لحظه فقط به دستی که مویچیرو گرفته بود نگاه کرد. 😳🌸* م...ممنون...😀💔
مویچیرو:*وقتی مطمئن شد تعادلش برگشته، آروم دستشو ول کرد.* ...خواهش میکنم.
هانائو:*تو ذهنش: امروز...دومین باره که دستمو میگیره...🥹💖*
{همون موقع...یه نسیم آروم از روی دریاچه رد شد و چند گلبرگ سفید روی آب افتادن.🌸🍃}
مویچیرو:*چند لحظه به منظره خیره شد.*
هانائو:*به جای منظره...داشت یواشکی به مویچیرو نگاه میکرد. 🥹💖*
مویچیرو:*ناخودآگاه متوجه نگاه هانائو شد.* ...چی شده؟
هانائو:*یهویی جا خورد.* هه؟! ه...هیچی!😀💔
مویچیرو:*لبخند خیلی ریزی زد.* ...باشه.
هانائو:*تو ذهنش: وای...دوباره لبخند زد...😭💖*
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹💎این بار مویچیرو-سان نذاشت هانائو تو دریاچه بیفتهههههه🤣💖نظرتون؟🤓تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
پارت9️⃣
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت دنبال ایده بین درختا میگشت🗿🎀)
[همچنان وسط جنگل...]
هانائو:*هنوز آروم کنار مویچیرو راه میرفت. 🌫️*
هانائو:*تو ذهنش: مویچیرو-سان دو بار ازم تعریف کرد...🥹💖*
مویچیرو:*طبق معمول آروم اطراف رو زیر نظر داشت.*
{چند دقیقه بعد...مه کمکم کنار رفت...}
هانائو: هه...؟😯🎀
{جلوی اون دوتا یه دریاچه کوچیک بین درختا دیده میشد. آبش اونقدر زلال بود که انعکاس آسمون توش دیده میشد.💧}
هانائو: واااای...🥹✨
مویچیرو:*آروم ایستاد.* ...قشنگه.
هانائو:*با ذوق به سمت آب رفت.* مویچیرو-کون! اینجا رو ببینین!🥹💎
{همون لحظه...تق...}
هانائو:*پاش روی یه سنگ خیس سُر خورد.* واااای!😨💔
{قبل از اینکه داخل آب بیفته...}
مویچیرو:*سریع دستشو گرفت.*
هانائو:*متعجب به مویچیرو نگاه کرد.*
مویچیرو: ...مواظب باش.
هانائو:*چند لحظه فقط به دستی که مویچیرو گرفته بود نگاه کرد. 😳🌸* م...ممنون...😀💔
مویچیرو:*وقتی مطمئن شد تعادلش برگشته، آروم دستشو ول کرد.* ...خواهش میکنم.
هانائو:*تو ذهنش: امروز...دومین باره که دستمو میگیره...🥹💖*
{همون موقع...یه نسیم آروم از روی دریاچه رد شد و چند گلبرگ سفید روی آب افتادن.🌸🍃}
مویچیرو:*چند لحظه به منظره خیره شد.*
هانائو:*به جای منظره...داشت یواشکی به مویچیرو نگاه میکرد. 🥹💖*
مویچیرو:*ناخودآگاه متوجه نگاه هانائو شد.* ...چی شده؟
هانائو:*یهویی جا خورد.* هه؟! ه...هیچی!😀💔
مویچیرو:*لبخند خیلی ریزی زد.* ...باشه.
هانائو:*تو ذهنش: وای...دوباره لبخند زد...😭💖*
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹💎این بار مویچیرو-سان نذاشت هانائو تو دریاچه بیفتهههههه🤣💖نظرتون؟🤓تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
- ۱۵۴
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط