{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« مافیای عاشق »

« مافیای عاشق »
« پارت نوزدهم »
وقتی رسیدن خونه تهیونگ با یه حرکت کوک رو بغل کرد و بردش داخل اتاق و گذاشتش روی تخت.
کراواتش رو در اورد و دور دستای کوک بست .
خودش هم بخشی از کراوات رو گرفت و دست کوک رو به تاجِ‌تخت چسبوند .
تهیونگ : خب بانی حالا نوبت تنبیه تو هست ( نیشخند )
کوک : چی ؟ اما من که کاری نکردم که تنبیه بشم ( تعجب )
تهیونگ : اوه بانی فکر کنم یادت رفته که هرشب باید با اینکه کاری نمیکنی که تنبیه بشی ، دوباره هم باید باهم رابطه داشته باشیم ( نیشخند )
کوک : تهیونگ من حوصله ندارم ول کن
تهیونگ : بانی نیازی نیست که دچتو حوصله داشته باشی یا نه فقط بزار من کنترلت کنم ( لبخند شیطنت آمیز )
کوک : تهیونگ کاری کنی ، فردا باید روی کاناپه بخوابی ( ترس و جدی )
تهیونگ : اوکی ولی مهم نیست ( نیشخند )
ته یونگ دوباره به حرف کوک توجه ای نکرد و کار خودش رو کرد .
اون دوتا مرغ عاشق امشب رو هم باهم گذراندن.
صبح کوک بیدار شد .
تهیونگ داخل خواب عمیق بود که اگه یکی میدزدیدش هم بیدار نمیشد .
کوک می‌خواست حقش رو بخاطر دیشب ازش الان بگیره ولی دلش براش سوخت و کاری نکرد .
کوک دوباره مثل همیشه صبحانه رو حاضر کرد و گذاشت روی میز که تهیونگ اومد .
تهیونگ : آه صبح بخیر ( خمیازه )
کوک : صبح بخیر ، بیا صبحونه بخور ( یکم عصبی )
تهیونگ پشت میز نشست .
تهیونگ : بانی احساس میکنم عصبی ؟
کوک : خفه شو ( جدی و خونسرد )
تهیونگ که متوجه شده دیشب چه گُلی کاشته فقط یک کلمه رو به زبون آورد .
تهیونگ : چشم ( سرش رو انداخت پایین و غذاش رو خورد )
بعد چند ثانیه سکوت ، کوک صحبت کرد .
کوک : تهیونگ کی میری دنبال هیون ؟
تهیونگ : فعلا هیونگ پیداش نکرده ، ولی حتی اگه پیدا هم نشه از زیر سنگ هم شده پیداش میکنم ( جدی و یکم عصبی )
کوک : میتونی همه هتل ها و خیابون هارو بگردی ، منم با افرادم بهت کمک میکنم
تهیونگ : نیازی نیست ، خودم پیداش می کنم ( لبخند )
هردو صبحانه شون تموم شد و بلند شدن .
کوک داشت ظرف هارو می‌شست .
که یهو یه دست بزرگ و پهن دور کمرش حلقه شد .
اول تعجب کرد ولی بعد با صدایی که از پشت سرش اومد ، تعجبش از بین رفت .
تهیونگ : بیبی هنوز عصبانی از دستم ؟
کوک : گمشو
ته یونگ : بانی چطور دلت میاد بَبرت رو ناراحت کنی ؟ ( کیوت و لوس )
کوک : تهیونگ این کصخل بازی ها رو بزار کنار تا نزدم یه بلایی سرت بیارم
تهیونگ : خب چرا به حرف گوش نمیکنی ؟
کوک : چون تو دیشب به حرف من گوش نکردی و باز هم کار خودت رو کردی ( عصبی و یکم داد )
ته یونگ : چشم دیگه نمیکنم
کوک : آفرین ولی من هنوز درد دارم پس گمشووو ( داددد )
تهیونگ کوک رو از پشت چسبوند به دیوارِ آشپزخونه .
تهیونگ آروم دستش از شلوار و باکسر کوک گذشت .
که رسید به سوراخ صورتی کوک .
کوک : ت..ت..تهیونگ چیکار می‌کنی ؟ ولم کن ( ترس و خجالت سگیییییی ) .......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
« شرمنده که دیر شد » 🙂‍↕️💜💫
« برای ادامه برید کامنت ها 🔞 »
دیدگاه ها (۴)

« مافیای عاشق » « پارت هجدهم » تهیونگ : اون وقت چرا بانیم اج...

« ادامه پارت هفدهم » « چون نیومد بقیه پارت هفدهم » تهیونگ سر...

« دانش آموز شیطون من » « پارت هفتم »ته یونگ ، کوک رو خوابون...

« دانش آموز شیطون من »« پارت ششم »« صبح » کوک با درد زیر شک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط