{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« مافیای عاشق »

« مافیای عاشق »
« پارت نهم »
« صبح »
کوک صبح با حس درد در زیر شکمش و پایین تنش بیدار شد .
یکم تکون خورد ولی نتونست زیاد تکون بخوره چون فهمید یه دست عضله ای و بزرگ بغلش کرده .
صورتش رو برگردوند تا ببینه کیه .
وقتی برگشت با تهیونگی که کیوت خوابیده بود روبه رو شد .
همینطور خیره به تهیونگ بود که نفهمید کِی تهیونگ بیدار شد .
تهیونگ با دستش که دور کمر کوک بود ، به کمر کوک فشار وارد کرد و کوک رو جلوتر آورد .
خیلی به هم نزدیک بودن به طوری که نفس های تهیونگ داخل صورت کوک خالی میشد .
کوک هنوز داخل شوک بود و نمیتونست این اتفاق رو هضم کنه .
تهیونگ : بانی چرا انقدر با تعجب بهم نگا می‌کنی ، مگه تو دیشب زیر من نبودی ؟ پس این خجالت و تعجب چی میگه این وسط ؟ ( پوزخند )
کوک : خ..خفه شو تقصیر خودته به من ربطی نداره ، اصلا تو چرا دیشب بدون اجازه من کاری کردی ؟ ( خجالت و کیوت )
تهیونگ : بانی تو دیشب یکم مست بودی ، بعد مگه تو خودت نگفتی بریم بار ؟ ( خنده )
کوک : من گفتم ولی نگفتم که بریم بار من مست بشم تو از این مستیِ من سو استفاده کنی و بفاکم بدی ( عصبی ولی کیوتههه )
تهیونگ : یعنی نمیتونم بیبی بانی کوچولوم رو بفاک بدم ؟ ( نیشخند )
کوک : خفه شو و این دستت رو هم از روی کمر من بردار ( عصبی ولی کیوت )
تهیونگ : اگه نخوام بردارم چی ؟ ( نیشخند )
کوک : دستت رو بردار ( عصبی و درحال تکون خوردن که تهیونگ دستش رو برداره )
تهیونگ : آممم بیبی فکر کنم دوباره دلت یه راند دیگه میخواد ( نیشخند )
کوک : چی نخیر خفه شو ( عصبی و تعجب )
تهیونگ: پس اگه نمی‌خوای فوش نده وگرنه یه راند دیگه هم اضافه میشه ( نیشخند )
کوک : اوکی فوش نمیدم ( عصبی )
تهیونگ : آفرین بانی ( لبخند )
تهیونگ کوک رو بغل کرد و برد داخل حموم .
گذاشتش رو صندلی که داخل بود و آب رو تنظیم کرد .
بعد به طرف کوک رفت و بغلش کرد ، خودش نشست و کوک رو گذاشت روی پاش .
تهیونگ بدن خودش و کوک رو شست اومدن بیرون .
هردو لباس پوشیدن .
تهیونگ : کوک من باید برم حسابم رو با جیسونگ صاف کنم ( لبخند )
کوک : نمیشه صبر کنی تا من خوب بشم بعد باهم بریم ؟
تهیونگ : نه بانی نمیشه من باید تا قبل از شب بهش رسیدگی کنم ( لبخند )
کوک : باشه پس برو ولی مراقب خودت باش و زود برگرد ( لبخند )
تهیونگ : اوه راستی تو چرا یهو انقدر مهربون شدی و نگران منی ؟ ( نیشخند )
کوک : چون دوستت دارم ، مگه بَده که بهت اهمیت بدم ؟ ( یکم عصبی )
تهیونگ : نه خوبه ولی این خوبه که داری باهام راه میای ( نیشخند )
کوک : حرف نزن و برو
تهیونگ: باشه بابا رفتم ( خنده )
تهیونگ : خدافظ بانی ( لبخند)
کوک : خدافظ ( لبخند )
تهیونگ از اتاق بیرون اومد و به طرف در عمارت رفت .
از عمارت بیرون اومد و به سمت ماشین مشکی رنگش رفت .
یکی از افرادش در رو براش باز کردن و سوار شد .
اول ماشین یکی از افرادش رفت و بعد ماشین تهیونگ و بعد هم چند تا از ماشین های مشکی رنگ باندش به دنبال اون رفتن .
کوک راحت روی تخت خوابید ، یهو بلند شد و به ساعت روی میز نگاه کرد .
ساعت 6:30 بود .
دوباره سرش رو گذاشت روی بالش و خوابید .
.......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم حمایت کنید » 🍀🌸💫
« شرمنده که دیر شد » 🙂‍↕️💜💫
دیدگاه ها (۱)

« مافیای عاشق »« پارت دهم » « صبح ساعت 9:00 »کوک بیدار شد و ...

« مافیای عاشق »« پارت یازدهم » کوک : چ..چ..چی تهیونگ میخوای ...

« مافیای عاشق » « پارت هفتم » تهیونگ و کوک سوار ماشین هاشون ...

« مافیای عاشق » « پارت ششم » کوک با خودش که فکر کرد ، اگه عا...

« دانش آموز شیطون من »« پارت دهم » « پارت آخر » به کوک نزد...

« مافیای عاشق » « پارت چهارم » همینطور که جئون داخل بغل تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط