سه پارتی از چان: (وقتی مافیاست و به اجبار باهم ازدواج میک
سه پارتی از چان: (وقتی مافیاست و به اجبار باهم ازدواج میکنید.....) p1
بنگ چان ۲۷ ساله یکی از مافیاهای سلطنتی و قدیمی که وارثشون بود و مثل اجدادش دقیق، متمرکز، منطقی، جدی و باهوش بود و کارها و مأموریت هاش همیشه بدون نقص پیش میرفت.
ات ۱۸ ساله دانشجو عکاسی، تو یه خانواده پولدار و اهل معامله پدرش صاحب یک شرکته ۱۰۰ میلیون دلاریه و همیشه درحال رقابت و موفق شدنه، ات تنها فرزند باقی مونده شونه یک پسر محبوب و بزرگتر داشتن که کشته شد.
از جایی به بعد سرنوشت این دو خانواده و این دو فرد به هم برخورد میکنه.
پدرهاشون هردو سر یه رقابت باهم در میوفتن و پدرت، پسرش قرار بود وارثش شه و نسلشون رو ادامه بده و پسر تو خاندان شما مهمترین بود و بعد از دست دادن پسرش به تو امیدی نداشت و انگار براشون اضافی بودی و امید زیادی بهت نداشتن و ترجیح دادن با پسرشون ازدواج کنی، اونم بطور اجبار و ناخواسته
ات: چییییی؟؟؟؟؟برای چی؟مگه چه اتفاقی افتاده؟؟؟ -بغض
م.ا(مادر ات): ات تو تنها امید مایی چه بخوای چه نخوای رسم ما اینه و جز اطاعت کردن ازش انتخاب دیگه ای نداری
ات: م..من اضافی ام؟ -صدات لرزید- چطور ممکنه اخه؟ -بغض
م.ا: تمومش کن....کار ها تا دو هفته دیگه درست میشه پس آبغوره نگیر
ات: لطفا از اتاقم برو بیرون -گریه
م.ا: حرفام دیگه تکرار نمیشه -جدی
زانوهاتو بغل کردی و شروع کردی به گریه کردن
چان: پدر خودتون میدونید نظرم منفیه
پ.چ: پسرم آخرش تو ادامه دهنده نسل ما هستی
چان: درسته، اما تا وقتی که خودم بخوام، خودتون میدونید خوشم نمیاد جز کارم رو کس دیگه ای تمرکز کنم
پ.چ: خوبه که آنقدر سرسختی، اما تو تنها کسی که آنقدر زمان گذاشته و فعلا ازدواج نکرده، البته خوبه، ولی اینو بدون ما تصمیمی که میگریم مناسب تره درسته که کارت برات مهمه اما رسم و رسومات باید رعایت شه، تا دو هفته دیگه همه چیز آماده ست -از دفترش رفت بیرون
چان: نفسی از عصبانیت و کلافگی داد بیرون-
(روز آشنایی)
پ.ا: بله درسته
پ.چ: دخترتون هم دختر مستقل و مؤدبی به نظر میاد
خانوادتون درحال صحبت بودن ولی تو سرت پایین بود و بغض داشتی و چان هم گوشیش زنگ خورد و رفت تا صحبت کنه
برات سوال بود کجای کارو بد رفتی که سرنوشتت همچین چیزی برات خواسته امیدوار بودی حداقل به درس خوندن و کارت گیر ندن
م.ا: ات الان دیگه اخرسالی هستش و بعدش میره در کنارش جلو جلو عکاسی انجام میده و خیلی علاقه داره
م.چ: چقدر خوب که دیگه تموم کرده، امیدوارم همیشه موفق باشه، خاندان ما براشون رسم و رسومات و درس همیشه مهم بوده
م.ا: درسته ماهم همینطور خود ات عاشق همینکاره -لبخند
م.چ: لبخند-
که چان تماسش تموم شد و اومد سر جاش
میز طوری بود که تو و مادرت و مادر چان کنار هم بودید و چان و پدرش و پدرت کنار هم و همه با هم درحال صحبت بودن و فقط تو و چان بودید که آروم نشسته بودید و چیزی نمیگفتید
اون شب تموم شد و قرار بود برای دو هفته آینده خرید هاتون رو میکردید و میشه گفت تقریبا کارهاتون تموم شده بود فقط باید بعد عقد تو وسایل هاتو جمع میکردی و میبردیشون خونه آینده خودت
تمام کارا انجام شده بود و فقط عقد و عروسی مونده بود
(شب عروسی تو آرایشگاه)
همه میگفتن خیلی خوشگل شدی توهم از میکاپت خوشت اومده بود اما ته قلبت خیلی ناراحت بودی و انکار تو یه قفس زندانی کرده بودنت قبل از اینکه بری سالن مادرت همش بهت سفارش میکرد و میگفت
م.ا: میدونم که برات سخته
ات: بغض شدید-
م.ا: اما زندگی به اخر نرسیده، لبخند بزن و خوش رفتاری کن میدونم راحت نیستی اما تو بالاخره که باید با همسرت ارتباط بگیری
ات: به این اسم صداش نکن -عصبی- من ناخواسته دارم ازدواج میکنم، پس آنقدر طوری رفتار نکن که بابت تمام اینا ازتون تشکر کنم.....
دستشو پس زدی و رفتی به سمت راه پله و همه بهت خیره شده بودن، تو نفس عمیقی کشید و کمی لبخند زدی و آروم آروم شروع کردی به قدم برداشتن روی پله ها
پدرت همراهیت کرد و بعد اینکه به چان رسیدید پدرت دستتو گذاشت تو دست چان، اولش نمیخواستی حتی انگشتتون به هم بخوره و مقاومت کردی ولی بعد با تردید دستتو گذاشتی تو دستش و اونم دستتو گرفت....
تا آخر عروسی همچین عادی بود اون حتی یه کلمه هم حرفی نمیزند البته توهم همینطور هردوتون جدی بودید اما با لبخندی فیک، که فقط خودتون ازش خبر داشت....
عروسی تموم شد و باید میرفتید خونه خودتون، تو چند روز پیش برای آوردن وسایلات اومده بودی و مامان چان خودش از طرفی گفت بیای تا با خونه آشنات کنه پس این اولین بار نبود که میرفتی داخل اون خونه....
بنگ چان ۲۷ ساله یکی از مافیاهای سلطنتی و قدیمی که وارثشون بود و مثل اجدادش دقیق، متمرکز، منطقی، جدی و باهوش بود و کارها و مأموریت هاش همیشه بدون نقص پیش میرفت.
ات ۱۸ ساله دانشجو عکاسی، تو یه خانواده پولدار و اهل معامله پدرش صاحب یک شرکته ۱۰۰ میلیون دلاریه و همیشه درحال رقابت و موفق شدنه، ات تنها فرزند باقی مونده شونه یک پسر محبوب و بزرگتر داشتن که کشته شد.
از جایی به بعد سرنوشت این دو خانواده و این دو فرد به هم برخورد میکنه.
پدرهاشون هردو سر یه رقابت باهم در میوفتن و پدرت، پسرش قرار بود وارثش شه و نسلشون رو ادامه بده و پسر تو خاندان شما مهمترین بود و بعد از دست دادن پسرش به تو امیدی نداشت و انگار براشون اضافی بودی و امید زیادی بهت نداشتن و ترجیح دادن با پسرشون ازدواج کنی، اونم بطور اجبار و ناخواسته
ات: چییییی؟؟؟؟؟برای چی؟مگه چه اتفاقی افتاده؟؟؟ -بغض
م.ا(مادر ات): ات تو تنها امید مایی چه بخوای چه نخوای رسم ما اینه و جز اطاعت کردن ازش انتخاب دیگه ای نداری
ات: م..من اضافی ام؟ -صدات لرزید- چطور ممکنه اخه؟ -بغض
م.ا: تمومش کن....کار ها تا دو هفته دیگه درست میشه پس آبغوره نگیر
ات: لطفا از اتاقم برو بیرون -گریه
م.ا: حرفام دیگه تکرار نمیشه -جدی
زانوهاتو بغل کردی و شروع کردی به گریه کردن
چان: پدر خودتون میدونید نظرم منفیه
پ.چ: پسرم آخرش تو ادامه دهنده نسل ما هستی
چان: درسته، اما تا وقتی که خودم بخوام، خودتون میدونید خوشم نمیاد جز کارم رو کس دیگه ای تمرکز کنم
پ.چ: خوبه که آنقدر سرسختی، اما تو تنها کسی که آنقدر زمان گذاشته و فعلا ازدواج نکرده، البته خوبه، ولی اینو بدون ما تصمیمی که میگریم مناسب تره درسته که کارت برات مهمه اما رسم و رسومات باید رعایت شه، تا دو هفته دیگه همه چیز آماده ست -از دفترش رفت بیرون
چان: نفسی از عصبانیت و کلافگی داد بیرون-
(روز آشنایی)
پ.ا: بله درسته
پ.چ: دخترتون هم دختر مستقل و مؤدبی به نظر میاد
خانوادتون درحال صحبت بودن ولی تو سرت پایین بود و بغض داشتی و چان هم گوشیش زنگ خورد و رفت تا صحبت کنه
برات سوال بود کجای کارو بد رفتی که سرنوشتت همچین چیزی برات خواسته امیدوار بودی حداقل به درس خوندن و کارت گیر ندن
م.ا: ات الان دیگه اخرسالی هستش و بعدش میره در کنارش جلو جلو عکاسی انجام میده و خیلی علاقه داره
م.چ: چقدر خوب که دیگه تموم کرده، امیدوارم همیشه موفق باشه، خاندان ما براشون رسم و رسومات و درس همیشه مهم بوده
م.ا: درسته ماهم همینطور خود ات عاشق همینکاره -لبخند
م.چ: لبخند-
که چان تماسش تموم شد و اومد سر جاش
میز طوری بود که تو و مادرت و مادر چان کنار هم بودید و چان و پدرش و پدرت کنار هم و همه با هم درحال صحبت بودن و فقط تو و چان بودید که آروم نشسته بودید و چیزی نمیگفتید
اون شب تموم شد و قرار بود برای دو هفته آینده خرید هاتون رو میکردید و میشه گفت تقریبا کارهاتون تموم شده بود فقط باید بعد عقد تو وسایل هاتو جمع میکردی و میبردیشون خونه آینده خودت
تمام کارا انجام شده بود و فقط عقد و عروسی مونده بود
(شب عروسی تو آرایشگاه)
همه میگفتن خیلی خوشگل شدی توهم از میکاپت خوشت اومده بود اما ته قلبت خیلی ناراحت بودی و انکار تو یه قفس زندانی کرده بودنت قبل از اینکه بری سالن مادرت همش بهت سفارش میکرد و میگفت
م.ا: میدونم که برات سخته
ات: بغض شدید-
م.ا: اما زندگی به اخر نرسیده، لبخند بزن و خوش رفتاری کن میدونم راحت نیستی اما تو بالاخره که باید با همسرت ارتباط بگیری
ات: به این اسم صداش نکن -عصبی- من ناخواسته دارم ازدواج میکنم، پس آنقدر طوری رفتار نکن که بابت تمام اینا ازتون تشکر کنم.....
دستشو پس زدی و رفتی به سمت راه پله و همه بهت خیره شده بودن، تو نفس عمیقی کشید و کمی لبخند زدی و آروم آروم شروع کردی به قدم برداشتن روی پله ها
پدرت همراهیت کرد و بعد اینکه به چان رسیدید پدرت دستتو گذاشت تو دست چان، اولش نمیخواستی حتی انگشتتون به هم بخوره و مقاومت کردی ولی بعد با تردید دستتو گذاشتی تو دستش و اونم دستتو گرفت....
تا آخر عروسی همچین عادی بود اون حتی یه کلمه هم حرفی نمیزند البته توهم همینطور هردوتون جدی بودید اما با لبخندی فیک، که فقط خودتون ازش خبر داشت....
عروسی تموم شد و باید میرفتید خونه خودتون، تو چند روز پیش برای آوردن وسایلات اومده بودی و مامان چان خودش از طرفی گفت بیای تا با خونه آشنات کنه پس این اولین بار نبود که میرفتی داخل اون خونه....
- ۲۸۴
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط