ادامه ی پارت
ادامه ی پارت ۴۰
کشو رو باز کردم و دفتر خاطراتم رو از توی کشو در اوردم
چیزی به جز چیز های ازار دهنده توش نوشته نشده بود
تموم اتفاقاتی که برام میوفتاد رو توی این دفترچه مینوشتم
و مثل یک گنج ازش محافظت میکردم
با خوندن چند صفحه از اون لبخند تلخی روی لبام نشست
اما اونم زود محو شد
یه خودکار که روی میز بود رو برداشتم و یک صفحه ی تمیر از اون دفتر چه رو اوردم و شروع به نوشتن اتفاقات این چند وقت کردم
اشناییم با تهیونگ اتفاقاتی که توی عمارت متروکه افتاد و حرفای اون و اتفاقات دیگه ای که افتاد
....
فکر نمیکردم نوشتن اونا اینقدر طول بکشه وقتی نگاهی به ساعت مچیم کردم متوجه شدم ساعت از پنج بد از ظهر هم گذشته
دفتر چه رو بستم و توی کشو گذاشتم
کاری نبود که انجام بدم پس تصمیم گرفتم بخوابم
هنوز یه قدم برنداشته بودم که پنجره بخاطر بادی که بیرون می وزید باز شد حتما خدمتکارا درست اونو نبسته بودم به سمت پنجره رفتم و اونو محکم بستم که متوجه ی صدایی پشت سرم شدم
_ پس میخواستی از دست من در بری
امرا بتونی این کار رو کنی من تازه تو رو به دست اوردم
کشو رو باز کردم و دفتر خاطراتم رو از توی کشو در اوردم
چیزی به جز چیز های ازار دهنده توش نوشته نشده بود
تموم اتفاقاتی که برام میوفتاد رو توی این دفترچه مینوشتم
و مثل یک گنج ازش محافظت میکردم
با خوندن چند صفحه از اون لبخند تلخی روی لبام نشست
اما اونم زود محو شد
یه خودکار که روی میز بود رو برداشتم و یک صفحه ی تمیر از اون دفتر چه رو اوردم و شروع به نوشتن اتفاقات این چند وقت کردم
اشناییم با تهیونگ اتفاقاتی که توی عمارت متروکه افتاد و حرفای اون و اتفاقات دیگه ای که افتاد
....
فکر نمیکردم نوشتن اونا اینقدر طول بکشه وقتی نگاهی به ساعت مچیم کردم متوجه شدم ساعت از پنج بد از ظهر هم گذشته
دفتر چه رو بستم و توی کشو گذاشتم
کاری نبود که انجام بدم پس تصمیم گرفتم بخوابم
هنوز یه قدم برنداشته بودم که پنجره بخاطر بادی که بیرون می وزید باز شد حتما خدمتکارا درست اونو نبسته بودم به سمت پنجره رفتم و اونو محکم بستم که متوجه ی صدایی پشت سرم شدم
_ پس میخواستی از دست من در بری
امرا بتونی این کار رو کنی من تازه تو رو به دست اوردم
- ۷.۶k
- ۲۸ آذر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط