اسم فیک ولی تو نمیدونی که من عاشقتم
اسم فیک :ولی تو نمیدونی که من عاشقتم
نه ماه بعد
+تو این نه ماه اتفاقات زیادی رخ داد کوک باهام از قبل سرد تر شده بود طوری که. کم کم داشتم بوجود خودم شک میکردم اما خوشبختانه. چند ماه پیش فهمیدم که حاملم و بچه پسره.
تو این چند روز دکتر گفته بود که بچه به دنیا میاد کوک هم همش مراقبم بود
که مبادا اتفاقی برای من یا شادم بچم بیوفته .
توی اتاقم دراز کشیده بودم که یهو کوک. اومد توی اتاق و گفت
_تو این چندماه از قبل با ات سرد تر شده بودم یخ بینمون بیشتر شده بود وقتی فهمیدم که حاملست خیلی خوشحال شدم
اما با یاد اوری اینکه قراره بچه به دنیا بیاد و از دخترکم. خیلی دور بشم قلبمو. به درد میاورد و تا اون روز هم خیلی نمونده بود
پس باید خودمو اماده هر اتفاقی میکردم
راه رفتن برای فرشتم خیلی سخت شده بود
ومن باید تمام کار ها و مسعولیت هارو بر دوش میکشیدم
به خدمتکار گفته بودم که برای ات یه سوپ خماری درست کنه خودمم رفتم بالا تا وضعیت فرشتم رو بررسی کنم
چند قدم محکم و استوار برداشتم و بدون در زدن وارد شدم دیدم که عین الهی روی تخت دراز کشیده کمی نزدیک تر رفتم. دستشو گرفتم و به ارامی اونو از تخت بلند کردم
_وقت شامه ( با سردی )
+باشه
+با کمک کوک بلند شدم اما یعدفعه مایعی دور پام حس کردم که دیدم همینجوری داشت زمین میریخت درد بدی قسمت شکمم حس کردم که اصلا غیر قابل تحمل بود و همین درد حتی حرف زدن رو هم برام سخت کرده بود
_ات ات. خوبی( با نگرانی و لکنت)
+کوک هه بچه بچه داره به دنیا میاد
_چی (حول کرده بودم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که ات رو کول کنم. )
کولش کردم و به سمت ماشین حرکت میکردم
خدمتکارا با نگرانی و حول کرده بهم نگاه میکردند اما حرفی میان این نگاهشان دیده نمیشد
ات رو گذاشتم توی ماشین و بعد با سرعت ۲۰۰ رسیدم بع بیمارستان
_کمک کسیی توی این خراب شده نیست.( با داد و عربده )
علامت پرستار &
&اقا ارام باشید اینجا مریض هست لطفا مراعات کنید
_چی میگی براخودت زنم بارداره و الان داره بچع به دنیا میاد کمکش کنید نفهم هااا.( با داد)
&پرستار زود باش برانکارد رو بیار
۹ ساعت بعد
_۹ ساعت گذشته بود اما هنوز خبری از ات نبود. سرم از شدت نگرانی و استرش درد میمرد پدر ات و پدرم هم اومده بودن .
و مثل مجسمه یجا وایساده بودن همه نگران حال ات بودیم که یهو.....
پارت ۴۵
نه ماه بعد
+تو این نه ماه اتفاقات زیادی رخ داد کوک باهام از قبل سرد تر شده بود طوری که. کم کم داشتم بوجود خودم شک میکردم اما خوشبختانه. چند ماه پیش فهمیدم که حاملم و بچه پسره.
تو این چند روز دکتر گفته بود که بچه به دنیا میاد کوک هم همش مراقبم بود
که مبادا اتفاقی برای من یا شادم بچم بیوفته .
توی اتاقم دراز کشیده بودم که یهو کوک. اومد توی اتاق و گفت
_تو این چندماه از قبل با ات سرد تر شده بودم یخ بینمون بیشتر شده بود وقتی فهمیدم که حاملست خیلی خوشحال شدم
اما با یاد اوری اینکه قراره بچه به دنیا بیاد و از دخترکم. خیلی دور بشم قلبمو. به درد میاورد و تا اون روز هم خیلی نمونده بود
پس باید خودمو اماده هر اتفاقی میکردم
راه رفتن برای فرشتم خیلی سخت شده بود
ومن باید تمام کار ها و مسعولیت هارو بر دوش میکشیدم
به خدمتکار گفته بودم که برای ات یه سوپ خماری درست کنه خودمم رفتم بالا تا وضعیت فرشتم رو بررسی کنم
چند قدم محکم و استوار برداشتم و بدون در زدن وارد شدم دیدم که عین الهی روی تخت دراز کشیده کمی نزدیک تر رفتم. دستشو گرفتم و به ارامی اونو از تخت بلند کردم
_وقت شامه ( با سردی )
+باشه
+با کمک کوک بلند شدم اما یعدفعه مایعی دور پام حس کردم که دیدم همینجوری داشت زمین میریخت درد بدی قسمت شکمم حس کردم که اصلا غیر قابل تحمل بود و همین درد حتی حرف زدن رو هم برام سخت کرده بود
_ات ات. خوبی( با نگرانی و لکنت)
+کوک هه بچه بچه داره به دنیا میاد
_چی (حول کرده بودم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که ات رو کول کنم. )
کولش کردم و به سمت ماشین حرکت میکردم
خدمتکارا با نگرانی و حول کرده بهم نگاه میکردند اما حرفی میان این نگاهشان دیده نمیشد
ات رو گذاشتم توی ماشین و بعد با سرعت ۲۰۰ رسیدم بع بیمارستان
_کمک کسیی توی این خراب شده نیست.( با داد و عربده )
علامت پرستار &
&اقا ارام باشید اینجا مریض هست لطفا مراعات کنید
_چی میگی براخودت زنم بارداره و الان داره بچع به دنیا میاد کمکش کنید نفهم هااا.( با داد)
&پرستار زود باش برانکارد رو بیار
۹ ساعت بعد
_۹ ساعت گذشته بود اما هنوز خبری از ات نبود. سرم از شدت نگرانی و استرش درد میمرد پدر ات و پدرم هم اومده بودن .
و مثل مجسمه یجا وایساده بودن همه نگران حال ات بودیم که یهو.....
پارت ۴۵
- ۴.۴k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط