{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز هم نامادری عصبانی شد و او را کتک زد.....

باز هم نامادری عصبانی شد و او را کتک زد.....
و باز هم دخترک به گریه افتاد و گفت خداجونم میدونم, بابایی گفته دیگه نمیتونی مامانیم رو برگردونی پیشم, ولی منو که میتونی ببری پیشش, ببرم خدا جون
دیدگاه ها (۴)

عشق یعنی مستی و دیوانگی، عشق یعنی باجهان بیگانگی، عشق یعنی ش...

صدایِ تو... دیدنِ تو... بوسیدنِ تو... در آغوش کشیدنِ تو... ح...

دخترانه هایت اینجا با عینک بدبینی دیده میشود, حرکاتت رابا تر...

خانم حاضری شوهرت ۹۹% عشقش مال تو باشه ۱% واسه یه زن دیگه؟! ک...

🌝✨نفرتی که تبدیل به عشق شد✨🌝پارت ۶_____________________✨🌝✨__...

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔بادیگارد ماشین رو اورد جیمین در ماشین رو باز کرد تا نی...

My professor Chapter:2Part:89ادامه فلش‌بکهنوز گوشی رو کنار گ...

وقتی بچتون گم میشه P³با یکم سردی گفت *عزیز دلم بازم باید حوا...

وقتی بچتون گم میشه P²گوشی رو قطع کرد همینجوری گریه می‌کردم ص...

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

ادامه پسرا داشتن میرفتن سالن که ویو انیا تو راپله بودیم که د...

وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...پارت آخرکم کم پاهاش سست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط