{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( 3 تفنگدار )

( 3 تفنگدار )
پارت ۶۷


اون سوک : راست میگی درست مثل من .. داداشم تهیونگ جیمین هاری از ده سالگی همو می‌شناختیم و مثل خانواده بودیم شما هم همین طور بودید ولی این پشت زندگی یونگی هیونگ خراب شد
هاری بیشتر شال گردن را دور شانه هایش پیچاند و با نفس پر از غم گفت
هاری : همیشه خودمو جای یونگی هیونگ می‌زارم خیلی سخته خیلی
یوری همچنان به این داستان گوش میکرد تا الان که تنها در ذهنش آن داستان ساختگی خودش و جیمین در ذهنش بود حس اینکه جیمین درد می‌کشید را میدید ولی جوری ... اخم غلیظ کرده بود
هوا یونگ : براش واقعا سخت بود خیلی تا جایی که یادم میاد .. آملیا عاشق یونگی نبود .. نمی‌خواست بهش نزدیک هم بشه ولی .. اینجا به یه رومئو و ژولیت داشتیم .. یونگی عاشقانه و دیوانه وار دوسش داشت ولی آملیا نمی‌خواست .. همش می‌گفت یه پسر داره همش می‌گفت زندونیست همش داده بیداد میکرد و می‌گفت من دوست ندارم دلم پیشه یکی دیگست
هیوندا در حرفش پرید ... هیوندا : خب یونگی هم عاشقش بود نباید این ظلم رو بهش میکرد
اون سوک : به هر حال یونگی اونو دزدیده بود نمیزاشت از خونه بره بیرون اخلاق تندش که به جا اذیت کردنش به جا ولی اون یکی دیگه رو دوست داشت ولی بچه ای داشت درسته که مجرد بود
یوری سر پایین خیره به فنجانش آروم گفت
یوری : بعدش ؟ ..
هوا یونگ نفس کشید
هوا یونگ :بعدش بد تر شد یونگی باهاش عقد کرد و اصلا خوب ازدواج اجباری و رابطه ای که زن راضی نبود ... ولی این زیاد دوم نیاورد آملیا بار دیگه ای فرار کرد ولی این بار فرق داشت کلاً گم شد .. آنگار از زمین محو شد یونگی خیلی دنبالش گشت ولی ردی ازش نبود یک سالی گذشت که جسد آملیا تو یکی از کلبه های بیرون شهر پیدا شد
اون سوک غمگین گفت : در بدترین حالت اونو کشتن .. خیلی بد
هاری : تا میتونست زنه بیچاره رو کتک زدن تا حدی که نفس بده
یوری همچنان گوشه چشم اش اشکی چکید ولی تند پاشکش کرد و آروم مثل دختربچه ۵ ساله با بغض گفت
یوری : خیلی غمگین بود
هاری : برای یونگی هیونگ این زجر آور نبود که مرد این زجاور بود که دختر کوچولوی رو قائم کردن ..
اون سوک اخم کرده جدی و خنثی گفت
اون سوک : هرکس آملیا رو کشت دخترش رو هم اون برده یا کشته
هیوندا تند از فاز غمگینی بیرون آمد سپس آروم گفت
هیوندا : دخترا بریم خونه امروز خسته شدین شوهرتون ۱۲ نشده میان از. من گفتن امشب زود تر بیان البته به جین گفت تا اون جوانا رو هم تربیت کنند
هاری : ممنون ازت هیوندا
کم‌کم بلند شدم و بعد از خداحافظی با هیوندا و هوا یونگ به آپارتمان خودشان رفتند
دیدگاه ها (۲)

( 3 تفنگدار )پارت ۶۸تهیونگ همچنان جدی دست به سینه ایستاد سپس...

3 تفنگدار )پارت ۶۹اسلحه را سمت دخترک ای که کنار جکسون بود گر...

3 تفنگدار )پارت ۶۶ هاری لبخند ای زد و روبه اون سوک نمود تند ...

بوسه دردناک )پارت ۱۰۸ با صدا در آروم پلک از روی هم برداشت سپ...

پارت دوازده)همون طور که قول دادم شینکال صفحه ی بعده)عمارتویو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p3«دیشب بابابزرگم یه چیز عجیب تعریف می‌کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط