{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت رفاقت من و تو

حکایت رفاقت من و تو
حکایت قهوه ای ست
که امروز به یاد تو تلخ نوشیدم
که با هر جرعه اش بسیار اندیشیدم
که این طعم را دوست دارم یا نه...؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن
که انتظار تمام شدنش را نداشتم
و تمام که شد فهمیدم
باز هم قهوه میخواهم
حتی تلخِ تلخ
دیدگاه ها (۱)

در این دنیا، همه چیزدست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ...

دلم میگیرد،وقتی تنهایی زودتر از من رو به رویت نشسته،و با تو ...

واقعا درست ه🙁 🙁

کاش تنهایی پرنده بود!!گاهی هم به کوچ فکر...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹ویو لیلی ___چند ساعت گ...

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

خب کارلوی عزیزم امروز میشه سه ماه که دوستیم میدونی این سه ما...

واقعیتِ تلخ این است: من دیگر حوصله‌ی دوست داشته شدن ندارم. ن...

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 142♡⁠。⁠)⁩فکم از...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط