پارت
پارت 7
_ هوسوک_
بعد از تموم شدن خرید به سمت ماشین حرکت کردیم اول سنیورا رو رسوندم خونه و بعد به سمت خونه خودم حرکت کردم
باید به یک سری کارها رسیدگی میکردم...
بالاخره فردا شد در حال آماده شدن بودم که خواهرم زنگ زد
(جان خواهرم)
~(داداش جونم یه کاری دارم واست)
(داداش جونم... هر بار که اینطوری صدام میکنی تنم میلرزه بگو ببینم)
~(خب ما باید زودتر بریم تالار خدمه گذاشتم تو آماده شدن سنیورا کمکش کنم با خودت بیارش باشه مراقب باشین خداحافظ)
مرسی از اینکه گذاشتی منم صحبت کنم خواهری)
به سمت خونه خواهرم حرکت کردم
۲۰ دقیقهای بود منتظرش بودم
__
صبح با صدای خدمتکار و همراهانش بیدار شدی صبحونه مختصری خوردی و به سمت حموم راهی شدی تو مسیر واسه خودت غر میزدی که _(انگار من عروسم وااای)
بعد از یه حموم نیم ساعته شروع کردن به آماده کردنت از مو گرفته تا میکاپ و لباس و کفش و ..
بعد از یه زمان طولانی وقت پایین رفتن بود تا به سمت تالار حرکت کنیم به پایین رسیدی ولی خونه خالی بود حتی پرنده هم پر نمیزد ..
_( وای چی دارم میگم آخه پرنده اونم تو خونه دیوونه شدم رفت)
به سمت حیاط حرکت کردی که دیدی بله بزن در رو منتظر شماست ..
همین که متوجه حضورت شد یه نگاه طولانی از سر تا نوک پات انداخت بهت گفت
(چه عجب سیندرلا حضور پیدا کرد)
با حالت تعجب پرسیدی
_(منظورت چیه)
به چشماش نگاهی انداختی و گفت
(انقدر منتظر شاهزاده خانم موندم که زیر پام علف سبز شد)
ناباورانه به سمتش برگشتی
_( مگه من گفتم بمونی که منت میذاری سرم باورم نمیشه)
راهتو کج کردی به سمت بیرون از خونه تا برای خودت تاکسی بگیری معلومه که بهت برخورده بود
_(هه مرتیکه بزن در رو فکر کرده ماشین قحطی اومده)
یه ربعی بود که منتظر ماشین بودی که تلفنت زنگ خورد نگاهی انداختی پدرت بود
_(بله بابا جونم)
^(کجا موندین پس دخترم)
_( بابا این مرتیکه بزن در رو منت گذاشته که منتظر من مونده با هم دعوامون شد منم سر خیابون منتظر تاکسی موندم)
^( ای خدا باز شروع شد عین این خروس جنگیها میمونین پوففف...)
_(خب چیکار کنم بابا)
^(خیلی خب بمون)
بعد از قطع تماس پدرت همچنان منتظر تاکسی بودی که یه ماشین جلوت نگه داشت.. میدونستی کیه ولی خودتو به ندید زده بودی پس با پایین اومدن شیشه ماشین به حرف اومد
_ هوسوک_
بعد از تموم شدن خرید به سمت ماشین حرکت کردیم اول سنیورا رو رسوندم خونه و بعد به سمت خونه خودم حرکت کردم
باید به یک سری کارها رسیدگی میکردم...
بالاخره فردا شد در حال آماده شدن بودم که خواهرم زنگ زد
(جان خواهرم)
~(داداش جونم یه کاری دارم واست)
(داداش جونم... هر بار که اینطوری صدام میکنی تنم میلرزه بگو ببینم)
~(خب ما باید زودتر بریم تالار خدمه گذاشتم تو آماده شدن سنیورا کمکش کنم با خودت بیارش باشه مراقب باشین خداحافظ)
مرسی از اینکه گذاشتی منم صحبت کنم خواهری)
به سمت خونه خواهرم حرکت کردم
۲۰ دقیقهای بود منتظرش بودم
__
صبح با صدای خدمتکار و همراهانش بیدار شدی صبحونه مختصری خوردی و به سمت حموم راهی شدی تو مسیر واسه خودت غر میزدی که _(انگار من عروسم وااای)
بعد از یه حموم نیم ساعته شروع کردن به آماده کردنت از مو گرفته تا میکاپ و لباس و کفش و ..
بعد از یه زمان طولانی وقت پایین رفتن بود تا به سمت تالار حرکت کنیم به پایین رسیدی ولی خونه خالی بود حتی پرنده هم پر نمیزد ..
_( وای چی دارم میگم آخه پرنده اونم تو خونه دیوونه شدم رفت)
به سمت حیاط حرکت کردی که دیدی بله بزن در رو منتظر شماست ..
همین که متوجه حضورت شد یه نگاه طولانی از سر تا نوک پات انداخت بهت گفت
(چه عجب سیندرلا حضور پیدا کرد)
با حالت تعجب پرسیدی
_(منظورت چیه)
به چشماش نگاهی انداختی و گفت
(انقدر منتظر شاهزاده خانم موندم که زیر پام علف سبز شد)
ناباورانه به سمتش برگشتی
_( مگه من گفتم بمونی که منت میذاری سرم باورم نمیشه)
راهتو کج کردی به سمت بیرون از خونه تا برای خودت تاکسی بگیری معلومه که بهت برخورده بود
_(هه مرتیکه بزن در رو فکر کرده ماشین قحطی اومده)
یه ربعی بود که منتظر ماشین بودی که تلفنت زنگ خورد نگاهی انداختی پدرت بود
_(بله بابا جونم)
^(کجا موندین پس دخترم)
_( بابا این مرتیکه بزن در رو منت گذاشته که منتظر من مونده با هم دعوامون شد منم سر خیابون منتظر تاکسی موندم)
^( ای خدا باز شروع شد عین این خروس جنگیها میمونین پوففف...)
_(خب چیکار کنم بابا)
^(خیلی خب بمون)
بعد از قطع تماس پدرت همچنان منتظر تاکسی بودی که یه ماشین جلوت نگه داشت.. میدونستی کیه ولی خودتو به ندید زده بودی پس با پایین اومدن شیشه ماشین به حرف اومد
- ۲.۰k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط