#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۲۴: آغوش مادر
اتاق سوآ تاریک بود.
فقط نور کمرنگ چراغ خیابان از لای پردهها داخل میآمد.
سوآ روی تخت نشسته بود و گوشی هنوز در دستش بود.
چشمهایش خیس بودند و اشک بیوقفه روی گونههایش میریخت.
سعی میکرد بیصدا گریه کند…
اما صدای هقهق آرامش در اتاق میپیچید.
چند لحظه بعد در اتاق آهسته باز شد.
مادرش داخل آمد.
اول چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه ایستاد و دخترش را نگاه کرد.
بعد آرام جلو آمد.
کنار تخت نشست.
سوآ آنقدر در گریهاش غرق بود که متوجه نشد.
مادر دستش را دور شانههایش انداخت.
سوآ یکدفعه سرش را بلند کرد.
— «مامان…»
مادر بدون حرف او را در آغوش کشید.
دستش را روی سر سوآ کشید و آرام بوسهای روی موهایش زد.
— «هیش… آروم باش.»
چند ثانیه فقط همانطور او را بغل کرده بود
بعد با لحن آرام و کمی شوخی گفت:
— «یه جوری گریه میکنی انگار از یکی جدا شدی.»
سوآ چند لحظه ساکت ماند.
بعد با صدای گرفته گفت:
— «جدا شدم.»
مادر کمی عقب رفت.
با تعجب نگاهش کرد.
— «صبر کن ببینم…»
چشمهایش را ریز کرد.
— این مدتی که از خونه رفتی بیرون…
لبخند شیطنتآمیزی زد.
— «دوست پسر برای خودت جور کردی؟»
سوآ چیزی نگفت.
مادر ادامه داد:
— «کی بود؟»
— «چه شکلی بود؟»
— «اخلاقش چجوری بود؟»
— «چرا ازش جدا شدی؟»
بعد با اطمینان گفت:
— «حتماً لیاقت دختر منو نداشت.»
همین جمله کافی بود.
سوآ ناگهان زد زیر گریه.
آنقدر شدید که شانههایش شروع به لرزیدن کرد.
مادر جا خورد.
— «سوآ؟!»
سوآ بین گریه گفت:
— «نه…»
اشکهایش را پاک کرد اما فایده نداشت.
— «من لیاقت اونو نداشتم…»
نفسش برید.
— «نه اون لیاقت منو.»
مادر چند ثانیه مات نگاهش کرد.
— «اون آدم مگه کیه؟»
سوآ چند لحظه سکوت کرد.
انگار گفتنش سخت بود.
بعد آهسته گفت:
— «میدونم باور نمیکنی ولی... ولیعهد.»
مادر اول چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد چشمهایش گرد شد.
— «چییییییییییی؟!»
سوآ سرش را پایین انداخت.
مادر با ناباوری گفت:
— «تو و ولیعهد… عاشق همدیگه بودین؟!»
سوآ آرام گفت:
— «بود…»
چند ثانیه مکث کرد.
— «ولی دیگه نیست.»
مادر هنوز شوکه بود.
— «چی شده؟»
بعد ناگهان گفت:
— «اصلاً صبر کن ببینم…»
— «ولیعهد چرا باید عاشق تو بشه؟»
سوآ سریع سرش را بالا آورد.
چشمهایش هنوز خیس بود.
— «مگه من چمه؟»
صدایش لرزید.
— «مگه چی کم دارم؟...»
— «منم انسانم مثل اون…»
مادر سریع گفت:
— «ای وای دختر!»
دستش را روی گونه سوآ گذاشت.
— «شوخی کردم.»
لبخند آرامی زد.
— «بیا برام توضیح بده چی شده.»
سوآ چند لحظه سکوت کرد.
بعد انگار دیگر نتوانست نگه دارد.
شروع کرد همه چیز را تعریف کردن.
از روزی که به قصر رفت…
از آشنایی با جونگکوک…
از لحظههایی که با هم خندیده بودند…
از وقتی که عاشقش شد…
از روزی که او را دزدیدند و نزدیک بود کشته شود…
اشک دوباره روی صورتش جاری شد.
— «یادمه وقتی منو دزدیدن…»
صدایش لرزید.
— «اون هرکاری کرد تا منو پیدا کنه.»
نفس عمیقی کشید.
— «دیوونه شده بود.»
— «همه جا دنبالم میگشت.»
اشکهایش تندتر شد.
— «همیشه ازم محافظت میکرد.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد صدایش شکست.
— «ولی الان…»
— «خودم این کارو کردم.»
مادر آرام نگاهش میکرد.
سوآ با گریه گفت:
— «من قلبشو شکستم.»
اشکهایش بیوقفه میریخت.
— «و اگه حقیقتو بفهمه…»
— «ملکه ممکنه زندهش نزاره.»
دستش را روی صورتش گذاشت.
— «من نمیتونم ببینم حتی یه تار مو از سرش کم بشه.»
صدایش آرام و شکسته شد.
— «اگه همچین چیزی بشه…»
— «دیگه نمیتونم زندگی کنم.»
چشمهایش را بست.
— «برای همین مجبور شدم کاری کنم که ازم متنفر بشه.»
اشک از گوشه چشمش پایین آمد.
— «دلم میخواد فراموشم کنه.»
— «دلم میخواد فکر کنه من آدم بدی بودم.»
— «فقط… فقط سالم بمونه.»
مادر دیگر نتوانست جلوی اشکش را بگیرد.
سوآ را دوباره در آغوش کشید.
سرش را بوسید.
— «دختر احمق من…»
با صدای لرزان گفت:
— «این چه باریه که داری تنهایی به دوش میکشی؟»
دستش را روی پشت سوآ کشید.
— «تو مجبور نیستی همه چیزو تنهایی تحمل کنی.»
سوآ صورتش را در شانه مادرش پنهان کرد.
مادر آرام ادامه داد:
— «اگه اون پسر واقعاً دوستت داشته باشه…»
— «یه روز حقیقتو میفهمه.»
— «و اون روز بیشتر از قبل قدر تو رو میدونه.»
دستش را روی سر سوآ گذاشت.
— «ولی تا اون موقع…»
لبخند کوچکی زد.
— «بزار پدرت و مادرت و برادرت کنارت باشن.»
سوآ آرام سر تکان داد.
و دوباره در آغوش مادرش گریه کرد.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
پارت ۱۲۴: آغوش مادر
اتاق سوآ تاریک بود.
فقط نور کمرنگ چراغ خیابان از لای پردهها داخل میآمد.
سوآ روی تخت نشسته بود و گوشی هنوز در دستش بود.
چشمهایش خیس بودند و اشک بیوقفه روی گونههایش میریخت.
سعی میکرد بیصدا گریه کند…
اما صدای هقهق آرامش در اتاق میپیچید.
چند لحظه بعد در اتاق آهسته باز شد.
مادرش داخل آمد.
اول چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه ایستاد و دخترش را نگاه کرد.
بعد آرام جلو آمد.
کنار تخت نشست.
سوآ آنقدر در گریهاش غرق بود که متوجه نشد.
مادر دستش را دور شانههایش انداخت.
سوآ یکدفعه سرش را بلند کرد.
— «مامان…»
مادر بدون حرف او را در آغوش کشید.
دستش را روی سر سوآ کشید و آرام بوسهای روی موهایش زد.
— «هیش… آروم باش.»
چند ثانیه فقط همانطور او را بغل کرده بود
بعد با لحن آرام و کمی شوخی گفت:
— «یه جوری گریه میکنی انگار از یکی جدا شدی.»
سوآ چند لحظه ساکت ماند.
بعد با صدای گرفته گفت:
— «جدا شدم.»
مادر کمی عقب رفت.
با تعجب نگاهش کرد.
— «صبر کن ببینم…»
چشمهایش را ریز کرد.
— این مدتی که از خونه رفتی بیرون…
لبخند شیطنتآمیزی زد.
— «دوست پسر برای خودت جور کردی؟»
سوآ چیزی نگفت.
مادر ادامه داد:
— «کی بود؟»
— «چه شکلی بود؟»
— «اخلاقش چجوری بود؟»
— «چرا ازش جدا شدی؟»
بعد با اطمینان گفت:
— «حتماً لیاقت دختر منو نداشت.»
همین جمله کافی بود.
سوآ ناگهان زد زیر گریه.
آنقدر شدید که شانههایش شروع به لرزیدن کرد.
مادر جا خورد.
— «سوآ؟!»
سوآ بین گریه گفت:
— «نه…»
اشکهایش را پاک کرد اما فایده نداشت.
— «من لیاقت اونو نداشتم…»
نفسش برید.
— «نه اون لیاقت منو.»
مادر چند ثانیه مات نگاهش کرد.
— «اون آدم مگه کیه؟»
سوآ چند لحظه سکوت کرد.
انگار گفتنش سخت بود.
بعد آهسته گفت:
— «میدونم باور نمیکنی ولی... ولیعهد.»
مادر اول چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد چشمهایش گرد شد.
— «چییییییییییی؟!»
سوآ سرش را پایین انداخت.
مادر با ناباوری گفت:
— «تو و ولیعهد… عاشق همدیگه بودین؟!»
سوآ آرام گفت:
— «بود…»
چند ثانیه مکث کرد.
— «ولی دیگه نیست.»
مادر هنوز شوکه بود.
— «چی شده؟»
بعد ناگهان گفت:
— «اصلاً صبر کن ببینم…»
— «ولیعهد چرا باید عاشق تو بشه؟»
سوآ سریع سرش را بالا آورد.
چشمهایش هنوز خیس بود.
— «مگه من چمه؟»
صدایش لرزید.
— «مگه چی کم دارم؟...»
— «منم انسانم مثل اون…»
مادر سریع گفت:
— «ای وای دختر!»
دستش را روی گونه سوآ گذاشت.
— «شوخی کردم.»
لبخند آرامی زد.
— «بیا برام توضیح بده چی شده.»
سوآ چند لحظه سکوت کرد.
بعد انگار دیگر نتوانست نگه دارد.
شروع کرد همه چیز را تعریف کردن.
از روزی که به قصر رفت…
از آشنایی با جونگکوک…
از لحظههایی که با هم خندیده بودند…
از وقتی که عاشقش شد…
از روزی که او را دزدیدند و نزدیک بود کشته شود…
اشک دوباره روی صورتش جاری شد.
— «یادمه وقتی منو دزدیدن…»
صدایش لرزید.
— «اون هرکاری کرد تا منو پیدا کنه.»
نفس عمیقی کشید.
— «دیوونه شده بود.»
— «همه جا دنبالم میگشت.»
اشکهایش تندتر شد.
— «همیشه ازم محافظت میکرد.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد صدایش شکست.
— «ولی الان…»
— «خودم این کارو کردم.»
مادر آرام نگاهش میکرد.
سوآ با گریه گفت:
— «من قلبشو شکستم.»
اشکهایش بیوقفه میریخت.
— «و اگه حقیقتو بفهمه…»
— «ملکه ممکنه زندهش نزاره.»
دستش را روی صورتش گذاشت.
— «من نمیتونم ببینم حتی یه تار مو از سرش کم بشه.»
صدایش آرام و شکسته شد.
— «اگه همچین چیزی بشه…»
— «دیگه نمیتونم زندگی کنم.»
چشمهایش را بست.
— «برای همین مجبور شدم کاری کنم که ازم متنفر بشه.»
اشک از گوشه چشمش پایین آمد.
— «دلم میخواد فراموشم کنه.»
— «دلم میخواد فکر کنه من آدم بدی بودم.»
— «فقط… فقط سالم بمونه.»
مادر دیگر نتوانست جلوی اشکش را بگیرد.
سوآ را دوباره در آغوش کشید.
سرش را بوسید.
— «دختر احمق من…»
با صدای لرزان گفت:
— «این چه باریه که داری تنهایی به دوش میکشی؟»
دستش را روی پشت سوآ کشید.
— «تو مجبور نیستی همه چیزو تنهایی تحمل کنی.»
سوآ صورتش را در شانه مادرش پنهان کرد.
مادر آرام ادامه داد:
— «اگه اون پسر واقعاً دوستت داشته باشه…»
— «یه روز حقیقتو میفهمه.»
— «و اون روز بیشتر از قبل قدر تو رو میدونه.»
دستش را روی سر سوآ گذاشت.
— «ولی تا اون موقع…»
لبخند کوچکی زد.
— «بزار پدرت و مادرت و برادرت کنارت باشن.»
سوآ آرام سر تکان داد.
و دوباره در آغوش مادرش گریه کرد.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
- ۸۰۸
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط