{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اومدم خونه، مادرم نمازش تموم شده بود، داشت دعا مي كرد، تا

اومدم خونه، مادرم نمازش تموم شده بود، داشت دعا مي كرد، تا منو ديد گفت: اينو مي گما خدا.... نمي دونم داشت پشت سر من به خدا چي مي گفت...!!!
میدونم داشت ازمن تعریف میکردمن به این خوبی والاخودم بایدازخودم تعریف کنم دیگه .هههههه
دیدگاه ها (۱۳)

محو زیبایی او پارت ۵۲ویو رزا بهوش اومدم توی خونه بودم خونههه...

چند پارتی جیمین.وقتی خیانت می‌کنه...پا تند کردم و سریع به سم...

رمان : آیدل من پارت :«6»^پرش زمانی به دو ماه بعد ^ویو «ا/ت»د...

#سناریو_درخواستی( اعضا مافیان و ات رو گروگان گرفتن و خیلی ری...

فرشته های من اومدم خودمو معرفی کنم... اگه نخونی قهرم.. ببینی...

پارت هشت لونا: اون اون مادرم بود اشکام رو پاک کردم و جواب دا...

رومان روز برفی (پارت 1)از زبان ات:امروز شنبہ 15 ژانویہ است ب...

بچه ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط