ice-cold-heart
p⁴
ویو جونگکوک:
پدرم بهمون خبر داد که سایه امروز یه مهمونی بزرگ تدارک دیده ولی خاندان جئون رو دعوت نکرده عجیب بود حتی بزرگ ترین مافیا ها خاندان جئون هارو دعوت میکرد پدرم بدون اینکه حرفی بزنه گفت باید بریم و کسی تو خونه حق مخالفت باهاش نداشت بجز من باهاش کلی دعوا گرفتیم پیر خرفت(با پدرش خوب نیست) اونا رفتن به اون مهمونی چرت و پرت ولی میخواستم سایه رو ببینم، اولین دختری که قدرتمند ترین باند آسیای شرقی رو داره؟جالبه..هه
به لوکا گفتم ماشین رو آماده کنه یه سری به اون مهمونی چرت میزنم بعد میرم باند.
وقتی وارد مهمونی شدم سمت خانواده خودم رفتم باهاشون حرف نزدم ولی خو کنارشون وایستادم پشت سر من ۸ تا بادیگارد شخصیم اومدن هنوز خبری از سایه نبود....که دیدم یه دختر با نقاب داره از پله پایین میاد..این سایه ست؟چقدر ظریفه این چطور دستور..هه(پوزخند جذابببب^-^)
بعد از یه سری اتفاق چرت و پرت دیگه شروع کرد به صحبت صداش آشنا بود ولی نمیتونستم یاد بیارم(اکستهه داداشششش)
مهمونی تموم شد با لوکا به باند رفتم چون فردا محموله های اسلحه میرسید از اسپانیا...
ویو ا.ت:
شب شده بود و من تو دلم یه حسرت قدیمی روشن شد...روشن تر از هر شب من اونو میشناختم و اون منو..نه
بعد مهمونی به عمارتی که توش زندگی میکردم رفتم بادیگاردا با دیدن من سرخم کردن با دیدنشون چیز جدیدی تو ذهنم به وجود اومد...*انتقام*از اون جئون عوضی(فیکه قربون چشم های خوشگلت بشمممم فیکههه)
وقتی وارد اتاقم شدم...لباسم رو با یه لباس راحت عوض کردم، روی تخت دراز کشیدم و گذاشتم اشکام شروع به ریختن کنن...خسته ام از دنیایی که توش باید برای خوشحال بود جنگید...برای زندگی کردن دروغ گفت حتی به بهترین آدم زندگیت..
جونگکوک بهم نگفت جزو همون خاندان جئون هایی هست که با خاندان ما دشمنن نگفت که برای خودش باند داره و قراره در آینده باند جئون ها هم به اون برسه اون کل مدت گفت تو یه رستوران کار میکنه و پدرش کارمنده اون هیچی از زندگیه واقعیش بهم نگفت اون دروغگویی بود که باعث شد من نابود شم...
کم کم با فکر کردن به اون پسر چشمام روی هم نشست و دیگه هیچی نفهمیدم...
ویو صبح، ا.ت:
توی ذهنم نقشه ای کشتن خانواده ای جئون میگذشت بلخره اونا با دروغ و حمله به باند های دیگران به این قدرت رسیدن و بیشتر باند ها ازشون یه تنفر پنهان دارن..پس میتونم انتقامم رو مثل آب خوردن از اون پسرک عوضی و خانواده و جد و آبادش بگیرم(پوزخند)
تنها چیزی که تو ذهن ا.ت بود یه کلمه بود: *انتقام*
حمایت موچچچچچ✨️✨️✨️😌😂
#کیوت#فیک#بی_تی_اس#جیهوپ#جین#یونگی#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک#کیدارما#فیکشن#سرگرمی#بلک_ پینک#سناریو#تکپارتی#چندپارتی#رزی#لیسا#جنی#جیسو#کره_ای_جنو_بی#کره#سرگرمی#دنس
ویو جونگکوک:
پدرم بهمون خبر داد که سایه امروز یه مهمونی بزرگ تدارک دیده ولی خاندان جئون رو دعوت نکرده عجیب بود حتی بزرگ ترین مافیا ها خاندان جئون هارو دعوت میکرد پدرم بدون اینکه حرفی بزنه گفت باید بریم و کسی تو خونه حق مخالفت باهاش نداشت بجز من باهاش کلی دعوا گرفتیم پیر خرفت(با پدرش خوب نیست) اونا رفتن به اون مهمونی چرت و پرت ولی میخواستم سایه رو ببینم، اولین دختری که قدرتمند ترین باند آسیای شرقی رو داره؟جالبه..هه
به لوکا گفتم ماشین رو آماده کنه یه سری به اون مهمونی چرت میزنم بعد میرم باند.
وقتی وارد مهمونی شدم سمت خانواده خودم رفتم باهاشون حرف نزدم ولی خو کنارشون وایستادم پشت سر من ۸ تا بادیگارد شخصیم اومدن هنوز خبری از سایه نبود....که دیدم یه دختر با نقاب داره از پله پایین میاد..این سایه ست؟چقدر ظریفه این چطور دستور..هه(پوزخند جذابببب^-^)
بعد از یه سری اتفاق چرت و پرت دیگه شروع کرد به صحبت صداش آشنا بود ولی نمیتونستم یاد بیارم(اکستهه داداشششش)
مهمونی تموم شد با لوکا به باند رفتم چون فردا محموله های اسلحه میرسید از اسپانیا...
ویو ا.ت:
شب شده بود و من تو دلم یه حسرت قدیمی روشن شد...روشن تر از هر شب من اونو میشناختم و اون منو..نه
بعد مهمونی به عمارتی که توش زندگی میکردم رفتم بادیگاردا با دیدن من سرخم کردن با دیدنشون چیز جدیدی تو ذهنم به وجود اومد...*انتقام*از اون جئون عوضی(فیکه قربون چشم های خوشگلت بشمممم فیکههه)
وقتی وارد اتاقم شدم...لباسم رو با یه لباس راحت عوض کردم، روی تخت دراز کشیدم و گذاشتم اشکام شروع به ریختن کنن...خسته ام از دنیایی که توش باید برای خوشحال بود جنگید...برای زندگی کردن دروغ گفت حتی به بهترین آدم زندگیت..
جونگکوک بهم نگفت جزو همون خاندان جئون هایی هست که با خاندان ما دشمنن نگفت که برای خودش باند داره و قراره در آینده باند جئون ها هم به اون برسه اون کل مدت گفت تو یه رستوران کار میکنه و پدرش کارمنده اون هیچی از زندگیه واقعیش بهم نگفت اون دروغگویی بود که باعث شد من نابود شم...
کم کم با فکر کردن به اون پسر چشمام روی هم نشست و دیگه هیچی نفهمیدم...
ویو صبح، ا.ت:
توی ذهنم نقشه ای کشتن خانواده ای جئون میگذشت بلخره اونا با دروغ و حمله به باند های دیگران به این قدرت رسیدن و بیشتر باند ها ازشون یه تنفر پنهان دارن..پس میتونم انتقامم رو مثل آب خوردن از اون پسرک عوضی و خانواده و جد و آبادش بگیرم(پوزخند)
تنها چیزی که تو ذهن ا.ت بود یه کلمه بود: *انتقام*
حمایت موچچچچچ✨️✨️✨️😌😂
#کیوت#فیک#بی_تی_اس#جیهوپ#جین#یونگی#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک#کیدارما#فیکشن#سرگرمی#بلک_ پینک#سناریو#تکپارتی#چندپارتی#رزی#لیسا#جنی#جیسو#کره_ای_جنو_بی#کره#سرگرمی#دنس
- ۶.۲k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط