توی جمع نشسته بودیم ،
توی جمع نشسته بودیم ،
هرکی از خاطرات دوران تحصیل ،شاهکار ودسته گل های به آب داده،
اون زمانش میگفت..
آقا کبود گفت منم دوران تحصیل خوشی داشتم وادامه داد،
کلاس اول دبیرستان که بودم یا همان هفتم اون موقع ها ،از نظر قدو قامت ریزه میزه بودم اما خیلی شیطون وشلوغ،
به خاطر هیکل کوچیکم ی عده از بچه های دبیرستان بهم میگفتن هسته،
یعنی همون هسته خرما..
یادم میاد یه روزبعداز زنگ تفریح تقریبا آخرین نفری بودم که وارد کلاس میشدم،
سروصدا وهیاهوی بچه هایی که در حال نشستن بر روی نیمکت ها بودن همه جا را پر کرده بود..
نفهمیدم از ته کلاس محمود گامبو بود ویا کدوم خدا نشناس که
داد زد و گفت هسته(منم عادت داشتم همیشه در جواب این کلمه میگفتم بابات تار میزنه ننت میرقصه)آقا تا شنیدم گفت هسته بدون توجه به گویندش،
مثل ژیملاستیک کار ها ،
جستی زدم و پریدم روی میزدبیر هاوجاتون خالی شروع کردم به با با کرم قر دادن وبلند خوندم بابات تار میزنه ننت میرقصه،
همینطور که مشغول هنر نمایی روی میز بودم،
چشمتون روز بد نبینه ،من بخت برگشته همه بچه های کلاس را دیده بودم جز آقای ضوابطی دبیر فیزیک شیمی ( واقعا مثل فامیلش آدم خشک ومقرراتی بود) پشت همون میزی که من جفت پا پریده بودم روش،
روی صندلیش نشسته ومنتظر بود که کلاس آرام بشه ودرس را شروع کنه،
زمانی متوجه حضورش شدم که هردو گوشم زیر فشار پنجه های همچون انبر دستش وخودم هم بین زمین وهوا بودم..
خلاصه خدا کنه همچین روزی را هیچگاه تجربه نکنید..
از اون روز به بعد هروقت آقای ضوابطی را میدیدم بی اختیار جفت گوشام درد میگرفت ..
خدا بیامرزدش چند سال بعد آقای ضوابطی به رحمت خدا رفت..
ولی از شما چه پنهان بعد از گذشت سالها از اون موقع، هنوز هم اگر کس بگوید هسته قبل از هر عکس العملی دورو برم را نگاه میکنم ببینم آقای ضوابطی هستن یا خیر.....
(ر __ش__ج__ر)
هرکی از خاطرات دوران تحصیل ،شاهکار ودسته گل های به آب داده،
اون زمانش میگفت..
آقا کبود گفت منم دوران تحصیل خوشی داشتم وادامه داد،
کلاس اول دبیرستان که بودم یا همان هفتم اون موقع ها ،از نظر قدو قامت ریزه میزه بودم اما خیلی شیطون وشلوغ،
به خاطر هیکل کوچیکم ی عده از بچه های دبیرستان بهم میگفتن هسته،
یعنی همون هسته خرما..
یادم میاد یه روزبعداز زنگ تفریح تقریبا آخرین نفری بودم که وارد کلاس میشدم،
سروصدا وهیاهوی بچه هایی که در حال نشستن بر روی نیمکت ها بودن همه جا را پر کرده بود..
نفهمیدم از ته کلاس محمود گامبو بود ویا کدوم خدا نشناس که
داد زد و گفت هسته(منم عادت داشتم همیشه در جواب این کلمه میگفتم بابات تار میزنه ننت میرقصه)آقا تا شنیدم گفت هسته بدون توجه به گویندش،
مثل ژیملاستیک کار ها ،
جستی زدم و پریدم روی میزدبیر هاوجاتون خالی شروع کردم به با با کرم قر دادن وبلند خوندم بابات تار میزنه ننت میرقصه،
همینطور که مشغول هنر نمایی روی میز بودم،
چشمتون روز بد نبینه ،من بخت برگشته همه بچه های کلاس را دیده بودم جز آقای ضوابطی دبیر فیزیک شیمی ( واقعا مثل فامیلش آدم خشک ومقرراتی بود) پشت همون میزی که من جفت پا پریده بودم روش،
روی صندلیش نشسته ومنتظر بود که کلاس آرام بشه ودرس را شروع کنه،
زمانی متوجه حضورش شدم که هردو گوشم زیر فشار پنجه های همچون انبر دستش وخودم هم بین زمین وهوا بودم..
خلاصه خدا کنه همچین روزی را هیچگاه تجربه نکنید..
از اون روز به بعد هروقت آقای ضوابطی را میدیدم بی اختیار جفت گوشام درد میگرفت ..
خدا بیامرزدش چند سال بعد آقای ضوابطی به رحمت خدا رفت..
ولی از شما چه پنهان بعد از گذشت سالها از اون موقع، هنوز هم اگر کس بگوید هسته قبل از هر عکس العملی دورو برم را نگاه میکنم ببینم آقای ضوابطی هستن یا خیر.....
(ر __ش__ج__ر)
- ۱.۳k
- ۱۴ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط