{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌توی دنیای من هیچ‌کس به اندازه‌ی اون نتونست ذهنم رو به خو

‌توی دنیای من هیچ‌کس به اندازه‌ی اون نتونست ذهنم رو به خودش مشغول کنه. عجیب بود اما من توی زندگیم به هیچ‌کس به اندازه‌ی اون فکر نکردم و هیچ‌کس قد اون توی خواب و خیالم قدم نزد.
روزی که فهمیدم دوستش دارم، حس کردم مهرش توی قلبم، مثل یه جام بلور شکست و هزاران هزار ذره شد، تا سرتاسر قلبم رو پُر کنه. مثل رویاست که یه نفر یه جوری قلبت رو فرا بگیره که نتونی به هیچ چیز دیگه‌ای جز اون فکر کنی، اما نه وقتی که مجبور بشی برای فراموش کردنش، دوره توی قلبت راه بیفتی، وجب به وجبش رو بگردی تا دونه به دونه‌ی ذره‌ها رو پیدا کنی و دور بریزی، تا قلبت از یه نفر پاک بشه، که یه شب آروم بخوابی.
سال‌ها گذشته و علی‌رغم تلاش من، هنوزم توی گوشه و کنار قلبم، ذره‌های کوچیکی از بلوری که اون روز توی قلبم شکست وجود داره‌، که وادارم می‌کنه بهش فکر کنم، که یادم می‌ندازه هنوز دوستش دارم.
ـــ
عشق و دل‌تنگی، توی قلب آدم با هم زاییده می‌شن. گاهی به این فکر می‌کنم که اگه بود، می‌تونستم مرگ رو شکست بدم، اما حالا که نیست، یه روز از دل‌تنگی می‌میرم... :)
دیدگاه ها (۲)

بدو بخون رمان جدیددددددد### 🎬 معرفی‌نامه‌یِ رمان: «آسانسورِ ...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

✲ من از اون چیزی که فکر می‌کنی سالم‌ترم...متن آهنگ یه اعتراض...

محقق‌ها میگن غذا خوردن کنار کسی که دوستش دارید، می‌تونه به ت...

— شنیدی؟ وقتی حرف می‌زنه، انگار داره یه ملودی رو زمزمه می‌کن...

رمان: گرفتار توپارت شانزدهم (بخش اول: بازی با آتش)هنوز نفسم ...

میری تو یه مغازه.یه لباس رو نگاه می‌کنی، قیمتش رو می‌پرسی، م...

نمی‌دونم چرا امشب دوباره یاد بعضی چیزا افتادم.از اون خاطره‌ه...

*.the Law of Violence.*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط