{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۳ :

پارت ۵۳ :
( جیمین )
تمام قلبم با حرفای جیهوپ درد گرفته بود .
فکر نمیکردم یکروزی امیدم به پنجاه پنجاه بودنش برسه .
توی راه رو راه میرفتم و اروم نمیگرفتم .
میشه گفت شیش ساعت ازون اتفاق میگذره .
ساعت سه و نیم نصفه شب بود .
سکوت پیچید تو گوشم .
نه فقط سکوت!!سکوتی پر از حرف پر از غم پر از اشک .
منتظر بودیم .
کم کم هوا داشت روشن میشد .
هر هفتامون تو یک راه رو کوچیک بودیم .
قلب کوچیکم فکر رفتنشو نکرده بود ((:
( نامجون )
فکرم کلا درگیر نایکا بود .
اتفاقی که نمیخواستم بیوفته افتاد . نایکا خودشو بکشه ):
جیمین ، وی ، جونگ کوک
تماما حس میکردم که قلبشون در هم پیچیده و فقط یک حرف و تکرار میکنن : ترکم نکن .
ساعت های پنج صبح بود .
هنوز هم به در اتاق عمل خیره بودیم که در باز شد .
سریع طرفش رفتم و گفتم : چیشد دکتر حالش خوب میشه ؟؟
توی حرفام امیدی داشت میگذشت که با سکوت دکتر شکست .
سرشو دکتر بالا اورد و گفت : خوشبختانه عمل به خوبی گذشت .
اشک هام ریخت و لبخند زدم .
جیمین که رو صندلی به زمین خیره بود با حرف دکتر بلند شد و گفت : زنده اس دکتر : بله ایشون زنده هستن ... تا سه ساعت دیگه میتونید ببینیدشون .
( جیمین )
با حرف دکتر دلم لرزید .
اشک هام شروع کرد ریختن . سه ساعت دیگه میتونم عشقی که چهار سال تو دلم بود و ببینم .
روی صندلی افتادم . از ترسی که این پنج ساعت بهم دست داده بود بدنمو بی حس کرده بود .
اشک هامو پاک کردم و منتظر بودم هرچه زودتر نایکا رو ببینم .
( وی )
بعد سه ساعت دکتر گفت میتونیم ببینیمش .
درو باز کردم .
فضای عجیبی داشت . مثل منبع اب یک پرنده مثل امید قلبم .
رفتم کنارش رو تخت نشستم .
بیهوش رو تخت دراز کشیده بود . دست راستمو سمتش بردم و دست راستشو گرفتم .
بیهوش بود و نمیتونست لمس منو حس کنه .
با اشک هایی که میریختم گفتم : نایکا ....... تو ..... .
زبونم بند اومده بود .
اون نمیتونست باهام حرف بزنه و من بودم .
من نمیتونم کنار بزارمت . خاطرات زیادی باهم ساختیم ولی نمیتونم بهشون پایان بدم ، حتی اگه بد باشه .
سعی کردم به زبون بیارمشون .
گفتم : ن نایکا....م من نمیتونم ببینم این لحظه رو ...نمیتونم درک کنم این لحظه رو ... حسش نمیکنم ....انگار بدون تو بودن مثل پرنده ای که بال نداره ...یا اسب سواری که اسب نداره ....نایکا چرا قلبم اینجوری کردی ...یکدفعه زدی زیر همه چی؟؟؟؟ .
اشک هام شروع کرد به ریختن : حالا من و تو در این اتاق .... بیهوش .
دیگه نمیتونستم دستاشو سفت گرفته بودم که اروم ولش کردم و بلند شدم و رفتم بیرون .
شوگا و جیهوپ باهام اومدن .
تمام راه داشتم به قطره های بارون که رو زمین میریزه خیره بودم .
هوای ابری .
انگار هوا هم اینو نمیخواست .
با صدای جیهوپ به خودم اومدم .
گفت : رسیدیم وی پیاده شو .
از ماشین بی جون اومدم بیرون .
( جیمین )
فصل ۲
دیدگاه ها (۸۸)

پارت ۵۴ : با نامجون وارد اتاقش شدیمنایکا....چرا رو تخت افتاد...

پارت ۵۵ : ( جیمین )ساعت پنج بعد از ظهر بود .سوار ماشین شدم ....

پارت ۵۲ : من : وی ..... اون تورو طراحی کرده و نوشته ...متاسف...

پارت ۵۱ : جیمین اومد منو گرفت و اوردم بیرون .اعضا همراه با و...

love in the dark

My little princess Part 13ویو ات تا صبح تو بغل همدیگه حرف زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط