پارت ۵۲ : من : وی ..... اون تورو طراحی کرده و نوشته ...مت
پارت ۵۲ : من : وی ..... اون تورو طراحی کرده و نوشته ...متاسفم وی : چیی یعنی چی من : دیشب ذهنش درگیر تو بوده....متاسفم نمیدونم یعنی چی .
گوشی قطع شد و به گوشی من زنگ زد . جواب دادم : بله جیمین : برو گوشیشو نگا کن ببین چیزی ننوشته کجاست کجا میره من : رمزشو نمیدم جونگ کوک : اسم خودش .
رمز رو زدم و رفتم تو پیاما وی گفت : خب چی پیدا کردی ؟؟من : هیچی فقط...به شینتا پیام داده ؟؟؟جیمین : ببین چی نوشته من : نوشته قرارمون ساعت هشت شب ... جونگ کوک : یعنی هیچ ادرسی ننوشته من : نوشته.....خیابون اصلی کنار پارک ... اوه شت شت .
بدو بدو سمت در رفتم که وی گفت : چیشده جیهوپ چیشده بگو من : نوشته اخرین و اولین قرار.... خدای من .
گوشیو قطع کردم و بدو بدو سمت خیابون اصلی رفتم .
( جونگ کوک )
رعد و برق شدیدی زد .
بلند شدم و بدو بدو رفتم بیرون .
هیچ صدایی نمیشنیدم . ته دلم فقط میگفتم : نایکا پیشم بمون .
بدو بدو میرفتم . مثل پرنده هایی که بچه اشونو گم کردن .
( خودم )
زیر بارون موهام خیس شده بود . شینتا داشت میومد جلو .
چاقو تو جیب چپش بود .
اروم اروم جلو رفتم . مثل خوابم بود .
رفتم جلو تر و بهش رسیدم و چاقو از تو جیبش دراوردم و فرو کردم تو قلبم .
درد وحشتناکی تو قلبم بود .
روی زمین افتادم و اشک هام شروع کرد ریختن .
شینتا گفت : نایکا چیکار کردی با خودت .
چاقو رو اروم دراوروم و دادم دستش و گفتم : ف فقط ا ازینجا ب برو .
سرمو روی زمین گذاشتم .
توی یک خیابون...
زیر بارون ...
قطره های بارون مثل اشک از روی صورتم میریختن .
درد داشت ...
کم کم دور و برم سیاه شد ....
( جونگ کوک )
با تمام سرعت میدویدم . به خیابون که رسیدم در بین سیاهی فقط یکی رو زمین دراز کشیده بود .
نایکاااااااااا .
بدو بدو سمتش رفتم و تکونش دادم . خون از دست میداد .
ضربان قلبشو گرفتم .
هنوز امیدی هست .
پشت خودم کولش کردم و سریع به سمت بیمارستان رفتم .
اشکام اجازه نمیداد سرعت بگیرم ...
پاام از ترس به لرز افتاده بودن و نمیتونستن سفت باشن
نایکاا ترکم نکن .
خون از کنار گوشم میریخت پایین .
رسیدم بیمارستان و جیهوپو دیدم .
با دیدن نایکا عقب رفت .
تو بیمارستان رفتم و فقط .. فقط با صدای بلند با صدای تمام وجودم گفتم : کمکککککککککک .
نا امید شدم .
هیچ کس نیومد . یعنی تموم .
یکدفعه چند نفر اومدن و روی تخت گذاشتنش .
دکتر نگاش کرد و گفت : بره اتاق عمل .
با تموم وجود اشک میریختم گفتم : دکتر زنده میمونه ؟؟!!دکتر : احتمالش پنجاه پنجاهه نمیتونیم زندهدبودنشو تضمین کنیم .
انگار تمام دنیا رو فراموشی گرفتم و فقط نوری که اسمش نایکا بود برام معنی داشت .
همه ی اعضا اومدن . هیچی نمیگفتم .
قلبم حس میکرد نایکایی که با اطمینان بود داره از دست میره .
روی صندلی نشسته بودم و به لحظه ای که توی خیابون افتاده بود فکر میکردم .
فصل ۲
گوشی قطع شد و به گوشی من زنگ زد . جواب دادم : بله جیمین : برو گوشیشو نگا کن ببین چیزی ننوشته کجاست کجا میره من : رمزشو نمیدم جونگ کوک : اسم خودش .
رمز رو زدم و رفتم تو پیاما وی گفت : خب چی پیدا کردی ؟؟من : هیچی فقط...به شینتا پیام داده ؟؟؟جیمین : ببین چی نوشته من : نوشته قرارمون ساعت هشت شب ... جونگ کوک : یعنی هیچ ادرسی ننوشته من : نوشته.....خیابون اصلی کنار پارک ... اوه شت شت .
بدو بدو سمت در رفتم که وی گفت : چیشده جیهوپ چیشده بگو من : نوشته اخرین و اولین قرار.... خدای من .
گوشیو قطع کردم و بدو بدو سمت خیابون اصلی رفتم .
( جونگ کوک )
رعد و برق شدیدی زد .
بلند شدم و بدو بدو رفتم بیرون .
هیچ صدایی نمیشنیدم . ته دلم فقط میگفتم : نایکا پیشم بمون .
بدو بدو میرفتم . مثل پرنده هایی که بچه اشونو گم کردن .
( خودم )
زیر بارون موهام خیس شده بود . شینتا داشت میومد جلو .
چاقو تو جیب چپش بود .
اروم اروم جلو رفتم . مثل خوابم بود .
رفتم جلو تر و بهش رسیدم و چاقو از تو جیبش دراوردم و فرو کردم تو قلبم .
درد وحشتناکی تو قلبم بود .
روی زمین افتادم و اشک هام شروع کرد ریختن .
شینتا گفت : نایکا چیکار کردی با خودت .
چاقو رو اروم دراوروم و دادم دستش و گفتم : ف فقط ا ازینجا ب برو .
سرمو روی زمین گذاشتم .
توی یک خیابون...
زیر بارون ...
قطره های بارون مثل اشک از روی صورتم میریختن .
درد داشت ...
کم کم دور و برم سیاه شد ....
( جونگ کوک )
با تمام سرعت میدویدم . به خیابون که رسیدم در بین سیاهی فقط یکی رو زمین دراز کشیده بود .
نایکاااااااااا .
بدو بدو سمتش رفتم و تکونش دادم . خون از دست میداد .
ضربان قلبشو گرفتم .
هنوز امیدی هست .
پشت خودم کولش کردم و سریع به سمت بیمارستان رفتم .
اشکام اجازه نمیداد سرعت بگیرم ...
پاام از ترس به لرز افتاده بودن و نمیتونستن سفت باشن
نایکاا ترکم نکن .
خون از کنار گوشم میریخت پایین .
رسیدم بیمارستان و جیهوپو دیدم .
با دیدن نایکا عقب رفت .
تو بیمارستان رفتم و فقط .. فقط با صدای بلند با صدای تمام وجودم گفتم : کمکککککککککک .
نا امید شدم .
هیچ کس نیومد . یعنی تموم .
یکدفعه چند نفر اومدن و روی تخت گذاشتنش .
دکتر نگاش کرد و گفت : بره اتاق عمل .
با تموم وجود اشک میریختم گفتم : دکتر زنده میمونه ؟؟!!دکتر : احتمالش پنجاه پنجاهه نمیتونیم زندهدبودنشو تضمین کنیم .
انگار تمام دنیا رو فراموشی گرفتم و فقط نوری که اسمش نایکا بود برام معنی داشت .
همه ی اعضا اومدن . هیچی نمیگفتم .
قلبم حس میکرد نایکایی که با اطمینان بود داره از دست میره .
روی صندلی نشسته بودم و به لحظه ای که توی خیابون افتاده بود فکر میکردم .
فصل ۲
- ۴۴.۱k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط