Part No Escape
Part 17 — No Escape
فلیکس هنوز به اون دختر خیره بود. زنده موند. حتی با اینکه چیزی به پایان تایمر نمونده بود، اون پیرزن رو نجات داد.
همه نفسنفس میزدن، عرق سرد روی صورتاشون، قلبهاشون هنوز توی سینهشون میکوبید. یه لحظه پیش، کنار کسایی وایستاده بودن که دیگه وجود نداشتن.
بعد...
سقف با یه صدای سنگین بسته شد.
دیگه آسمونی نبود، فقط یه محوطه بسته، یه زندون بیپایان.
"خوابگاه"
هوای خفهی اتاق، بوی خون، بوی خاک، بوی مرگ.
همه لباسهاشون خونی و خاکی. دستهاشون میلرزید. صدای تیراندازی، جیغها، هنوز تو مغزشون پلی میشد. انگار از اینجا به بعد، حتی تو خواب هم نمیتونستن فرار کنن.
ولی فلیکس...
خونسرد، بدون یه ذره تغییر تو حالتش، رو تخت دراز کشیده بود. ذهنش درگیر بود، اما نه بازی، نه کشتهها...
اون دختر.
چرا؟ چرا همچین ریسکی کرد؟
در سالن با یه قیژ کشیده باز شد.
همه سرشون رو چرخوندن.
آدمای ماسکدار دوباره برگشته بودن، ولی این بار نه با ماسکهای دایرهای، بلکه با ماسکهای مثلث، مسلح، پشت سر یکی که ماسک مربعی داشت.
یه سکوت سنگین، بعد صدای ماسک مربعی بلند شد:
"به بازماندگان بازی اول، تبریک میگم. حالا نتایج بازی رو اعلام میکنم."
نگاه همه چرخید سمت مانیتور.
456... عدد شروع کرد به پایین اومدن.
310.
"از 456 نفر، 146 نفر حذف شدن. 310 نفر بازی اول رو پشت سر گذاشتن."
سالن منفجر شد از صدا. زمزمههای وحشت، نفسهای لرزون، هقهقهای خفه.
146 نفر.
فقط بخاطر یه باخت... کشته شدن؟
اما فلیکس، مثل یه سایهی بیروح، آروم نشست. دستهاشو روی زانوهاش گذاشت، سرشو بالا آورد، اخمهاش رفت تو هم. منتظر بود.
منتظر چی؟
"قربان، خواهش میکنم از جون من بگذرید!"
یه زن میانسال، با چشمهای اشکی، خودش رو وسط سالن پرت کرد و زانو زد.
"قول میدم کل بدهیمو پرداخت کنم! قسم میخورم، فقط بذارید برم!"
چند نفر دیگه با وحشت دنبالش شروع کردن به التماس.
ماسک مربعی، بدون ذرهای احساس حرف زد.
"حتما سوءتفاهمی پیش اومده. ما نمیخوایم بدهیتون رو با جونتون صاف کنیم. بذارید یادآوری کنم که ما بهتون یه فرصت دادیم—"
"چه فرصتی؟!" یه نفر داد زد. "شما مجبورمون میکنید بازی بچگونه انجام بدیم و بخاطر یه اشتباه ما رو میکشید!"
ماسک مربع بدون تغییر تو صداش جواب داد:
"اون 146 نفر بخاطر شکستن قوانین بازی، حذف شدن. اگه بتونید قوانین رو رعایت کنید، میتونید زنده بمونید و با جایزه از اینجا برید."
"من فقط میخوام برم خونه!" یه مرد صداش لرزید. "چرا باید جونمو بخاطر دلارای لعنتی شما به خطر بندازم؟!"
همه شروع کردن به التماس، وحشت تو چشم تکتکشون موج میزد.
تا اینکه...
ماسک مربعی گفت: "بند اول قرارداد: بازیکنان حق انصراف از بازی رو ندارند."
سالن یخ زد.
بعد—
یه صدای محکم از ته سالن اومد.
همه سر چرخوندن، یه مرد که اونم به نظر میانسال میومد، با چهرهای سرد و جدی.
"بند سوم قرارداد... بازیها با رأی اکثریت متوقف میشن. درسته؟"
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
فلیکس هنوز به اون دختر خیره بود. زنده موند. حتی با اینکه چیزی به پایان تایمر نمونده بود، اون پیرزن رو نجات داد.
همه نفسنفس میزدن، عرق سرد روی صورتاشون، قلبهاشون هنوز توی سینهشون میکوبید. یه لحظه پیش، کنار کسایی وایستاده بودن که دیگه وجود نداشتن.
بعد...
سقف با یه صدای سنگین بسته شد.
دیگه آسمونی نبود، فقط یه محوطه بسته، یه زندون بیپایان.
"خوابگاه"
هوای خفهی اتاق، بوی خون، بوی خاک، بوی مرگ.
همه لباسهاشون خونی و خاکی. دستهاشون میلرزید. صدای تیراندازی، جیغها، هنوز تو مغزشون پلی میشد. انگار از اینجا به بعد، حتی تو خواب هم نمیتونستن فرار کنن.
ولی فلیکس...
خونسرد، بدون یه ذره تغییر تو حالتش، رو تخت دراز کشیده بود. ذهنش درگیر بود، اما نه بازی، نه کشتهها...
اون دختر.
چرا؟ چرا همچین ریسکی کرد؟
در سالن با یه قیژ کشیده باز شد.
همه سرشون رو چرخوندن.
آدمای ماسکدار دوباره برگشته بودن، ولی این بار نه با ماسکهای دایرهای، بلکه با ماسکهای مثلث، مسلح، پشت سر یکی که ماسک مربعی داشت.
یه سکوت سنگین، بعد صدای ماسک مربعی بلند شد:
"به بازماندگان بازی اول، تبریک میگم. حالا نتایج بازی رو اعلام میکنم."
نگاه همه چرخید سمت مانیتور.
456... عدد شروع کرد به پایین اومدن.
310.
"از 456 نفر، 146 نفر حذف شدن. 310 نفر بازی اول رو پشت سر گذاشتن."
سالن منفجر شد از صدا. زمزمههای وحشت، نفسهای لرزون، هقهقهای خفه.
146 نفر.
فقط بخاطر یه باخت... کشته شدن؟
اما فلیکس، مثل یه سایهی بیروح، آروم نشست. دستهاشو روی زانوهاش گذاشت، سرشو بالا آورد، اخمهاش رفت تو هم. منتظر بود.
منتظر چی؟
"قربان، خواهش میکنم از جون من بگذرید!"
یه زن میانسال، با چشمهای اشکی، خودش رو وسط سالن پرت کرد و زانو زد.
"قول میدم کل بدهیمو پرداخت کنم! قسم میخورم، فقط بذارید برم!"
چند نفر دیگه با وحشت دنبالش شروع کردن به التماس.
ماسک مربعی، بدون ذرهای احساس حرف زد.
"حتما سوءتفاهمی پیش اومده. ما نمیخوایم بدهیتون رو با جونتون صاف کنیم. بذارید یادآوری کنم که ما بهتون یه فرصت دادیم—"
"چه فرصتی؟!" یه نفر داد زد. "شما مجبورمون میکنید بازی بچگونه انجام بدیم و بخاطر یه اشتباه ما رو میکشید!"
ماسک مربع بدون تغییر تو صداش جواب داد:
"اون 146 نفر بخاطر شکستن قوانین بازی، حذف شدن. اگه بتونید قوانین رو رعایت کنید، میتونید زنده بمونید و با جایزه از اینجا برید."
"من فقط میخوام برم خونه!" یه مرد صداش لرزید. "چرا باید جونمو بخاطر دلارای لعنتی شما به خطر بندازم؟!"
همه شروع کردن به التماس، وحشت تو چشم تکتکشون موج میزد.
تا اینکه...
ماسک مربعی گفت: "بند اول قرارداد: بازیکنان حق انصراف از بازی رو ندارند."
سالن یخ زد.
بعد—
یه صدای محکم از ته سالن اومد.
همه سر چرخوندن، یه مرد که اونم به نظر میانسال میومد، با چهرهای سرد و جدی.
"بند سوم قرارداد... بازیها با رأی اکثریت متوقف میشن. درسته؟"
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
- ۳.۸k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط