call me daddy28
به چشمای خاکستریش نگاه کردم و دستشو آروم گرفتم و کنارش روی تخت نشستم.
دستشو از توی دستم کشید بیرون و توی بغلم خوابید و گفت:
-بیا پایین تر گردنم درده
همین کارو کردم که سرشو روی سینم گذاشت و بعد چند دقیقه حرف زدن بلاخره خوابید.
دستی که روش خوابیده بود رو بالا اوردم و بیشتر به خودم نزدیکش کردم.
به ستاره های بالای تختش نگاه کردم،توی شب نور میدادن و کمی اتاق رو روشن میکردن...نمیدونم چرا هنوز توی اتاقشم.
چرا اون حرفارو بهش زدم و گذاشتم منو ببوسه؟
نمیدونم...شاید چون مستم.
ولی این اشتباه بود!
سرمو سمتش کردم و به صورتش زل زدم...موهاشو زدم کنار و صورتشو با همون دستم گرفتم،اخمی کرد ولی دوباره نفس هاش منظم شد.
نگاهم رفت سمت لباش...اگه مستم،پس یک بار دیگه اون اشتباهو تکرار میکنم!
بوسه ای بخ لبای قلوه ایش زدم و بعد چشمامو بستم
فردا روز پرهیجانیه،باید اماده باشم
......
ویو آنیا
صبح
8:31
با حس خفگی بیدار شدم،حس میکردم یک نفر داره استخونامو میشکونه...تا چشمامو باز کردم جیغ کشیدم.
جونگ کوک بیدار شد:
-ساکت شووو
گفتم:
-روی تختم چه غلطی میکنی؟
گفت:
-کار خاصی نمیکنم خوابیدم.
هولش دادم که افتاد پایین،یهو سرشو گرفت و گفت:
-آنیا«داد»
گفتم:
-چتههه«داد بلند تر»
یهو در اتاق باز شد و مامانم و نیکول وارد شدن،مامانم گفت:
-چیکارش کردی داره از سرش خون میومد؟
شوکه روی تخت نشستم و به جونگ کوک نگاه کردم:
-به خدا هیچی از قبل سرش زخم بود
جونگ کوک نگام کرد و جوری که اونا نفهمن گفت:
-آنیا دهنتو ببند
نیکول گفت:
-دوباره توی اون کارایی مگه نه؟
جونگ کوک جواب نداد که نیکول بلند گفت:
-جواب منو بده!
جونگ کوک عصبی خواست چیزی بگه که گفتم:
-عمو تقصیر من بود،الان خواستم در برم برای همین گفتم که از قبل سرش زخمیه
نیکول نگاهی به جونگ کوک کرد که جونگ کوک هم جدی نگاش کرد و با تعنه گفت:
-برو برای عروسیت آماده شو،بلاخره ۲ سال منتظر امروز بودی دیگه
دوسال؟مامان گفت چند ماهه با نیکول اشنا شده،مشکوک به مامانم نگاه کردم که دست نیکول رو گرفت و از اتاق رفتن بیرون
سریع به جونگ کوک گفتم:
-منظورت از دوسال چی بود؟
دستشو از توی دستم کشید بیرون و توی بغلم خوابید و گفت:
-بیا پایین تر گردنم درده
همین کارو کردم که سرشو روی سینم گذاشت و بعد چند دقیقه حرف زدن بلاخره خوابید.
دستی که روش خوابیده بود رو بالا اوردم و بیشتر به خودم نزدیکش کردم.
به ستاره های بالای تختش نگاه کردم،توی شب نور میدادن و کمی اتاق رو روشن میکردن...نمیدونم چرا هنوز توی اتاقشم.
چرا اون حرفارو بهش زدم و گذاشتم منو ببوسه؟
نمیدونم...شاید چون مستم.
ولی این اشتباه بود!
سرمو سمتش کردم و به صورتش زل زدم...موهاشو زدم کنار و صورتشو با همون دستم گرفتم،اخمی کرد ولی دوباره نفس هاش منظم شد.
نگاهم رفت سمت لباش...اگه مستم،پس یک بار دیگه اون اشتباهو تکرار میکنم!
بوسه ای بخ لبای قلوه ایش زدم و بعد چشمامو بستم
فردا روز پرهیجانیه،باید اماده باشم
......
ویو آنیا
صبح
8:31
با حس خفگی بیدار شدم،حس میکردم یک نفر داره استخونامو میشکونه...تا چشمامو باز کردم جیغ کشیدم.
جونگ کوک بیدار شد:
-ساکت شووو
گفتم:
-روی تختم چه غلطی میکنی؟
گفت:
-کار خاصی نمیکنم خوابیدم.
هولش دادم که افتاد پایین،یهو سرشو گرفت و گفت:
-آنیا«داد»
گفتم:
-چتههه«داد بلند تر»
یهو در اتاق باز شد و مامانم و نیکول وارد شدن،مامانم گفت:
-چیکارش کردی داره از سرش خون میومد؟
شوکه روی تخت نشستم و به جونگ کوک نگاه کردم:
-به خدا هیچی از قبل سرش زخم بود
جونگ کوک نگام کرد و جوری که اونا نفهمن گفت:
-آنیا دهنتو ببند
نیکول گفت:
-دوباره توی اون کارایی مگه نه؟
جونگ کوک جواب نداد که نیکول بلند گفت:
-جواب منو بده!
جونگ کوک عصبی خواست چیزی بگه که گفتم:
-عمو تقصیر من بود،الان خواستم در برم برای همین گفتم که از قبل سرش زخمیه
نیکول نگاهی به جونگ کوک کرد که جونگ کوک هم جدی نگاش کرد و با تعنه گفت:
-برو برای عروسیت آماده شو،بلاخره ۲ سال منتظر امروز بودی دیگه
دوسال؟مامان گفت چند ماهه با نیکول اشنا شده،مشکوک به مامانم نگاه کردم که دست نیکول رو گرفت و از اتاق رفتن بیرون
سریع به جونگ کوک گفتم:
-منظورت از دوسال چی بود؟
- ۴۱.۳k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط