{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دفترم وا می شود لای غزلها نیستی

دفترم وا می شود ، لای غزلها نیستی
رد پاهای تو هست اما تو این جا نیستی
موج در موج تو دل را می کشد در کام خود
در تلاطم دید مت هرچند دریا نیستی
با خیالت پرسه دارم می زنم چون بادها
دم به دم عطر تورا دارم تو پیدا نیستی
صبح پاییز است باران لحظه ها را خیس کرد
من برایت چتر واکردم ، تو اما نیستی
کوچه های خلوت این شهر ماتم کرده است
این خیابان ها غم انگیز است زیرا نیستی
ساعت انگاری توقف کرده ، در جا می زند
شوق رفتن نیست در این لحظه ها تا نیستی
آسمان تاریک ، من تاریک ، دنیا.......بی خیال
باز دل شک می کند دائم ، که تنها نیستی
دیدگاه ها (۱۸)

خالی از من شد تمام لحظه های ناب عشقدل دگر بی تو نمیگردد چنین...

مهربان‌بودم وَدنیا حاصلی جز شَر نداشتروزگار پُرغمم از ابتدا...

در خانه بمانید که بیرون خبری نیستغیر از غم و بیماری و فوتی ا...

‍ ‍ ‍ یک‌شب درختِ سیبِ خیالم ثمر گرفتجوجه کلاغِ قصه کمی بال ...

فتوای حرام بودن سلاح هسته ای متن 2/4حالا از اون مثال می خواس...

در خیالات  محالم چون   که  دیدارت  کنمدر وجودت  نازنین ، عشق...

#پناه‌او#پارت‌دومآلستور به فکر فرو رفته بود ... مثل همیشه صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط