‍ ‍ ‍ یک‌شب درختِ سیبِ خیالم ثمر گرفت

‍ ‍ ‍ یک‌شب درختِ سیبِ خیالم ثمر گرفت
جوجه کلاغِ قصه کمی بال و پَر گرفت
گفتم کمی به حال خودش واگذارمش
جنگی میان عقلم و احساس در گرفت
روزی دلم برای کسی سخت می‌تپید
یاری که داشتم، زد و یارِ دگر گرفت
من یک نهنگِ زخمی ِ نزدیکِ ساحلم
دستان سرد بخت، مرا از خزر گرفت
چشمانِ سبزرنگِ پلنگم به راه ماند
وقتی که قرصِ ماهِ من عزمِ سفر گرفت
افرای سبزِ دشتِ خیالم بلند بود
سرشاخه هایِ رابطه ام را تَبر گرفت
افسوس رفت و درد برایم به‌جا گذاشت
از یار خود سراغ، کم و مختصر گرفت
باز این دلِ خراب برایم عذاب شد
رنگِ ترانه هام غمی تازه تر گرفت
حالا برایم از تو فقط درد مانده است
باز این دل خراب، کمی شور و شَر گرفت
دیدگاه ها (۴)

...بیا و مهربان باش با من ای خاتون بارانیبه‌شوق ابروان تو ش...

درد دل امشب من با خداباز هم دلم غمگین است. چقدر این حس و حال...

سامان علی یاری

داستان گل و بلبل...در گلستانی هنگام خزانرهگذر بود یکی تازه ج...

شعر زیبای خزان (فریدون مشیری)در گلستانی ، هنگام خزان رهگذر ...

عیسی اسدی شاعر تهرانی

#playmate p⁹⁹■□ات ویو:برگشتم با چهره سه جون مواجه شدم هیچ سل...

فال امروز شنبه 10 خرداد 93 شنبه 31 می 2014 فال حافظ فروردین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط