part

part ²³

(روز بعد)

ویو ا.ت

با نوری که به صورتم میخورد از خواب بیدار شدم و روی تخت نشستم نگاه به تخت یوری کردم که دیدم مثل یک بچه کوچولو خوابیده از روی تخت بلد شدم و رفتم جلوی پنجره و به بیرون نگاه کردم
بعد رفتم به سمت دستشویی و کار های مربوطه رو انجام دادم و آمدم بیرون
به سمت کمد رفتم و یک لباس اسپرت پوشیدم رفتم و جلوی میز آرایش وایسادم برق لب زدم و اکسسوری هام هم انداختم
همینطوری مشغول بودم که دیدم یوری بیدار شد
ا.ت : به خانم خابالو هم بیدار شد صبح بخیر (خنده)

یوری : صبح بخیر یوری اومد پشت سرم وایساد و گفت

یوری : حالت خوبه (تعجب)

ا.ت : آره چرا بد باشه

یوری : چطور انقدر پر انرژی هستی

ا.ت : اگر بده میخوای نباشم

یوری : نه ولی خبری هست

ا.ت : عاممم میخوام به جیمین بگم امروز بریم خرید عروسی ( لبخند خجالتی)

یوری : اووووو پس بگو چرا انقدر خوشحالی انگار خوشت اومده

ا.ت در جواب یوری هیچی نگفت و سرش رو انداخت پایین

ا.ت : خب بسه برو کارت رو بکن بریم صبحانه بخوریم

یوری : چشم عروس خانم (نگاه شیطانی)

ا.ت : هی یوری خفشو

یوری : باشه بابا بدون من نری ها

ا.ت : باشه

(۱۰ دقیقه بعد)

ا.ت و یوری رفتم از اتاق بیرون و به سمت آشپزخونه حرکت کردن و وارد شدن که همه اعضا نشسته بود

ا.ت : صبح بخیر (لبخند)

یوری : صبح همگی بخیر (لبخند)

اعضا : صبح شما ها هم بخیر

ا.ت نگاهی به جیمین کردم که دیدم داره به بغل خودش اشاره میکنه برای همین منم رفتم بغلش نشستم
داشتیم صبحانه میخوردیم که ا.ت گفت

ا.ت : جیمین

جیمین : بله

ا.ت : خب میشه امروز بریم برای خرید عروسی

جیمین : من یک کاری دارم بیرون که یک ساعت طول میکشه بعدش دیگه کاری ندارم میتونیم بریم

ا.ت : باشه اوکیه

ا.ت : بچه ها شما ها هم میاین؟؟؟؟

نامجون : نمیدونم

ا.ت : نه توروخدا شما ها هم بیان (قیافش رو کیوت میکنه)

جیمین با دیدن قیافت لبخند میزنه

جیهوپ : وایییییی خدایا ببینش چقدر کیوته (لبخند قلبی)

تهیونگ : راست میگه به جیمین رفته

ا.ت با این حرف تهیونگ خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین لپ هام گل انداخته بود
که جیمین دستش رو گذاشت روی دستم و گفت

جیمین : چی شد چرا خجالت کشیدی

ا.ت : هیچی خب نامجونا بگو نظرت رو میاین یا نه

نامجون : عامممم باشه میایم

نامجون : بچه ها شما ها که مشکل ندارین

اعضا : نه اوکیه

ا.ت : هوراااااااااا (کیوت)

جیمین : ا.ت

ا.ت : بله

جیمین : میدونستی هر دفعه که کیوت میشی باعث میشه قلبم ذوب بشه

اعضا و یوری : اوووووووووو

ا.ت : .......‌ (لبخند)

صبحانه شون رو خوردن و ظرف ها رو جمع کردن




سلام بچه ها اینم از پارت ۲۳ امیدوارم خوشتون بیاد🎀🤍🎀
لایک و فالو یادتون نره😉
تا پارت بعدی فعلا💫🔮♥️🧸

#فیک
#سناریو
🌈🎄🎄🎄🌈🎄🎄🎄🌈🎄🎄🎄🌈
دیدگاه ها (۹)

part ²⁴ ویو ا.ت...

part ²⁵ به سمت ...

part ²² اون صدای...

part ²¹ جیمین : آ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩 ⁵⁵ا/ت: خون خودم رو ریختم که قسم بخورم هیچو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط