باز هم نامادری عصبانی شد و او را کتک زد.....
باز هم نامادری عصبانی شد و او را کتک زد.....
و باز هم دخترک به گریه افتاد و گفت خداجونم میدونم, بابایی گفته دیگه نمیتونی مامانیم رو برگردونی پیشم, ولی منو که میتونی ببری پیشش, ببرم خدا جون
و باز هم دخترک به گریه افتاد و گفت خداجونم میدونم, بابایی گفته دیگه نمیتونی مامانیم رو برگردونی پیشم, ولی منو که میتونی ببری پیشش, ببرم خدا جون
- ۶۶۷
- ۰۲ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط