𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 26
چند روز از آخرین درگیری گذشته بود.
برای اولین بار بعد از مدتها...
عمارت دیگر شبیه یک پناهگاه جنگی نبود.
صدای قدمهای عجولانه، جلسههای طولانی و نگرانی دائمی جای خودش را به آرامش داده بود.
اما برای چهار نفر...
این آرامش معنای بیشتری داشت.
...
شب بود.
هان روی پشتبام ایستاده بود و به چراغهای شهر نگاه میکرد.
صدای قدمهایی پشت سرش آمد.
بدون اینکه برگردد، گفت:
هان: میدونستم میای.
مینهو کنار او ایستاد.
مینهو: از کجا؟
هان لبخند کوچکی زد.
هان: نمیدونم... شاید چون بالاخره یاد گرفتم تو رو بشناسم.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
همان سکوتی که قبلاً پر از فاصله بود...
اما حالا آرامش داشت.
مینهو آرام گفت:
مینهو: هان.
هان نگاهش کرد.
مینهو برای چند لحظه چیزی نگفت.
شاید برای کسی مثل او، گفتن این حرفها سختتر از هر مبارزهای بود.
مینهو: من همیشه فکر میکردم احساسات آدم رو ضعیف میکنه.
مکث کرد.
مینهو: برای همین همه رو از خودم دور کردم.
هان چیزی نگفت.
مینهو ادامه داد:
مینهو: اما تو... تنها کسی بودی که با وجود اینکه از من میترسیدی، باز هم مقابلم ایستادی.
نگاهش نرمتر شد.
مینهو: تو تنها کسی بودی که باعث شدی بخوام دوباره به کسی اعتماد کنم و تو تنها نوری بودی که توی تاریکی پیدا کردم ...
هان آرام نفسش را بیرون داد.
مینهو: هان جیسونگ... من نمیخوام فقط ازت محافظت کنم.
مکث کوتاهی کرد.
مینهو : میخوام کنارت باشم و توهم کنارم باشی
چند لحظه سکوت بینشان افتاد .
بعد هان لبخند زد.
هان: میدونی چیه؟
مینهو نگاهش کرد.
هان: اولین روزی که دیدمت، فکر کردم ترسناکترین آدم دنیایی.
لبخندش بیشتر شد.
هان: ولی بعد فهمیدم پشت اون چهرهی سرد، کسی هست که بیشتر از چیزی که نشون میده مهربونه .
هان آرام ادامه داد :
هان: منم نمیخوام ازت فرار کنم، مینهو ...
و بعد جلو رفت و بوسه ای روی لب مینهو گذاشت...
و مینهو رو در اغوش گرفت ...
این بار...
هیچکدام لازم نبود چیزی از احساسشان بگویند.
چون جوابشان را از قبل میدانستند.
...
همان شب.
در حیاط عمارت...
فلیکس روی نیمکت نشسته بود.
هیونجین کنار او ایستاد.
فلیکس با خنده گفت:
فلیکس: عجیبه، نه؟
هیونجین: چی؟
فلیکس: اینکه فکر میکردیم این دنیا فقط پر از آدمهاییه که نمیشه بهشون اعتماد کرد.
هیونجین نگاهش کرد.
هیونجین: ولی تو تونستی.
فلیکس لبخند زد.
فلیکس: من؟
هیونجین آرام گفت:
هیونجین: آره.
چند ثانیه سکوت.
هیونجین ادامه داد:
هیونجین: تو تنها کسی بودی که بدون اینکه از من چیزی بخوای، کنارم موندی و بهم اعتماد کردی و منم بهت اعتماد کردم
فلیکس لبخندش آرامتر شد.
هیونجین ادامه داد ...
هیونجین:فکر کنم... خیلی وقته که تو برای من فقط یه همکار نیستی.
فلیکس نگاهش را پایین انداخت.
بعد با لبخند گفت:
فلیکس: خوبه... چون تو هم برای من فقط یه محافظ نیستی.
هر دو خندیدند.
ناگهان چشم ها فلیکس به پشت بام افتاد ؛ مینهو هان رو به سمت خودش کشیده بود و داشت اونو میبوسید
هیونجین هم نگاه فلیکس رو دنبال کرد و بعد گفت :
هیونجین : چیزی شده ؟
فلیکس به خودش امد گفت:
فلیکس : نه
هیونجین بدون اینکه چیزی بگوید لب هایش را گذاشت روی لب های فلیکس و با ولع بوسیدشون ...
بعد که ازش جدا شد گفت :
هیونجین : نبینم حسرت بخوری جوجه ...
فلیکس سرخ شده بود ... تک خنده ای کرد و گفت :
فلیکس : دوست دارم هیون ...
هیونجین با خنده گفت : منم
...
ماهها بعد.
دیگر اسم Blood Pact با ترس گفته نمیشد.
آن داستان تاریک تمام شده بود.
اما چهار نفری که وسط آن همه خیانت و خطر همدیگر را پیدا کردند...
بالاخره چیزی را پیدا کرده بودند که هیچ قدرتی نمیتوانست از آنها بگیرد.
اعتماد.
و شاید...
[عشق.]
مینهو و هان در کنار هم خوشبخت بودند و تازه فهمیده بودند که عشق واقعی چیست ...
و هیونجین و فیلیکس هم دیگر مثل قبل نبودند و بینشان عشقی بود که هیچ کس نمیتوانست تغیرش دهد ...
پایان
چطور بود ؟؟
نظراتتون رو بگید ...😉🦋✨️🙂
دوست داشتید ... 🧐
اگر خوشتون اومد یادتون نره حمایت کنید ...🤍💫😊
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 26
چند روز از آخرین درگیری گذشته بود.
برای اولین بار بعد از مدتها...
عمارت دیگر شبیه یک پناهگاه جنگی نبود.
صدای قدمهای عجولانه، جلسههای طولانی و نگرانی دائمی جای خودش را به آرامش داده بود.
اما برای چهار نفر...
این آرامش معنای بیشتری داشت.
...
شب بود.
هان روی پشتبام ایستاده بود و به چراغهای شهر نگاه میکرد.
صدای قدمهایی پشت سرش آمد.
بدون اینکه برگردد، گفت:
هان: میدونستم میای.
مینهو کنار او ایستاد.
مینهو: از کجا؟
هان لبخند کوچکی زد.
هان: نمیدونم... شاید چون بالاخره یاد گرفتم تو رو بشناسم.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
همان سکوتی که قبلاً پر از فاصله بود...
اما حالا آرامش داشت.
مینهو آرام گفت:
مینهو: هان.
هان نگاهش کرد.
مینهو برای چند لحظه چیزی نگفت.
شاید برای کسی مثل او، گفتن این حرفها سختتر از هر مبارزهای بود.
مینهو: من همیشه فکر میکردم احساسات آدم رو ضعیف میکنه.
مکث کرد.
مینهو: برای همین همه رو از خودم دور کردم.
هان چیزی نگفت.
مینهو ادامه داد:
مینهو: اما تو... تنها کسی بودی که با وجود اینکه از من میترسیدی، باز هم مقابلم ایستادی.
نگاهش نرمتر شد.
مینهو: تو تنها کسی بودی که باعث شدی بخوام دوباره به کسی اعتماد کنم و تو تنها نوری بودی که توی تاریکی پیدا کردم ...
هان آرام نفسش را بیرون داد.
مینهو: هان جیسونگ... من نمیخوام فقط ازت محافظت کنم.
مکث کوتاهی کرد.
مینهو : میخوام کنارت باشم و توهم کنارم باشی
چند لحظه سکوت بینشان افتاد .
بعد هان لبخند زد.
هان: میدونی چیه؟
مینهو نگاهش کرد.
هان: اولین روزی که دیدمت، فکر کردم ترسناکترین آدم دنیایی.
لبخندش بیشتر شد.
هان: ولی بعد فهمیدم پشت اون چهرهی سرد، کسی هست که بیشتر از چیزی که نشون میده مهربونه .
هان آرام ادامه داد :
هان: منم نمیخوام ازت فرار کنم، مینهو ...
و بعد جلو رفت و بوسه ای روی لب مینهو گذاشت...
و مینهو رو در اغوش گرفت ...
این بار...
هیچکدام لازم نبود چیزی از احساسشان بگویند.
چون جوابشان را از قبل میدانستند.
...
همان شب.
در حیاط عمارت...
فلیکس روی نیمکت نشسته بود.
هیونجین کنار او ایستاد.
فلیکس با خنده گفت:
فلیکس: عجیبه، نه؟
هیونجین: چی؟
فلیکس: اینکه فکر میکردیم این دنیا فقط پر از آدمهاییه که نمیشه بهشون اعتماد کرد.
هیونجین نگاهش کرد.
هیونجین: ولی تو تونستی.
فلیکس لبخند زد.
فلیکس: من؟
هیونجین آرام گفت:
هیونجین: آره.
چند ثانیه سکوت.
هیونجین ادامه داد:
هیونجین: تو تنها کسی بودی که بدون اینکه از من چیزی بخوای، کنارم موندی و بهم اعتماد کردی و منم بهت اعتماد کردم
فلیکس لبخندش آرامتر شد.
هیونجین ادامه داد ...
هیونجین:فکر کنم... خیلی وقته که تو برای من فقط یه همکار نیستی.
فلیکس نگاهش را پایین انداخت.
بعد با لبخند گفت:
فلیکس: خوبه... چون تو هم برای من فقط یه محافظ نیستی.
هر دو خندیدند.
ناگهان چشم ها فلیکس به پشت بام افتاد ؛ مینهو هان رو به سمت خودش کشیده بود و داشت اونو میبوسید
هیونجین هم نگاه فلیکس رو دنبال کرد و بعد گفت :
هیونجین : چیزی شده ؟
فلیکس به خودش امد گفت:
فلیکس : نه
هیونجین بدون اینکه چیزی بگوید لب هایش را گذاشت روی لب های فلیکس و با ولع بوسیدشون ...
بعد که ازش جدا شد گفت :
هیونجین : نبینم حسرت بخوری جوجه ...
فلیکس سرخ شده بود ... تک خنده ای کرد و گفت :
فلیکس : دوست دارم هیون ...
هیونجین با خنده گفت : منم
...
ماهها بعد.
دیگر اسم Blood Pact با ترس گفته نمیشد.
آن داستان تاریک تمام شده بود.
اما چهار نفری که وسط آن همه خیانت و خطر همدیگر را پیدا کردند...
بالاخره چیزی را پیدا کرده بودند که هیچ قدرتی نمیتوانست از آنها بگیرد.
اعتماد.
و شاید...
[عشق.]
مینهو و هان در کنار هم خوشبخت بودند و تازه فهمیده بودند که عشق واقعی چیست ...
و هیونجین و فیلیکس هم دیگر مثل قبل نبودند و بینشان عشقی بود که هیچ کس نمیتوانست تغیرش دهد ...
پایان
چطور بود ؟؟
نظراتتون رو بگید ...😉🦋✨️🙂
دوست داشتید ... 🧐
اگر خوشتون اومد یادتون نره حمایت کنید ...🤍💫😊
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۲۵۳
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط