سناریو: (وقتی تو یه مهمونی دوست پسر سابقهت....)درخواستی
سناریو: (وقتی تو یه مهمونی دوست پسر سابقهت....)درخواستی
وقتی تو یه مهمونی دوست پسر سابقهت هم دعوت بود و میاد پیشت و بهت میگه "چقدر خوشحال به نظر میای" و بعدش دوست پسرت(اعضا)ازت میپرسه منظورش چی بوده و تو توضیح میدی که زمانی که باهاش بودی همش اذیتت میکرده و سعی داشت همیشه گریهت رو در بیاره و با احساساتت بازی کنه
چان: چون با بغض اینارو میگفتی سعی کرد ارومت کنه و خشمی که درونش فوران میکرد رو ازت پنهون کنه وقتی آروم شدی و مشغول خوش گذرونی بودی اون پسره رو یه گوشه گیر میاره و تا میتونه با کتک هاش تا دم مرگ میبرتش و خیالش راحت میشه تا چند روز بیمارستان بستری بشه و دیگه اطراف تو پیداش نشه
لینو: واضح از چشمات دید که اون دوران چقدر سختی کشیدی و یه دوران که تازه باهات آشنا شده بود فهمیده بود که کمی افسرده ای اما هیچوقت دلیلش رو بهش نمیگفتی و با فهمیدن تمام اینا وقتی از مهمونی برگشتید و رسیدید خونه اون به بهونه اینکه یه لحظه بیرون کار داره دنبال پسره گشت تا انتقام تمام اشک هایی که ریختی رو بگیره
پسره: تو دیگه کی هستی؟
لینو: هیچکس...فقط اومدم کاری کنم چشمات رو از دست بدی -خنده ترسناک
بقیش به نظرم نفهمید بهتره....
چانگبین: از قبل آمار پسره رو درآورده بود ولی وقتی تو داستان رو واضح تر بهش گفتی بدون اینکه صبر کنه تو همون مهمونی وقتی پسره دستشویی بود گیرش آورد و تا میتونست کتکش زد و هربار سرش رو داخل کاسه توالت میکرد و مجبورش میکرد هربار عذر بخواد
چانگبین: دوباره....نشنیدم
پسره: سرفه- غلط کردم....من با ات خیلی بد کردم...-سرفه-...ازش معذرت میخوام لطفا....و..ولم کن
چانگبین: دوباره سرشو کرد تو آب توالت- نشنیدم....بلندتر....
هیوجین: قبل مهمونی فهمیده بودی که اون قراره بیاد و به هیوجین همه چیز رو گفتی و وقتی پسره حرفش رو بهت زد و میخواست بره محکم هیوجین بازوش رو گرفت
هیوجین: دوباره تکرارش کن....
پسره: چی؟
هیوجین: جمله ای که گفتی....دوباره....جلو من....تکرارش کن...
پسره: هه -پوزخند-....این همون دوست پسرته -رو به تو-....بازم میگم....بعد...من....چقدر خوشحال به نظر میای هرز...
هیوجین بلافاصله بدون هیچ رحمی با تمام توانش موهای پسر رو گرفت و کوبوند به میز بغلیش و طوری محکم زد که تیزیه میز باعث شد وسط سر پسر شکاف ایجاد بشه
هیوجین: اگر میتونی...دوباره تکرارش کن تا مغزتو نصف کنم
چشماش از عصبانیت پر خون شده بود و واسه اولین بار هیوجین رو آنقدر بی رحم دیده بودی و با کاری که کرده بود کل جمعیت مهمونی و تو از ترس، شوک بدنتون میلرزید
هان: (دوستان ممکنه یکم زیادی با خشونت باشه🎀)بعد از مهمونی هنوز نتوانسته بود عصبانیتش رو کنترل کنه، کمی ناراحتی رو میدید دلیل ناراحت بودنت رو نابود میکرد چون نمیخواستم هیچوقت اذیت بشی وقتی برگشتید خونه و مطمئن شد کاملا خوابی بدون اینکه بفهمی از خونه خارج شد و رفت به یه منطقه متروکه و صندق ماشین رو باز کرد و پسره رو درآورد و همونطور که دست و پایش بسته بود و هنوز بیهوش بود به صندلی بستهتش و کم کم بهوش اومد
پسره: م..من اینجا چ..چیکار میکنم....ت..تو کی...هستی؟
هان بهش پشت کرده بود و با چاقوی تو دستش که پسره میتونست ببینتش ور میرفت
هان: نفسی صدادار کشید- متنفرم از اینکه ببینم...عزیز ترین کسم به دست یه انسان بی ارزش این همه سال زندگیش نابود شده...
پسره: چ..چی د..داری م..میگی؟
هان: این چاقو قراره به بدترین شکل حالت....نجس بشه...
پسره کاملا ترسیده بود و طرز حرف زدن و تهدید کردن هان باعث میشد دستشویی لازم بشه...هان بعد کمی مکث به سرعت برگشت و چاقو رو جایی فرو کرد که مساوی شد با زجر کشیدن پسر و.....(نزارید ادامه بدم🎀خودتون هم بدونید چاقو کجا فرو شد☺️)
وقتی تو یه مهمونی دوست پسر سابقهت هم دعوت بود و میاد پیشت و بهت میگه "چقدر خوشحال به نظر میای" و بعدش دوست پسرت(اعضا)ازت میپرسه منظورش چی بوده و تو توضیح میدی که زمانی که باهاش بودی همش اذیتت میکرده و سعی داشت همیشه گریهت رو در بیاره و با احساساتت بازی کنه
چان: چون با بغض اینارو میگفتی سعی کرد ارومت کنه و خشمی که درونش فوران میکرد رو ازت پنهون کنه وقتی آروم شدی و مشغول خوش گذرونی بودی اون پسره رو یه گوشه گیر میاره و تا میتونه با کتک هاش تا دم مرگ میبرتش و خیالش راحت میشه تا چند روز بیمارستان بستری بشه و دیگه اطراف تو پیداش نشه
لینو: واضح از چشمات دید که اون دوران چقدر سختی کشیدی و یه دوران که تازه باهات آشنا شده بود فهمیده بود که کمی افسرده ای اما هیچوقت دلیلش رو بهش نمیگفتی و با فهمیدن تمام اینا وقتی از مهمونی برگشتید و رسیدید خونه اون به بهونه اینکه یه لحظه بیرون کار داره دنبال پسره گشت تا انتقام تمام اشک هایی که ریختی رو بگیره
پسره: تو دیگه کی هستی؟
لینو: هیچکس...فقط اومدم کاری کنم چشمات رو از دست بدی -خنده ترسناک
بقیش به نظرم نفهمید بهتره....
چانگبین: از قبل آمار پسره رو درآورده بود ولی وقتی تو داستان رو واضح تر بهش گفتی بدون اینکه صبر کنه تو همون مهمونی وقتی پسره دستشویی بود گیرش آورد و تا میتونست کتکش زد و هربار سرش رو داخل کاسه توالت میکرد و مجبورش میکرد هربار عذر بخواد
چانگبین: دوباره....نشنیدم
پسره: سرفه- غلط کردم....من با ات خیلی بد کردم...-سرفه-...ازش معذرت میخوام لطفا....و..ولم کن
چانگبین: دوباره سرشو کرد تو آب توالت- نشنیدم....بلندتر....
هیوجین: قبل مهمونی فهمیده بودی که اون قراره بیاد و به هیوجین همه چیز رو گفتی و وقتی پسره حرفش رو بهت زد و میخواست بره محکم هیوجین بازوش رو گرفت
هیوجین: دوباره تکرارش کن....
پسره: چی؟
هیوجین: جمله ای که گفتی....دوباره....جلو من....تکرارش کن...
پسره: هه -پوزخند-....این همون دوست پسرته -رو به تو-....بازم میگم....بعد...من....چقدر خوشحال به نظر میای هرز...
هیوجین بلافاصله بدون هیچ رحمی با تمام توانش موهای پسر رو گرفت و کوبوند به میز بغلیش و طوری محکم زد که تیزیه میز باعث شد وسط سر پسر شکاف ایجاد بشه
هیوجین: اگر میتونی...دوباره تکرارش کن تا مغزتو نصف کنم
چشماش از عصبانیت پر خون شده بود و واسه اولین بار هیوجین رو آنقدر بی رحم دیده بودی و با کاری که کرده بود کل جمعیت مهمونی و تو از ترس، شوک بدنتون میلرزید
هان: (دوستان ممکنه یکم زیادی با خشونت باشه🎀)بعد از مهمونی هنوز نتوانسته بود عصبانیتش رو کنترل کنه، کمی ناراحتی رو میدید دلیل ناراحت بودنت رو نابود میکرد چون نمیخواستم هیچوقت اذیت بشی وقتی برگشتید خونه و مطمئن شد کاملا خوابی بدون اینکه بفهمی از خونه خارج شد و رفت به یه منطقه متروکه و صندق ماشین رو باز کرد و پسره رو درآورد و همونطور که دست و پایش بسته بود و هنوز بیهوش بود به صندلی بستهتش و کم کم بهوش اومد
پسره: م..من اینجا چ..چیکار میکنم....ت..تو کی...هستی؟
هان بهش پشت کرده بود و با چاقوی تو دستش که پسره میتونست ببینتش ور میرفت
هان: نفسی صدادار کشید- متنفرم از اینکه ببینم...عزیز ترین کسم به دست یه انسان بی ارزش این همه سال زندگیش نابود شده...
پسره: چ..چی د..داری م..میگی؟
هان: این چاقو قراره به بدترین شکل حالت....نجس بشه...
پسره کاملا ترسیده بود و طرز حرف زدن و تهدید کردن هان باعث میشد دستشویی لازم بشه...هان بعد کمی مکث به سرعت برگشت و چاقو رو جایی فرو کرد که مساوی شد با زجر کشیدن پسر و.....(نزارید ادامه بدم🎀خودتون هم بدونید چاقو کجا فرو شد☺️)
- ۳۶۹
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط