عروسفراری
#عروس_فراری
پارت⁴
مغزم هنگ کرده، هر چی تو ذهنم میگشتم تا جوابی بهش بدم، اما ذهنم خالی هر از چیزی بود...
یعنی واقعا میخواست منو بکشه؟...
این پایان زندگی من بود؟...
_ جاسوس کی هستی؟ چرا پشت بشکه ها قایم شدی؟
آب خشک شده دهنمو قورت میدم...
+ من جاسوس نیستم الانم باید برم خانوادم نگرانم هستن، لطفا برو کنار.
ماشه اسلحشو کشید، که با ترس به چشماش خیره شدم...
پوزخندی زد...
_ چه عروسک احمقی
اسلحه رو از روی پیشونیم برداشت و سقف رو نشونه گرفت...
صدای شلیک گلوله برای چند ثانیه تو سکوت خونه اکو شد...
از ترس احساس میکردم الانکه خودمو خیس کنم...
ضربان قلبم اوج گرفت و از ترس خودشو محکم به گوشه های قفسه سینم میکوبید...
_ شلیک بعدی درست وسط پیشونیته
قطرات خون روی صورتش خشک شده بود...
چهرش حالت ترسناکی داشت...
درباره اسلحشو روی پیشونیم قرار داد...
من نمیخواستم بمیرم...
کاش فرار نمیکردم...
ازدواج با جونگکوک بهتر از مرگ بود...
پاهام داشت بی حس میشد...
چشمام داشت سیاهی میرفت...
داشتم تعادلم رو از دست میدادم، فکر کنم متوجه حال خرابم شد،چون یه دستشو پشت کمرم حلقه کرد و منو محکم به خودش چسبوند...
تو اون حالتم باز اسلحش روی پیشونیم بود...
با شنیدن صدای کشیدن ماشه اسلحش...
دیگه چیزی نفهمیدم و چشمام سیاهی رفت...
با صدای تیک تاک ساعت و نور خورشید که چشمام رو مورد اصابت قرار داده بود...
لای پلکای خستمو باز میکنم...
روی جام میشنم و با چشمای نیمه باز به دور بر خیره میشم...
تو محل و مکان نا آشنایی بودم...
با یادآوری موقعیت دیشبم چشمام کامل باز میشه...
اون مرد دیوونه میخواست منو بکشه...
اصلا من مرده بودم یا هنوز زندم؟...
زود از تخت پریدم پایین...
هنوز لباس عروس تنم بود،پس زنده بودم...
به سمت در میرم و دستمو میزارم روی دستگیره در...
دستگیره رو میکشم پایین که با قفل شدن در مواجه شدم...
عصبانی چند بار دستگیره رو بالا پایین میکنم و بعد از گرفتن هیچ نتیجه ای به سمت تخت برمیگردم...
با دیدن لیوان آبی روی میز...
اونو بر میدارم و یه نفس تمام محتوای لیوان رو سر میکشم...
پایان پارت
فالو ❤️ یادتون نره
پارت⁴
مغزم هنگ کرده، هر چی تو ذهنم میگشتم تا جوابی بهش بدم، اما ذهنم خالی هر از چیزی بود...
یعنی واقعا میخواست منو بکشه؟...
این پایان زندگی من بود؟...
_ جاسوس کی هستی؟ چرا پشت بشکه ها قایم شدی؟
آب خشک شده دهنمو قورت میدم...
+ من جاسوس نیستم الانم باید برم خانوادم نگرانم هستن، لطفا برو کنار.
ماشه اسلحشو کشید، که با ترس به چشماش خیره شدم...
پوزخندی زد...
_ چه عروسک احمقی
اسلحه رو از روی پیشونیم برداشت و سقف رو نشونه گرفت...
صدای شلیک گلوله برای چند ثانیه تو سکوت خونه اکو شد...
از ترس احساس میکردم الانکه خودمو خیس کنم...
ضربان قلبم اوج گرفت و از ترس خودشو محکم به گوشه های قفسه سینم میکوبید...
_ شلیک بعدی درست وسط پیشونیته
قطرات خون روی صورتش خشک شده بود...
چهرش حالت ترسناکی داشت...
درباره اسلحشو روی پیشونیم قرار داد...
من نمیخواستم بمیرم...
کاش فرار نمیکردم...
ازدواج با جونگکوک بهتر از مرگ بود...
پاهام داشت بی حس میشد...
چشمام داشت سیاهی میرفت...
داشتم تعادلم رو از دست میدادم، فکر کنم متوجه حال خرابم شد،چون یه دستشو پشت کمرم حلقه کرد و منو محکم به خودش چسبوند...
تو اون حالتم باز اسلحش روی پیشونیم بود...
با شنیدن صدای کشیدن ماشه اسلحش...
دیگه چیزی نفهمیدم و چشمام سیاهی رفت...
با صدای تیک تاک ساعت و نور خورشید که چشمام رو مورد اصابت قرار داده بود...
لای پلکای خستمو باز میکنم...
روی جام میشنم و با چشمای نیمه باز به دور بر خیره میشم...
تو محل و مکان نا آشنایی بودم...
با یادآوری موقعیت دیشبم چشمام کامل باز میشه...
اون مرد دیوونه میخواست منو بکشه...
اصلا من مرده بودم یا هنوز زندم؟...
زود از تخت پریدم پایین...
هنوز لباس عروس تنم بود،پس زنده بودم...
به سمت در میرم و دستمو میزارم روی دستگیره در...
دستگیره رو میکشم پایین که با قفل شدن در مواجه شدم...
عصبانی چند بار دستگیره رو بالا پایین میکنم و بعد از گرفتن هیچ نتیجه ای به سمت تخت برمیگردم...
با دیدن لیوان آبی روی میز...
اونو بر میدارم و یه نفس تمام محتوای لیوان رو سر میکشم...
پایان پارت
فالو ❤️ یادتون نره
- ۴.۵k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط