ات سرشو تکون میده

ات سرشو تکون میده
ج: باشه بیا بریم حساب کنیم
ات رفت لباساشو عوض کرد تا ات بیاد جیمین اون لباسی که
ات نگاش میکرد رو خرید
ات اومد
جیمین و ات خدافزی کردن و رفتن .نشستن توی ماشین
جیمین یه نگا به ات کرد
ویو ات
داشتم لباسمو عوض میکردم بابام زنگ زد
باباش: به جیمین بگو تو رو بیاره خونمون
ات: چ.چشم بابا
قطع کرد
زمان حال توی ماشین
ات: م.میشه بریم خ.خونه بابا... مامانم
جیمین: اره چرا که نه
رفتن
نیم ساعت بعد از رسیدن و سلام احوال پرسی کردن
جیمین : اقای یانگ ببخشید من یه تلفن واجب دارم الان برمیگردم
ویپ ات
دلم نمیخواست جیمین بره چون شروع میشد
بابا: عیب نداره راحت باش پسرم منم یکم با دخترم حرف دارم
جیمین رفت
بابام اومد سمتم و گفت: از جیمین پول گرفتی
ات سرشو تکون میده یعنی نه
باباش موهاشو میگیره و میکشه
ب: دختره ی هرزه
ات: ن.نکن
باباش چاقو رو برمیداره و میزاره رو گلوی ات و میگه
7میلیون وون میخوام تا شب
ات میگه باشه
جیمین میخواست بیاد مامان ات به باباش گفت: ولش کن داره میاد
بابا ی ات ،ات رو الکی بغل میکنه و میگه : شنیدی چی گفتم
جیمین: واقعا شرمنده یه تماس فوری بود
مامان: ات خیلی دل تنگ باباش میشه...اخه دخترا اکثران بابای هستن (خنده الکی )
ات اومد نشست
نیم ساعت بعد جیمین و ات رفتن جیمین داشت کفشاشو میپوشید بابای ات با اشاره به ات میگه پول 💸
خلاصه پس فردا توی کنسرت
منو جیمین رفتیم کنسرت شوگا
شوگا : ارمیا....یه زوج خوشگل امروز اینجا هستن
دوربینا به سمت ما چرخید
دست جیمین رو گرفته بودم با چرخش دوربینا دست جیمین رو محکم گرفتم جیمین دستشو گذاشت روی کمرم
خلاصه شب
جیمین: عشقم شام پیتزا دارم بیا
ات: چ.چشم
جیمین و ات پیتزا میخوردن
دیدگاه ها (۲)

جیمین و ات پیتزا میخوردنات به ساعت نگا کرد ساعت۹ شب بود جیمی...

ات: و.و لی دیروز ۱۰ میلیون گرفتم ج.جیمین شاید ندهباباش دستشو...

فروشنده زنه ..فروشنده: سلام خیلی خوش اومدین جیمین: یه لباس ...

شخصیت ات 🧸🪑بیست و شش ساله . ترسو .وقتی سرش داد میزنن میترسه ...

زور و عشق پارت ۲

جیمین فیک زندگی پارت ۹۲#

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط