{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.

Part:85

(ویو:میرا)
که توسط کسی به داخل اتاق کشیده شدم...
و...
جونگکوک بود...
در اتاق رو بست،و قفل کرد...
دو دستش را،مانند حصاری،در دو طرف من روی دیوار قرارداد...
صورت خشمگین اش،کاملا روبه روی صورت من بود...
به حدی نزدیک بود که،نفس های داغ او به پوست تقریبا سرد من،برخورد میکرد...
بوی تلخ عطرش...
بوی تلخ عطرش می‌توانست من را جنون بکشد...
ولی به صورت ناخودآگاه...
ضربان قلب من بالا رفته بود...
و نگاه تیره اش را در تاریکی اتاق،که فقط با نور زیبای ماه روشن شده بود...
معلوم بود...
بعد از چند لحظه شروع کرد به لب زدن...
_:سلام خانم یاقوت!(کمی کلافه و عصبی.)
خود را جمع و جور کردم...
+:سلام آقای جئون!
فضا رو با دست هایش،برای من کمتر کرد...
یک دستش را روی بند لباسم گذاشت...
و شروع کرد به بازی کردن با آن...
_:لباس قشنگیه...
ولی باید برای من میپوشیدیش...
نه این مهمونی!(آروم ولی قاطع.)(شوهری غیرتی شده🤭🤭🤭.)
کمی متعجب شدم...
+:ببخشید؟
سرش رو کج کرد...
نگاهش را داد به لب هایم...
_:یاقوت...
خودت که بهتر می دونی!
نمی دونم چرا...
روحیه لج کردن من...
با تمام قدرت برگشت...
+:نه نمیدونم😌.
گوشه ی لبش کمی بالا رفت...
دستش رو پشت کمرم گذاشت...
و من رو به خودش چسبوند...
و دستان من روی سینه های ورزیده ی او...
قفل شد!
به خاطر فاصله...
سرو رو بالا آوردم...
و جفت چشمانم رو به چشمانم او...
هدیه دادم...
با همان نیشخند،که باعث تکان خوردن پرسینگ لب‌ش می شد...
دست‌ش را به صورت نوازش وار روی کمر من میکشید...
_:مطمئنی که یادت نمیاد؟
لبخندی از سر شیطنت زده ام...
+؛کاملا😌😏.
نیشخندش پررنگ تر شد...
با یک ضربه مرا عقب کشید...
نشست روی تخت‌ش...
و مرا رو پاهای خود گذاشت...
یک دست‌ش روی کمر،و دست دیگر او روی باسن من قفل شد...
دستانم را،دور گردن او حلقه کردم...
پیشانی هایمان به هم چسبیده بود...
با صدای بم و مردونه ی خود سوالی پرسید:
_:هنوز نمی دونی؟
لبخندی به شیرینی قند زدم...
+:هنوز...نه!
دستانش محکم تر شد...
_:پس خودت خواستی یاقوت خانم!
و اجازه ی صحبت دادن به مرا نداد...
آغاز گر یک بوسه شد...
لب های سرد‌ش را روی لب هایم قفل کرد...
و لب هایم را مانند عسل مزه می کرد...
مک های محکم و خیسی میزد...
و من هم با عشق او را همراهی میکردم...
ناگهان...
متوجه عضو سفت شده اش،در زیر بدنم شدم...
ناگهان دستم کمی سفت شد...
متوجه این حرکت من شد...
در همان حالت نیشخندی زد...
و در گلویم لب زد:
_:فهمیدی که بیدارش کردی هوم؟
لپ هایم گل انداختن...
یکی از دست هایش را در موهایم به حالت نوازش وار حرکت داد...
و من سفتی بیشتری را احساس میکردم...
_:اوه...سرخ نشو یاقوت!
بدتر میشه...
مخصوصا مرحله ها!
ولی چه کنم...
که لپ هایم رنگ بیشتری گرفتن...
نیشخند او پررنگ تر شد...
_:دیگه نمی تونم صبر کنم!
در یک حرکت ناگهانی،مرا روی تخت،روی کمر خواباند...
و به جثه ی عظیم خود،مرا پوشش داد...
این سری،بوسه ای وحشی تر،و با عشق بیشتر شد...
دستهایم دور گردنش حلقه شدند...
صدای بوسه ی خیس،در اتاق پیچیده بود...
انگشتان کشیده ی خود را رو بند لباسم برد...
بند ها را شل کرد...
و منم هم مشغول باز کردن کراوات او بودم...
که ناگهان...


این هم از پارت مورد علاقه ی من🤭🤭🤭💖💖💖.
تازه!
همزمان با آهنگ های شوهری هم می‌نوشتم🤩🤩🤩💖💖💖.


تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.




#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

بانو حمایت بشه 💖💖💖.https://wisgoon.com/gloriendre

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

ادامه پارت ۱۹۴

و بعد در حالی که دست ازادش رو پشت گردنش میکشید، گفت: "تقریب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط