از باد شنیدم خبر آمدنت را انگار که برگشته ای از آن سر دنی
از باد شنیدم خبر آمدنت را انگار که برگشته ای از آن سر دنیا با آمدنت نوربه پرپر زدن افتاد شب هرچه که دزدید به چشمان تو پس داد آمیخته ای تابلو و پنجره ها را تا با نفسی رنگ کنی منظره ها را تا پشت دری قلب زمین در هیجان است پیراهنم آشفته ترین شهر جهان است تو در زدی آنطور که هرچیز دوتا شد انگار که روح از تن اشیاء جدا شد فرصت بده آرام بگیرد ضربانم تا از یقه ام دلهره ها را بتکانم بگذار فراموش کنم اسم خودم را باید که به آتش بکشم جسم خودم را تا چشم تو در چشم من افتاد، با روسری ام پشتِ سرِ باد برقصم
- ۶۱۰
- ۰۸ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط