{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حق من نیست که این گونه پریشان باشم

حق من نیست که این گونه پریشان باشم
حق من نیست که این گونه هراسان باشم

شب به دنبال «من» خویش ، ‌به هر جا بروم
روز ، از سایه ی خود نیز گریزان باشم

من که در سینه ی خود یک دل عاشق دارم ،
حق من نیست چنین بی سر و سامان باشم

من که هرگز نرساندم به کسی آزاری ،
حق من نیست که در رنج فراوان باشم

کاش ای مرگ بیایی و مرا دریابی
حق من نیست که از چشم تو پنهان باشم 
دیدگاه ها (۴)

فراتر از خویش

جزء الذی لایتجزی

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۶۰ | پایانچراغ‌ها دوباره روشن شدن...

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

وقتی خورشید در پسِ ابرهای غیبت پنهان است و طوفان شبهه‌ها می‌...

شاید هیچ‌وقت دختری نداشته باشم که موهایش را آرام شانه بزنم، ...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

پارت ۲۶یک روز بعد از اون شبِ وحشتناک ، جو خونه سنگین‌تر از ه...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط